احمدfff
Friday 18 January 2008, 09:32PM
ملائكة خدا از عثمان ابن عفان خجالت ميكشن :smile05:
اهل سنت يك منزله خنددار به عثمان ابن عفان ميدهن و به رسول خدا اهانت ميكنن
از عائشه نقل ميكن
رسول خدا دراز كشيده بود و پهايش مكشوف بود
ابوبكر اجازه دخول كرفت و رسول خدا اجازه داد و رسول خدا دراز كشيده بود و پهايش مكشوف بود
بعد عمر ابن الخطاب اجازه دخول خاست رسول خدا اجازه داد و عمر داخل شود و رسول خدا در همان حالات ماند ( دراز كشيده بود وپهايش مكشوف بود )
بعد عثمان ابن عفان اجاز دخول خاست رسول خدا اجازه داد و رسول خدا نشست و لباسهايش را دروست كرد يعني پهايش را پنهان كرد
(منظور بند از پاهيش از زانو به بالا جون من از زانو به بالا نميدانم در فارسي جه ميكوين در عربي ميكوين فخذ)
بعد از كه انها از منزل خارج شودن عائشه از رسول خدا سوال ميكند
جرا وقتي ابو بكر و عمر وارد شودن شما تكان نخوردي درحالت درازكشيدن ماندي و با پهاي مكشوف ماندي
ولي وقتي كه عثمان ابن عفان وارد شد شما نشستي و لباست را درست كردي
رسول خدا كوف بايد ازكسي خجالت بكشم كه ملائكة خدا از او خجالت ميكشن
حدثنا يحيى بن يحيى ويحيى بن أيوب وقتيبة وابن حجر (قال يحيى بن يحيى: أخبرنا. وقال الآخرون: حدثنا) إسماعيل - يعنون ابن جعفر - عن محمد بن أبي حرملة، عن عطاء وسليمان ابني يسار، وأبي سلمة بن عبدالرحمن؛ أن عائشة قالت:
كان رسول الله صلى الله عليه وسلم مضطجعا في بيتي، كاشفا عن فخذيه. أو ساقيه. فاستأذن أبو بكر فأذن له. وهو على تلك الحال. فتحدث. ثم استأذن عمر فأذن له. وهو كذلك. فتحدث. ثم استأذن عثمان. فجلس رسول الله صلى الله عليه وسلم. وسوى ثيابه - قال محمد: ولا أقول ذلك في يوم واحد - فدخل فتحدث. فلما خرج قالت عائشة: دخل أبو بكر فلم تهتش له. ولم تباله. ثم دخل عمر فلم تهتش له ولم تباله. ثم دخل عثمان فجلست وسويت ثيابك! فقال "ألا أستحي من رجل تستحي منه الملائكة". صحيح مسلم
اهل سنت يك منزله خنددار به عثمان ابن عفان ميدهن و به رسول خدا اهانت ميكنن
از عائشه نقل ميكن
رسول خدا دراز كشيده بود و پهايش مكشوف بود
ابوبكر اجازه دخول كرفت و رسول خدا اجازه داد و رسول خدا دراز كشيده بود و پهايش مكشوف بود
بعد عمر ابن الخطاب اجازه دخول خاست رسول خدا اجازه داد و عمر داخل شود و رسول خدا در همان حالات ماند ( دراز كشيده بود وپهايش مكشوف بود )
بعد عثمان ابن عفان اجاز دخول خاست رسول خدا اجازه داد و رسول خدا نشست و لباسهايش را دروست كرد يعني پهايش را پنهان كرد
(منظور بند از پاهيش از زانو به بالا جون من از زانو به بالا نميدانم در فارسي جه ميكوين در عربي ميكوين فخذ)
بعد از كه انها از منزل خارج شودن عائشه از رسول خدا سوال ميكند
جرا وقتي ابو بكر و عمر وارد شودن شما تكان نخوردي درحالت درازكشيدن ماندي و با پهاي مكشوف ماندي
ولي وقتي كه عثمان ابن عفان وارد شد شما نشستي و لباست را درست كردي
رسول خدا كوف بايد ازكسي خجالت بكشم كه ملائكة خدا از او خجالت ميكشن
حدثنا يحيى بن يحيى ويحيى بن أيوب وقتيبة وابن حجر (قال يحيى بن يحيى: أخبرنا. وقال الآخرون: حدثنا) إسماعيل - يعنون ابن جعفر - عن محمد بن أبي حرملة، عن عطاء وسليمان ابني يسار، وأبي سلمة بن عبدالرحمن؛ أن عائشة قالت:
كان رسول الله صلى الله عليه وسلم مضطجعا في بيتي، كاشفا عن فخذيه. أو ساقيه. فاستأذن أبو بكر فأذن له. وهو على تلك الحال. فتحدث. ثم استأذن عمر فأذن له. وهو كذلك. فتحدث. ثم استأذن عثمان. فجلس رسول الله صلى الله عليه وسلم. وسوى ثيابه - قال محمد: ولا أقول ذلك في يوم واحد - فدخل فتحدث. فلما خرج قالت عائشة: دخل أبو بكر فلم تهتش له. ولم تباله. ثم دخل عمر فلم تهتش له ولم تباله. ثم دخل عثمان فجلست وسويت ثيابك! فقال "ألا أستحي من رجل تستحي منه الملائكة". صحيح مسلم