PDA

نمايش نسخه نهائي : نصیحت کردن جبرئیل به عمربن خطاب در مورد علی


mohamad***
Monday 14 January 2008, 11:39AM
میر سید علی شافعی از علمای اهل سنت در قرن هشتم در مودت پنجم از کتاب موده قربی نوشته است :
جمعیت بسیار زیادی از صحابه در مکان های مختلف از عمربن خطاب نقل کرده اند که : "نصب رسول الله علیا علما" یعنی نصب نمود پیامبر علی رامهتر و بزرگتر
وبعد فرمود خدایا تو گواه منی من بر ایشان
در ان حال جوان زیبایی با حسن صورت و بوی خوش در کنار من ( عمر) نشسته بود بمن گفت :
لقد عقدرسول الله عقدا لایحله الا المنافق فاحذر ان تحله یعنی عهد بست پیامبر عهدی ی محکم که نقض نمی کند انرا مگر منافق پس حذر کن عمر که ناقض این عهد نباشی
عمر می گوید به رسول الله گفتم وقتی شما در باره علی صحبت می کردید جوانی زیبا رو کنار من نشست و چنین گفت پیامبر فرمود:
انه لیس من ولد ادم لکنه جبرئیل اراد ان یوکد علیکم ما قلته فی علی یعنی او از اولاد ادم نبود بلکه جبر ئیل بود که به این صورت جلوه گر شد که تاکید کندبر شما انچه را من گفتم در مورد علی

منبع این مطلب از کتب اهل سنت است واقعا اهل تسنن اگه کتاب های خودشونو بخونن و حق به امام علی ندن مستحق اتش هستند

mehrdad_123
Monday 14 January 2008, 04:24PM
میر سید علی شافعی از علمای اهل سنت در قرن هشتم در مودت پنجم از کتاب موده قربی نوشته است :
جمعیت بسیار زیادی از صحابه در مکان های مختلف از عمربن خطاب نقل کرده اند که : "نصب رسول الله علیا علما" یعنی نصب نمود پیامبر علی رامهتر و بزرگتر
وبعد فرمود خدایا تو گواه منی من بر ایشان
در ان حال جوان زیبایی با حسن صورت و بوی خوش در کنار من ( عمر) نشسته بود بمن گفت :
لقد عقدرسول الله عقدا لایحله الا المنافق فاحذر ان تحله یعنی عهد بست پیامبر عهدی ی محکم که نقض نمی کند انرا مگر منافق پس حذر کن عمر که ناقض این عهد نباشی
عمر می گوید به رسول الله گفتم وقتی شما در باره علی صحبت می کردید جوانی زیبا رو کنار من نشست و چنین گفت پیامبر فرمود:
انه لیس من ولد ادم لکنه جبرئیل اراد ان یوکد علیکم ما قلته فی علی یعنی او از اولاد ادم نبود بلکه جبر ئیل بود که به این صورت جلوه گر شد که تاکید کندبر شما انچه را من گفتم در مورد علی

منبع این مطلب از کتب اهل سنت است واقعا اهل تسنن اگه کتاب های خودشونو بخونن و حق به امام علی ندن مستحق اتش هستند
اجركم عند ا...

amoonaser
Monday 14 January 2008, 04:55PM
سلام بر دوستان

این مطلب را خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی قندوزی حنفی در کتاب ینابیع الموده ج2 ص 284 و در کتاب الموده القربی ( که دوست عزیز نقل کردند ) در ص 18 بیان شده است

یا علی

yaallah
Tuesday 15 January 2008, 05:38AM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم

موده القربی و ینابیع الموده از چه زمانی در لیست کتب اهل سنت قرار گرفته اند؟!
http://70.85.112.179/forum/viewthread.php?forum_id=4&thread_id=319&pid=8888#post_8888

ان الحکم الا لله
والسلام
یا الله

سجودی
Tuesday 15 January 2008, 07:53AM
دوستان شیعه خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی قندوزی حنفی را بشما معرفی میکنیم
اسم کاملش سلیمان پسر خواجه ابراهیم قیلان است ! نام حسینی را هم یدک می کشد حنفی هم از القاب اوست بر طریقه نفشبندی هم بوده گاهی شیعه ها او را بنام حافظ حنفی قندوزی می شناسند قندوز استان همجوار بلخ در افغانستان است. د ر هر حال در این دو استان، بلکه در تمام افغانستان او را کسی نمی شناند چه برسد در جاکارتا یا مکه یا بغداد یا کازابلانکا
این مرد از غالیان فرقه ضاله صوفیه بوده و بی گمان از حرفهایش میتوان دریافت که شیعه هم بوده اما از ترس مردم یا بخاطر حیله، باور خود را آشکارا نمیگفته
درگمراهی او همین بس که شیفته محی الدین ابن عربی بود و کتابهای ابن عربی را با دست خود باز نویسی میکرده
در کفر ابن عربی، علمای سنی نه شک دارند نه اختلاف به این ترتیب شما الان شیخ سلیمان بلخی یاهمان حافظ حنفی قندوزی را شناختید !
او دو کتاب ابن عربی ملحد را یعنی کتاب منصوص و فتوحات المکیه ((که کفر گوترین کتابهای هستند که شاید در کتاب خانه ها موجود باشد )) را با دست خود و با خط خود می نوشته !
حالا حافظ حنفی قندوزی یا همان شیخ سلیمان بلخی را شناختید !
شیخ سلیمان بلخی را حنفی می گویند در حالیکه حرفایش نشان میدهد او شیعه بوده و احناف نسبت به مذاهب دیگر اهل سنت ، بیشتر با شیعه ها بدند این دو را چگونه می توان جمع کرد؟
این مرد گمراه در همان حال صوفی نقشنبدی بود یعنی خلاصه اسلام برایش کافی نبوده .
او یک کتاب دارد بنام ینابیع الموده که در محافل علمی اهل سنت هیچکس به آن اعتننایی ندارد تنها این ایران است که هی کتابش را تجدید چاپ می کند
از همه جالب تر اینکه او 200 سال پیش به دنیا آمده و بعد از 48 سال عمر بی برکت 150 سال پیش سایه شومش را از این دنیا کم کرده.
دوستان شیعه ! حقه بازیهای مهرداد 123 و احمد اف اف اف و دو سه تای دیگر را در جعل اسناد سنی ها دیدید؟؟

پرويز
Tuesday 15 January 2008, 08:43AM
. مرحوم آیت الله عارف بی بدیل حاج میرزا علی آقا قاضی می فرموده است:
محال است كسی به درجه توحید وعرفان برسد و مقامات و كمالات توحیدی را پیدا نماید و قضیه ولایت بر او منكشف نگردد.
از رهگذر خاك سر كوی شما بود
هر نافه كه در دست نسیم سحر افتد
«حافظ»
ایشان معتقد بوده اند بزرگانی را كه نامشان در كتب عرفان ثبت است و آنها را واصل فانی می شمرند و از اهل ولایت نبوده اند، بلكه از عامه به شمار می آیند یا واصل نبوده اند و ادعای این معنی را می نموده اند ویا تحقیقاً ولایت را ادراك كرده اند ولی بر حسب مصلحت زمان های شدت و حكام و سلاطین جور كه از علامه بوده اند تقیه می كرده و ابراز نمی نموده اند، مانند شیخ سلیمان قندوزی حنفی صاحب «نیابیع الموده» و مانند سیدعلی همدانی صاحب كتاب «مودهٔ القربی» و مانند مولی رومی بلخی صاحب كتاب «مثنوی معنوی» اما شیخ فریدالدین عطار بدون شك شیعه بوده است ولیكن چون در زمان سلجوقیان می زیسته به ناچار در بعضی از كتب خود بر آن نهج مشی فرموده است.
دیدگاه های میرزا علی آقا قاضی بر ابن عربی، مولانا محمد بلخی رومی، حافظ و ابن فارض
علامه حسن زاده آملی می فرماید: اساتید برای ما از مرحوم قاضی حكایت می كردند كه آن جناب می فرمود: بعد از مقام عصمت و امامت در میان رعیت احدی در معارف عرفانی و حقائق نفسانی در حد محیی الدین عربی نیست و كسی به او نمی رسد و نیز می فرمود كه: ملاصدرا هر چه دارد از محیی الدین عربی دارد و در كنار سفره او نشسته است.

http://www.aftab.ir/articles/religion/religion/c7c1167843288p1.php

خیرالبریه
Tuesday 15 January 2008, 09:03AM
موده القربی و ینابیع الموده از چه زمانی در لیست کتب اهل سنت قرار گرفته اند؟!


با سلام

بهتر بود میگفتید : از چه زمانی از لیست کتب اهل سنت خارج شده اند !

بله از کسانیکه امام (ع) را بر منابر علنا دشنام ولعن می کردند بعید نیست که نه تنها فضایل امام را تضعیف کنند بلکه ....

مطالب برادر گرامی امین الاسلام :

خيلي متشكر می شویم اگر به همین ترتیب همه علمای معروف خودتان را که در مورد اهل بیت و فضائل ایشان و یا بر ضد شما مطلبی گفته اند شیعه معرفی کنید .

همانکاری که ذهبی می کرد
وی حتی در مورد نسائی امام اهل سنت در حدیث و رجال می گوید :
سير أعلام النبلاء (14|133): «فيه قليل تشيع وانحراف عن خصوم الإمام علي كمعاوية وعمرو»
مقداری شیعه است و کمی از دشمنان علی - معاویه و ...- انحراف دارد!!!

اگر این چنین کنید کم کم تمامی علمای اهل سنت شیعه به حساب خواهند آمد و دیگر چیزی به نام اهل سنت باقی نمی ماند .


اما جدای از این بحث که کمی با مزاح مخلوط بود:

شما برای جستجوی در مورد احوال این افراد از برنامه المکتبة الاسلامیة الکبری الشاملة استفده کنید
حتما خصوصیات ایشان و کلمات اهل سنت را در مورد ایشان خواهید یافت

اما در مورد اینکه استدلال به بعضی مطالب عقیدتی برای شیعه بودن یا سنی بودن شخص:
این مطلب از واضحات است و حتی معیار عمل علمای شما در بسیار ی از راویان و جرح و تعدیل ایشان تنها ذکر روایات به نفع یا به ضرر اهل سنت بوده است .
مثلا ذهبی در میزان الاعتدال 8 نفر را به جرم نقل روایت و حدیث طیر - که با آن اثبات می شود علی بن ابی طالب محبوب ترین فرد در نزد رسول خدا بوده است - متهم به شیعه گری و رفض و ضعف و انحراف عقیدتی می کند . اما در انتها وقتی به آخرین شخص می رسد می گوید : روات این حدیث همه ثقه هستند غیر از فلانی پس مشکل این روایت از همین شخص باید باشد اما من بعد از تحقیق فهمیدم که او هم ثقه است!!!!
پس این روایت حتی به نظر ذهبی هم صحیح است اما چون جرات اقرار به آن را ندارد چنین می نویسد و به خاطر آن 8 نفر را تضعیف می کند .
برای پیدا کردن این مطلب در کتاب میزان کافی است کلمه " حدیث الطیر " را در این کتاب جستجو کنید .
در مورد ابن ابی الحدید هم همین را باید گفت :
زیرا وی در بسیاری موارد می گوید : نظر شیعه چنین است و نظر ما چنین
پس خود را شیعه نمی داند
همچنین در نظرات وی بحث ایمان نیاوردن ابو طالب و... همه نشانگر سنی بودن وی است .
اگر شما این میزان را قبول ندارید باید در تمامی توثیقات و تضعیفات علمای خودتان اشکال کنید
همچنین باید گفت در استدلال شما در مورد ابن صباغ مالکی برای شیعه بودنش فرمودید که کتاب اسشان در شیعه سرچ موجود است!!!!

چه استدلال قوی و محکمی
در شیعه سرچ هر مطلبی را که به درد شیعه می خورد آورده است از شیعه و یا سنی
بهتر است تعریفات ابن حجر و ذهبی را از وی ببینید.

خداوند همه ما را به راه راست هدایت نماید
موفق باشید

mohamad***
Tuesday 15 January 2008, 07:18PM
در پاسخ به اقای سجودی
اینقدر از این مطالب در کتب خودتون هست که اگه یکی رو انکار کنی منابع دیگه رو می خوای چیکار کنی
این مثل جمله عمربن خطاب نسبت به پیامبرکه گفته بود : ان الرجل لیهجر: این مرد(پیامبر) هذیون می گه

خیلی جالبه بعضی از علمای اهل تسنن سعی کردن بگن هجر به معنای هذیان نیست و خواستن گنده کاری عمر رو درست کنن

ولی علمای بزرگ علم لغت اهل تسنن مثل ابن اثیر در کتاب جامع الاصول ریشه هجر را هذیان:smile21: می داند

mohamad***
Tuesday 15 January 2008, 07:34PM
جناب سجودی متاستفانه اینقدر مطالعه اش کم است که نمی دونه امام شافعی پیشوای شافعی ها نسبت به حب اهل البیت خیلی تاکید داشت و گفته بود اگه در نماز صلوات بر اهل البیت محمد نفرستید نماز قبول نیست
حالا ایشون فکر می کنه چون اسم کتاب موده القربی پس این کتاب مال اهل تسنن نیست
پس کتاب ما نزل علی چی ؟ که حافظ بونعیم اصفهانی از علمای بزرگ اهل سنت نوشته و 300 ایه از قران رو در شان علی می دونه

amoonaser
Tuesday 15 January 2008, 07:40PM
سلام بر دوستان

از جمله حملات عقیدتی وهابیون بر علیه عقاید اسلامی، منسوب ندانستن برخی کتب به علمای اهل سنت و یا شیعه دانستن آنهاست.

البته این حربه کاملا ضعیف و از لحاظ علمی به راحتی قابل نقد است.

نکته ای را که این آقایان در نظر نمی گیرند این است که مثلا در مورد شیخ سلیمان بلخی حنفی ، ایشان بعنوان ناقل احادیث مختلف از منابع گوناگون عمل کردند. و الزامی نیست که تفکرات نقشبندیه و .... را بعنوان عامل مخالف ، علم کنید.

مثلا آقایان اهل سنت و وهابی ، زمانی که به نفعشان باشد از ابن حزم ظاهری ، حدیث نقل می کنند و نظرات قفهی او را بیان می کنند . ولی آنجاییکه برایشان ضرر دارد ، به ناگاه ، ابن حزم ، ظاهری شده و اصلا کلامش برایشان مهم نیست .

ابن حزم در نگاه ذهبی ( امام الجرح و التعدیل ) ( سیر اعلام النبلا ج18 ص 184 )

ابن حزم : الامام ، البحر ، ذوالفنون و المعارف ..... و رزق ذکا مفرط ، و ذهنا سیالا و کتبا نفیشه کثیرا ....فانه راس فی علوم الاسلام ، متبحر فی النقل ، عدیم النظر.

سپس از هان جلد ( ج18 ) در ص 193 از قول عزالدین عبدالسلام بیان می کند که :

قال الشيخ عز الدين بن عبد السلام - وكان أحد المجتهدين - : ما رأيت في كتب الاسلام في العلم مثل " المحلى " لابن حزم ، وكتاب " المغني " للشيخ موفق الدين

سپس ذهبی بیان می کند : قلت : لقد صدق الشيخ عز الدين .
-----------------------------------------
خوب حالا از شما می پرسم که : جناب ذهبی ، و امثالهم ، به ابن حزم ظاهری که اصلا تابع یکی از مذاهب 4 گانه نبوده ، اینقدر اهمیت داده و او را توثیق می کنند ( با اینکه ابن حزم روایت ترور پیامبر بوسیله صحابه ای همچون ابی بکر و عمر را در المحلی ج11 ص 224 را بیان می کند )
ولی شما اهل سنت و ( و وهابیان عزیز ) شیخ سلیمان بلخی حنفی را که در فقه تابع یکی از مذاهب 4 گانه بوده و در ضمن ناقل احادیث با بیان سند و نام کتاب بوده است را ، چون کلامش بر خلاف احادیث موضوع و تعصبات کورکورانه اسلاف شماست ، رد می کنید و وی را به تشیع متهم می کنید.
----------------------------------------
و کلام بالا برای میر سید علی همدانی شافعی و ... نیز صادق است.
البته نفی این حدیث و یا احادیث مشابه از جانب شما ، خیلی برای ما مهم نیست . چون دلایل حقانیت شیعه آنقدر زیاد و متواتر در کتب اهل سنت هست ، که برداشتن قطره ای از دریا ، به هیچ جای ما بر نمیخورد.
---------------------------------------
و کلام آخر : می ترسم که تا چند وقت دیگر تحریف کردن صحیحین بخاری و مسلم خیلی کارساز نباشد ( مانند حذف حدیث سفینه نوح از صحیح مسلم ، آنچنان که ابن حجر مکی در الصواعق المحرقه باب ( الآیات الوارده فیهم ) آیه 7 این حدیث را از قول مسلم نقل می کند ولی در حال حاضر خبری از آن در صحیح مسلم نیست )
و بخاری و مسلم را متهم به تشیع کنید و بگویید : آنها تقیه کردند .

( راستی بد نیست از تحریفات کتب اهل سنت و وهابیت هم بگوییم ، برای شادابی مزاج بد نیست )

یا علی

سجودی
Wednesday 16 January 2008, 06:46AM
در هرحال من به افراد بی غرض سلیمان بلخی را معرفی کردم تا بدانند شیعه ها عوض رجوع به کتب دست اول ما به گفته چه کسانی استناد میکنند
اصلآ هدف اینها هدایت سنی ها نیست
هدفشان در گمراهی نگه داشتن شیعه هاست
گرنه چگونه ممکن است برای اثبات هر ادعای خود سنی را شاهد بیاورند
شاهدانی مثل همین سلیمان بلخی آشغال که در افغانستان حتی کسی او را نمیشناسد و فقط در قم معروف است
این جگونه سنیی است که شما او را در قم حلوا حلوا میکنید؟!!
میگم خجالت نمیکشید نگید چرا میگی

yaallah
Wednesday 16 January 2008, 11:21AM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم

بنده نمی دانم چرا در پاسخ دوستان گرامی مسائل بی ربط را مطرح می کنند. ما گفتیم این دو کتاب از کتب اهل سنت نیست و مدرک هم آوردیم. حال شما می گویید ز کتب اهل سنت است. الله جل جلاله در قرآن کریم می فرماید:
قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین

ما هم می گوییم دلایل خود را بیاورید تا ما هم دلایل خود را بیاوریم. شما برای دلیل می گویید ذهبی در مورد نسائی فلان گفته است. در مورد ابن حزم فلان گفته است. این چه ربطی به قندوزی و ابن شهاب دارد. و اما مدارک ما برای این که این کتب از اهل سنت نیست:
ینابیع الموده ، موده القربی

نام مولف: سليمان بن إبراهيم القندوزي الحنفي متوفای 1294 ه
مذهب مولف: شیعه (البته علمای شیعه به این موضوع اشاره نمی کنند ولی کتاب وی را جزو کتب شیعه به شمار می آورند.)
مدارک:

1-آقا بزرگ تهرانی کتاب وی را از کتب شیعه قرار داده است. الذريعة 25/290 اثر آقا بزرگ تهرانی.
(165: ينابيع المودة لذوى القربى) للشيخ سليمان بن إبراهيم الحنفي القندوزى البلخى. ط النقشبند (1220 - 1294) ط. استانبول 1301 في 527 ص ثم في بمبى على الحجر ثم طهران 1308 وبعدها مكررا والمؤلف وإن لم يعلم تشيعه لكنه غنوصى والكتاب يعد من كتب الشيعة. أوله: [ الحمدلله رب العالمين الذى ابدع الوجود... ] ويظهر منه أن له في مسألة مودة ذوى القربى كتاب آخر سماه " مشرق الاكوان ". والينابيع مرتب على مقدمة ومائة باب.
لینک مشاهده الذریعه ج 25: http://www.yasoob.org/books/htm1/m022/27/no2747.html )

همانطور که می بینید آقا بزرگ تهرانی که شیعه است می گوید اگر قندوزی شیعه هم نباشد غنوصی است ولی کتابش برای شیعه است.

2- آن چه وی در کتاب خود آورده و نشان می دهد که وی شیعه است:
عن جعفر الصادق عن آبائه عليهم السلام قال: كان على عليه السلام يرى مع رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قبل الرسالة الضوء ويسمع الصوت ، وقال له: لولا أني خاتم الأنبياء لكنت شريكاً في النبوة ، فإن لم تكن نبياً فإنك وصي نبي ووارثه ، بل أنت سيد الأوصياء وإمام الأتقياء.(ينابيع المودة 1/240)

عن جابر قال : قال رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله ) : " أنا سيد النبيين و علي سيد الوصيين ، و إن أوصيائي بعدي إثنا عشر أولهم علي و أخرهم القائم المهدي ". ( ينابيع المودة ج2 ، ص 317 )

وعن جابر بن عبد الله : قال رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله ) : " يا جابر إن أوصيائي و أئمة المسلمين من بعدي أولهم علي ، ثم الحسن ، ثم الحسين ، ثم علي بن الحسين ، ثم محمد بن علي المعروف بالباقر ـ ستدركه يا جابر ، فإذا لقيته فأقرأه مني السلام ـ ثم جعفر بن محمد ، ثم موسى بن جعفر ، ثم علي بن موسى ، ثم محمد بن علي ، ثم علي بن محمد ، ثم الحسن بن علي ، ثم القائم ، اسمه اسمي و كنيته كنيتي ، محمد بن الحسن بن علي ذاك الذي يفتح الله تبارك و تعالى على يديه مشارق الأرض ومغاربها ، ذاك الذي يغيب عن أوليائه غيبة لا يثبت على القول بإمامته إلا من إمتحن الله قلبه للإيمان " (ج 3 ،ص 401)
فقال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم: أنت أخي ووصيي ووزيري وخليفتي.(و در این جا فیکم یا فی اهلی را نمی آورد)(ج2 ، ص300)
باب الثاني والثمانون في بيان الامام أبو محمد الحسن العسكري أرى ولده القائم المهدي لخواص مواليه وأعلمهم أن الامام من بعده ولده (رضي الله عنهما) (1) وفي كتاب الغيبة: عن أبي غانم الخادم قال: ولد لابي محمد الحسن مولود فسماه محمدا، فعرضه على أصحابه يوم الثالث وقال: هذا إمامكم من بعدي، وخليفتي عليكم، وهو القائم الذي تمتد عليه الاعناق بالانتظار، فإذا امتلات الارض جورا وظلما خرج فملاها قسطا وعدلا. (2) وفي هذا الكتاب: عن جعفر بن مالك قال معاوية بن حكيم ومحمد بن أيوب ومحمد بن عثمان: إن أبا محمد الحسن عرض ولده علينا ونحن في منزله، وكنا أربعين رجلا، فقال: هذا إمامكم من بعدي، وخليفتي عليكم، أطيعوه ولا تتفرقوا من بعدي فتهلكوا في أديانكم، أما إنكم لا ترونه بعد يومكم هذا. (3) عن حمدان القلانسي قال: قلت لمحمد بن عثمان العمري: مضى أبو محمد ؟ (ج3 ، ص324 )
و موارد متعدد بسیار دیگر.
(لینک مشاهده کتاب ینابیع الموده (لینک غیر مستقیم):
http://www.yasoob.org/ar/lists/alpha.php?start=3059&e=3063 )

و

موده القربی

نام مولف: على بن شهاب الدين محمد الهمداني
مذهب مولف: شیعه
مدارک:
در الذریعه در جلد 23 آمده است:
(8871: المودة في القربى) للسيد علي الهمداني، المتوفى سنة ست وثمانين وسبعمائة 786 المذكور في (9: 765) طبعت مع " ينابيع المودة " وأيضا مستقلا في سنة 1310. وافرد القاضي نور الله المرعشي رسالة في اثبات تشيعه، كما مر في (11: 9) وترجمه في " المجالس ".
و در ج 9 می خوانیم:
(5177: ديوان سيد على همداني أو شعره) هو ابن شهاب العارف الشهير السياح في الربع المسكون ثلاث مرات وتوفى 776 كما في (شاهد صادق) وترجمه في (مع ج 1 ص 340) واورد شعره وفي (النفحات ص 399) و (عشاق ص 134) و (لس 6 ص 212) ومر رسالة في اثبات تشيعه في (ج 11: ص 9) للقاضى التسترى، وجاء تاريخ وفاته في (مسرت ص 388): شد رقم سال نقل آن والا * قطب عالى جنت اعلى وهو مقدم على الخواجه على سياهپوش المذكور في ص 759. ومر له (الرسالة القدسية في اسرار النقطة) و (الاسرار القلبية) و (اخلاق محرم) وغيرها.

و در ج 11 آمده است که :
(36: رسالة في اثبات تشيع السيد على بن شهاب الدين محمد الهمداني) للقاضى نور الله التسترى. ذكرها بعض الموثقين.
لینک الذریعه: http://yasoob.org/ar/lists/alpha.php?start=1195&e=1205




ان الحکم الا لله
والسلام
یا الله

yaallah
Wednesday 16 January 2008, 11:30AM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم

این هم مدرک ثانی که جناب سجودی آوردند:
دوستان شیعه خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی قندوزی حنفی را بشما معرفی میکنیم
اسم کاملش سلیمان پسر خواجه ابراهیم قیلان است ! نام حسینی را هم یدک می کشد حنفی هم از القاب اوست بر طریقه نفشبندی هم بوده گاهی شیعه ها او را بنام حافظ حنفی قندوزی می شناسند قندوز استان همجوار بلخ در افغانستان است. د ر هر حال در این دو استان، بلکه در تمام افغانستان او را کسی نمی شناند چه برسد در جاکارتا یا مکه یا بغداد یا کازابلانکا
این مرد از غالیان فرقه ضاله صوفیه بوده و بی گمان از حرفهایش میتوان دریافت که شیعه هم بوده اما از ترس مردم یا بخاطر حیله، باور خود را آشکارا نمیگفته
درگمراهی او همین بس که شیفته محی الدین ابن عربی بود و کتابهای ابن عربی را با دست خود باز نویسی میکرده
در کفر ابن عربی، علمای سنی نه شک دارند نه اختلاف به این ترتیب شما الان شیخ سلیمان بلخی یاهمان حافظ حنفی قندوزی را شناختید !
او دو کتاب ابن عربی ملحد را یعنی کتاب منصوص و فتوحات المکیه ((که کفر گوترین کتابهای هستند که شاید در کتاب خانه ها موجود باشد )) را با دست خود و با خط خود می نوشته !
حالا حافظ حنفی قندوزی یا همان شیخ سلیمان بلخی را شناختید !
شیخ سلیمان بلخی را حنفی می گویند در حالیکه حرفایش نشان میدهد او شیعه بوده و احناف نسبت به مذاهب دیگر اهل سنت ، بیشتر با شیعه ها بدند این دو را چگونه می توان جمع کرد؟
این مرد گمراه در همان حال صوفی نقشنبدی بود یعنی خلاصه اسلام برایش کافی نبوده .
او یک کتاب دارد بنام ینابیع الموده که در محافل علمی اهل سنت هیچکس به آن اعتننایی ندارد تنها این ایران است که هی کتابش را تجدید چاپ می کند
از همه جالب تر اینکه او 200 سال پیش به دنیا آمده و بعد از 48 سال عمر بی برکت 150 سال پیش سایه شومش را از این دنیا کم کرده.

و این هم مدرک ثالث که جناب پرویز آوردند:

. مرحوم آیت الله عارف بی بدیل حاج میرزا علی آقا قاضی می فرموده است:
محال است كسی به درجه توحید وعرفان برسد و مقامات و كمالات توحیدی را پیدا نماید و قضیه ولایت بر او منكشف نگردد.
از رهگذر خاك سر كوی شما بود
هر نافه كه در دست نسیم سحر افتد
«حافظ»
ایشان معتقد بوده اند بزرگانی را كه نامشان در كتب عرفان ثبت است و آنها را واصل فانی می شمرند و از اهل ولایت نبوده اند، بلكه از عامه به شمار می آیند یا واصل نبوده اند و ادعای این معنی را می نموده اند ویا تحقیقاً ولایت را ادراك كرده اند ولی بر حسب مصلحت زمان های شدت و حكام و سلاطین جور كه از علامه بوده اند تقیه می كرده و ابراز نمی نموده اند، مانند شیخ سلیمان قندوزی حنفی صاحب «نیابیع الموده» و مانند سیدعلی همدانی صاحب كتاب «مودهٔ القربی» و مانند مولی رومی بلخی صاحب كتاب «مثنوی معنوی» اما شیخ فریدالدین عطار بدون شك شیعه بوده است ولیكن چون در زمان سلجوقیان می زیسته به ناچار در بعضی از كتب خود بر آن نهج مشی فرموده است.
دیدگاه های میرزا علی آقا قاضی بر ابن عربی، مولانا محمد بلخی رومی، حافظ و ابن فارض
علامه حسن زاده آملی می فرماید: اساتید برای ما از مرحوم قاضی حكایت می كردند كه آن جناب می فرمود: بعد از مقام عصمت و امامت در میان رعیت احدی در معارف عرفانی و حقائق نفسانی در حد محیی الدین عربی نیست و كسی به او نمی رسد و نیز می فرمود كه: ملاصدرا هر چه دارد از محیی الدین عربی دارد و در كنار سفره او نشسته است.
http://www.aftab.ir/articles/religion/religion/c7c1167843288p1.php
سایت آفتاب بسیار مشهور است و نیاز به معرفی ندارد.

اگر حرفی است بفرمایید وگرنه ما را به خیر و شما را به سلامت. بنده دیگر خسته شدم این همه مطالب بی ارتباط به اصل موضوع نوشته شده است. در یک جا بحث می شود در تاریخ طبری یک مورد نوشته شده است و یکی از جنابان اشتباه برداشت کرده و نوشته است. ما اشتباهش را می گوییم بعد می گوید پس از این حرف که شما این را نوشتید فلان را می فهمیم که کلا بی ارتباط بود. در یک جای دیگر بحث سر انذار عشیره است ما 4 ، 5 صفحه در مورد یک حدیث بی ربط بحث می کنیم. در این جا هم بحث سر کتاب ینابیع الموده و موده القربی است که اسامیشان آن قدر واضح است که اصلا نیازی به مدرک نیست. آن وقت بحث را عوض می کنند به ابن حزم و نسائی و ذهبی می رسانند. اگر اثباتی دارید دوستان عزیز در مورد این دو کتاب بگویید، ابن حزم و نسائی چه ارتباطی با ابن شهاب و قندوزی دارد.


ان الحکم الا لله
والسلام

یا الله

mohamad***
Wednesday 16 January 2008, 12:33PM
باشه در پاسخ اقای سجودی

در صحیح بخاری امده(که جزء صحاح سته اهل تسنن است واهل تسنن بعد از قران این کتاب رو بهترین کتاب می دونند):

که پیامبر قبل از فوتش خطاب به سلمان فارسی فرمود : ای سلمان بعد از مرگم اگر همه مردم به یکطرف رفتند و علی (ع) به تنهایی به طرف دیگر رفت تو به ان سمتی برو که علی رفته ؟؟؟

من دیگه نمی دونم چی بگم!!
خیلی معذرت می خوام بی ادبی نباشه ؟ حیوون هم این حرف رو می فهمه

سجودی
Wednesday 16 January 2008, 12:59PM
آبروی شما رفت و بار دیگر رسوا شدید
خواستید سلیمان بلخی و میر سید علی همدانی را از بزرگان سنی معرفی کنید
آما یا الله و من وپرویز اینطور دلایل آوردیم که گیج و منگ شدید و حالا به کمک فحش و تغییر موضوع میخواهید راه فراری بیابید
همه راه های شما به جهنم منتهی میشود مگر آنکه توبه کنید
ای برادران توبه کنید ما دوستان شما هستیم نه دشمنان شما

mehrdad_123
Wednesday 16 January 2008, 01:26PM
همه راه های شما به جهنم منتهی میشود مگر آنکه توبه کنید
ای برادران توبه کنید ما دوستان شما هستیم نه دشمنان شما

پس اگر دوست مايي چرا توبه نميكني؟؟؟
دوستان ما همه اهل بهشتند نه اهل جهنم

با اين همه دليل خداي را شكر حداقل حجت بر شما تمام شده







.

yaallah
Wednesday 16 January 2008, 03:07PM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم

حدیث قلم و دوات

کتاب امامت و خلافت نوشته حیدر علی قلمداران

گاهي استدلال مي‌كنند كه در صحيح بخاري آمده است كه پيامبر فرمود :
(ايتوني بدواة وقرطاس أكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعدي أبدا)
يعني:«دوات و كاغذ براي من بياوريد تا چيزي براي شما بنويسم كه هرگز پس از من گمراه نشويد».
آنگاه گويند چون عمر بن الخطاب گفت : (حسبنا كتاب الله) يعني: «كتاب خدا براي ما كافي است». و پيامبر از نوشتن صرف نظر كرد. در حاليكه بنظر اماميه رسول الله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم قصد داشت دربارة خلافت علي چيزي بنويسد:
پاسخ اينكه : اولاً رسول خدا (ص) امّي بود و خط نمي‌نوشت ولي در اين روايت آمده : (اكتب لكم) يعني تا براي شما بنويسم، و اگر مقصود آن بود كه بگويم ديگران براي شما بنويسند، مي‌فرمود : (املى عليكم) يعني براي شما املا كنم.
ثانياً بر طبق اين روايت پيامبر -معاذ الله- پاية گمراهي را تا ابد در ميان امتش نهاد زيرا فرمود : بنويسم و هرگز ننوشت! يا اينكه قرآن مجيد فرمود :
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا
يعني:«امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم».
ثالثاً اگر اين امر به دستور خدا بود، چگونه ميشود : گفت كه پيامبر دستور خدا را به خاطر مخالفت عمر ترك كرد؟!
رابعاً بنابر آنكه حديث كاملاً صحيح و بدون اشكال باشد بهر صورت رسول الله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم چيزي ننوشت و جانشين تعيين نكرد، پس فرقة اماميه چرا بر سر كاري كه انجام نشده با امّت اسلاميه به مخالفت بر خاسته و به سايرين نسبت گمراهي و ضلالت مي‌دهند؟!
خامساً از كجا مي‌دانند كه پيامبر اكرم  در صورتي كه نامه‌اي مي‌نوشت، 12 امام از خاندانش را براي امامت تعيين مي‌فرمود مگر ايشان علم غيب دارند و از ما في الضمير رسول الله آگاهند؟!
سادساً اگر آقايان به صحيح بخاري اعتماد دارند پس چرا اين حديث را كه پيامبر با ابوبكر و عمر و عثمان به بالاي كوه احد رفتند و رسول الله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم اشاره به كوه فرمودند :
(فليس عليك إلا نبي و صديق و شهيدان)
يعني : «بر بالاي تو جز پيامبر و صديق (راست‌كردار و راست‌گفتار) و دو شهيد (كساني كه در راه خدا بقتل مي‌رسند) كسي ديگر نيست» نمي پذيرند ؟!!
لینک دانلود:
http://www.ahlesonnat.com/download/word/khelafat.zip

لینک pdf:
http://www.ahlesonnat.com/download/pdf/khelafat.zip


و اما توضیحات بیش تر:
[QUOTE]معنی لغوی و اصطلاحی قرطاس

قرطاس مفرد قراطیس و به معنای کاغذ است. هر دو لفظ (قرطاس و قراطیس) در قرآن مجید بکار رفته اند
«لو نزلنا علیک کتاب فی قرطاس فلمسوه بایدیهم لقال الذین کفروا ان هذا الا سحر مبین» (انعام 7) اگر ما کتابی بفرستیم در کاغذیکه آن را بدست خود لمس کنند باز کافران گویند این نیست مگر سحری آشکار.



«و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله علی بشر من شئ قل من انزل الکتب الذی جاء به موسی نوراً و هدی للناس تجعلونه قراطیس تبدونها و تخفونها کثیراً» (انعام 92) و آن کسانی که گفتند خدا بر هیچ از بشر کتابی نفرستاده، خدا را نشناختند. ای پیامبر بگو به آنها کتابی را که موسی آورد و در آن نور هدایت برای مردم بود آنرا چه کسی فرستاد؟ که شما آیاتش را در اوراق نگاشتید بعضی را آشکار نمودید و بسیاری را پنهان نمودید.


حدیث قرطاس به حدیثی گفته می شود که آنحضرت صلی الله علیه وسلم در مرض وفاتش هنگامی که اصحاب کرام گرداگرد او جمع شده بودند، به آنها فرمود: قلم و دوات بیاورید تا برای شما چیزی بنویسیم، که بعد از من گمراه نشوید. لهذا این حدیث به حدیث قرطاس مشهور گردید. حدیث قرطاس با الفاظ ذیل روایت شده است.


«حدثنا علی بن عبد الله قال حدثنا عبد الرزاق اخبرنا معمر عن الزهری عن عبد الله بن عبد الله بن عتبه عن ابن عباس قال: لما حضر رسول الله صلی الله علیه وسلم و فی البیت رجال فقال النبی صلی الله علیه وسلم: هلموا اکتب لکم کتابا لاتضلوا بعده قال بعضهم: ان رسول الله قد اغلبه الوجع عندکم القرآن، حسبنا کتاب الله» (صحیح بخاری 2/638)


حدیث قرطاس یکی از احادیث اختلافی است که بسیاری از فرصت طلبان بوسیله ی آن بر حضرت عمر رضی الله عنه انتقاد کرده و ایشان را مورد حمله و هدف اعتراضات خود قرار داده اند. و از آن استنباطاتی مطابق با فکر و اندیشه خود که در بعضی موارد برداشتهای سطحی و ظاهری از این حدیث، سبب نگرش بد نسبت به این بزرگوار (حضرت عمر رضی الله عنه شده است) حتی که بعضی ها همچون تیجانی این شخصیت را آماج اعتراضات شدید خودقرار داده اند و عقیده صیح اهل سنت را خدشه دار نموده اند و از این رو تصمیم بر آن شد تا مجموعه برداشتهای مختلف علما را در قالب اعتراضات بیان داشته و عقیده راسخ اهلسنت را نسبت به این نوع اتهامات روشن نموده وبه پاسخ و برداشت درست حدیث پرداخته شود.


مجموعه اعتراضات وارده بر حدیث قرطاس

مجموعه اعتراضاتی که بر حدیث قرطاس شده است به شرح ذیل اند:
1- حضرت عمر رضی الله عنه به حضرت پیامبر صلی الله علیه وسلم نسبت هذیان دادند و این توهینی است به پیامبر صلی الله علیه وسلم و هر کسی که به پیامبر توهین کند از دایره اسلام خارج می شود لذا حضرت عمر رضی الله عنه از دایره اسلام خارج است!!!(نعوذ بالله)
2- پیامبر همه اقوالش بنا به آیه «و ما ینطق عن الهوی إن هو الا وحی یوحی» (نجم آیه 3) وحی شمرده می شوند، به حضرت عمر رضی الله عنه دستور دادند که قلم و دوات بیاور ولی او در جواب پیامبر حسبنا کتاب الله گفته وبه وحی عمل نکردد و دستور آنحضرت را نادیده گرفته و با سر باز زدن از دستور پیمابر، سبب ایذاء آنحضرت را فراهم آورد و مطابق با آیه: «ان الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الآخرة و اعد لهم عذاباً مهیناً» مورد لعن و نفین خداوند قرار می گیرد.


3- پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم خواستند مسئله ولایت و خلافت را با کتابت برای حضرت علی رضی الله عنه بیمه کنند و او را جانشین بلافصل خود معرفی نمایند، ولی حضرت عمر متوجه شده مانع کتابت شد!!


4- حضرت عمر رضی الله عنه بوسیله انکار و جلوگیری از آوردن قلم و دوات سبب تنازع عند النبی شد و بنا به آیه: «یا ایها الذین آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون» (ای اهل ایمان بالای صدای پیامبر صدا بلند میکند و بر او فریاد بر مکشید مانند فریاد کشیدن بعضی از شما که این کار، اعمال نیک تان را محو می کند و شما نمی فهمید. حجرات آیه: 2) اعمال خود را حبط و برباد ساخت.
5- حضرت عمر رضی الله عنه حق مسلمین (تعیین خلیفه و جانشین بعد از پیغمبر) راتلف کرد و به مسلمین جهان (العیاذ بالله) خیانت نمود.


6- حضرت عمر رضی الله عنه در مقابل کلام رسول الله حسبنا الله گفتند و با این نظر خود، امت اسلامی را از سنت برحذر داشتند و این قولش مخالف آیه: «و اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» (اطاعت خدا و رسول و فرمانداران را بکنید) است زیرا ایشان از دستور و اطاعت پیامبر که همانا دستور خداوند است سرپیچی کردند و مشمول حدیث: من اطاعنی فقد اطاع الله و من عصانی فقد عصی الله» (کسی که من از من اطاعت کند از خداوند اطاعت کرده و کسی که نافرمانی من را کند نافرمانی خدا را کرده است) قرار می گیرد.


علمای أهل سنت و جماعت در پاسخ به این اعتراضات ساکت ننشسته اند بلکه این نوع اعتراضات را با اپاسخهای جالب و بجا جواب داده اند ولی از آنجایی که اکثر این کتابها به زبان عربی و اردو هستند و برادران فارسی زبان نمی توانند از آنها استفاده کنند، تصمیم بر آن شد تا مجموعه ای از پاسخ خدمت خوانندگان عزیز تقدیم گردد امید است مورد اعتنای خوانندگان و دانشجویان گرامی قرار گیرد.

تحقیق حدیث قرطاس به اعتبار سند


عده ای از علماء بر این نظراند که حدیث قرطاس از نظر سند ضعیف و غیر معتبر است و آن را بطور کلی مردود می دانند البته ناگفته نماند که این دسته از علما با تحقیق و بررسی هایی که در زمینه ی این روایت بعمل آورده اند ثابت کرده اند که خبر قلم و قرطاس در اساس موضوع و روایت آن از پیامبر صلی الله علیه وسلم به هیچ وجه صحیح نیست (علامه برقعی در کتاب رهنمود سنت در رد اهل بدعت و شیخ عبد الرحیم خطیب در کتاب شیخین و نویسنده کتاب سیمای فاروق اعظم بر این نظر اند. برای کسب اطلاعات بیشتر به کتابهای مذکور مراجعه شود)


چنانچه استاد طه در کتاب مرآة الاسلام می گوید این خبر گرچه در کتب صحاح هم روایت شده ولی متن و محتوا، طرق و القاءات آن مانع قبول صحت حدیث می باشد مجموعه دلایلی که این دسته از علماء برای ضعف و معلول قرار دادن حدیث استدلال می کنند از قرار ذیل است:
1- از میان آنهمه صحابه که در جلسه حضور داشتند بغیر از عبد الله بن عباس هیچ کسی روای حدیث قرطاس نیست و بنا به قول ابن عباس که می فرماید: «توفی رسول الله و انا ابن عشر سنین» (آنحضرت در حالیکه من ده ساله بودم وفات کردند) معلوم می شود که در آن جلسه افراد خردسال حضور نداشته اند لذا ابن عباس در جلسه حضور نداشته و اگر پیامبر چنین سخنی را بیان می داشتند، حتماً صحابه دیگر آنرا روایت می نمودند. عدم روایت دیگران بیانگر این است که پیامبر صلی الله علیه وسلم چنین سخنی را بیان نداشته است.


2- خداوند در آیات متعددی آنحضرت را اُمّی معرفی نموده است و اُمّی به کسی گفته می شود که سواد خواندن ونوشتن را ندارد. اگر بگوییم که پیامبر صلی الله علیه وسلم در آخرین لحظات زندگی اش دستور می دهند که قلم و کاغذ بیاورند تا برای شما چیزی بنویسم، این مخالف صریح آیات و کلام خداوند است که می فرماید: «ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون» (و قبل از آن نتوانستی کتابی را بخوانی و به خطی بنویسی تا بمادا مبطلان در نبوت تو شک کنند) و یا اینکه در جای دیگر می فرماید: «فامنوا بالله و رسوله النبی الامی الذی یؤمن بالله و کلماته واتبعوه لعلکم تهتدون» (پس ایمان بیاورید به خدا و رسولش پیغمبر امی، آن پیامبری که فقط به خدا و سخنان خدا بگرود و شما باید پیرو او شوید تا هدایت یابید- عنکبوت آیه: 48)


از گفته فوق (تقاضای کتابت توسط شخص پیامبر) چنین بر می آید که در طول سالهای مدیدی قصه امی بودن آنحضرت یک قصه ساختگی بوده و وی می توانسته است بنویسد و در پایان عمرش قصه امی بودن را برملا ساخته اند (العیاذ بالله)


3- پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم با لغت اهل حجاز صحبت می کردند والفاظی که در حدیث است بطور هلمّوا، صیغه جمع استعمال شده، مخالف با عادت و ورش وی می باشد زیرا که اهل حجاز کلمه هلمّ (صیغه مفرد) را برای تثنیه و جمع بطور یکسان استعمال می کردند ولی در حدیث صیغه هلمّوا که لغت بنی تمیم است بکار رفته است.
4- لفظ «قوموا عنّی» خلاف عادت و اخلاق آنحضرت صلی الله علیه وسلم می باشد، کسی که رحمت للعالمین است و خداوند در وصف وی می فرماید: «و لو کنت فضا غلیظ القلب لانفضوا من حولک» (آل عمران آیه: 159) چگونه اصحابش را از محفل خارج می کند.


5- نسیان راوی که می گوید: «نسیت الثالثة» دال بر ضعف حافظه راوی است و این جرحی دیگر بر راوی حدیث قرطاس است.

6- در این روایت آمده است که آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند:
«قلم و دوات بیاورید تا گمراه نشوید و اصحاب، قلم و دوات نیاوردند و پیامبر صلی الله علیه وسلم نیز از مسئله قلم و دوات سکوت کردند و آنرا دیگر مطرح نساخت؛ از مفهوم این قضیه بر می آید که پیامبر صلی الله علیه وسلم، خودش اسباب گمراهی امت را فراهم ساخته اند (نعوذ بالله)

7- مسئله دیگر اینکه اصحاب وقتی که قلم و دوات نیاوردند آیا گمراه شدند یا خیر؟ در صورتیکه معتقد به گمراهی همه صحابه باشیم در آنوقت هیچ یک از اهل بیت نیز از این قاعده استثناء نمی شود و مسئله ضلالت و گمراهی در حق آنها نیز ثابت می شود که این خود مخالف آیات و احادیث و اجماع امت است و اگربگویم که گمراه نشده اند این مخالف حدیث قرطاس می شود که می فرماید: «ائتونی اکتب لکم کتاباً لا تضلوا بعدی ابداً».

بنابر دلائل مذکوره، حدیث قرطاس حدیثی است ضعیف، و معلول که خبر واحد نیز می باشد و بوسیله آن نمی توانیم صحابی جلیل القدری چون حضرت عمر رضی الله عنه را مورد انتقاد و بازخواست قرار بدهیم. ولی تعدادی دیگری از علما و محققین (امام بخاری، امام مسلم، علامه بدر الدین عینی، علامه ابن حجر و....) قایل به صحت حدیث اند وجواب اعتراضات را به نحوی دیگر بیان داشته اند که در صفحات آینده به این جوابها می پردازیم.

آیا نسبت هذیان به پیامبر از طرف حضرت عمر رضی الله عنه صحیح است؟!

اولین استنباطی که از این حدیث شده است اینست که: حضرت عمر رضی الله عنه با کمال جرأت و گستاخی به پیامبر صلی الله علیه وسلم نسبت هذیان دادند و گفتند: «اهجر رسول الله».
باید دانست که این اعتراض سطحی و بی پایه ای می باشد که از این حدیث استنباط نموده اند. زیرا که معنی و مفهوم حدیث آنگونه که آنرا بیان می کنند نیست بلکه معانی مختلفی دارد که علما آنرا اینگونه مطرح نموده اند:
1- مصدر هجر بر دو وزن فُعل و فَعل (هُجر و هَجر) می آید که هجر به معنی ترک کردن و هجرت نمودن می آید و در اینجا مراد از اَهَجَرَ همان معنای دوم (ترک کردن) منظور بوده، چنانچه در تاج العروس این معنی آمده است لذا معنی جمله بدینگونه می باشد:
«استفهموا رسول الله هل یفارقنا؟ حیث یامرنا بکتابة وصیة». از آنحضرت بپرسید آیا ما را ترک می نماید که به نوشتن وصیت دستور می فرماید.


این یک نوع استفهامی است که حضرت عمر رضی الله عنه از دیگران پرسید که از آنحضرت صلی الله علیه وسلم بپرسید آیا دنیا را وداع می گوید و به دار باقی می پیوندد؟
2- جمله اهجر رسول الله استفهام انکاری است و به معنای لم یهجر رسول الله (یعنی پیامبر صلی الله هذیان نمی گوید) می آید.


3- قول اهجر رسول الله توسط حضرت عمر گفته نشده بلکه این جمله از جانب ابن عباس رضی الله عنه نقل شده است.


4- در بسیاری از روایت های حدیث قرطاس، لفظ قال بعضهم اهجر رسول الله آمده است (صحیح مسلم: 2/42، صحیح بخاری: 2/638)


و از لفظ بعضهم چنین بر می آید که تنها حضرت عمر رضی الله عنه این حرف را نگفته اند، بلکه عده ای این حرف را بیان داشته اند. همچنین در حدیث، لفظ قالوا اهجر رسول الله آمده است و آنچه معلوم است، اینست که قالوا صیغه جمع مذکر است لذا قائلین قول اهجر رسول الله جمعی بوده اند نه حضرت عمر رضی الله عنه. لذا اگر مراد از اهجر هذیان باشد دیگران نیز با حضرت عمر شریک می شوند. در آنصورت اعتراض تنها به حضرت عمر رضی الله عنه بر نمی گردد بلکه جمع کثیری از اهل بیت حاضر در مجلس در این اعتراض داخل هستند. در این صورت حضرت علی رضی الله عنه از دو حالت خالی نیستند یا انکه جزو موافقین کتابت بوده اند یا جزء مخالفین (عدم کتابت).


در صورت اول که موافق باشند عیناً همان اعتراضی که به حضرت عمر رضی الله عنه می شود به حضرت علی رضی الله عنه نیز بر می گردد و همان جوابی که برای حضرت علی رضی الله عنه ذکر شود همان جواب در حق حضرت عمر نیز پذیرفته می شود.


در صورت ثانی که حضرت علی رضی الله عنه مخالف باشد باز هم از دو حالت خالی نیست یا اینکه مخالفت را ظاهر کرده اند و دیگران را از این قول منع کرده اند و یا اینکه در اینجا سکوت کرده اند.


در صورت اول که ایشان مخالف و مانع باشد این خود مایه رنجش پیامبر صلی الله علیه وسلم و سبب حبط اعمال می گردد، زیرا این تنازع و رفع صوت عند النبی صلی الله علیه وسلم است و مخالف آیه «یا ایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم وانتم لا تشعرون» می باشد.
در این صورت همان اعتراضی که در حق حضرت عمر رضی الله عنه شده، عیناً همان اعتراض در حق حضرت علی رضی الله عنه نیز صادق می آید لذا هر جوابی که در حق علی رضی الله عنه پذیرفته شود همان جواب در حق حضرت عمر رضی الله عنه پذیرفته می شود.


و اگر بگوییم که حضرت علی رضی الله عنه در این مکانی که بر پیامبر توهین شده، سکوت اختیار کرده است و از او دفاع ننموده و حق را با سکوت خود پایمال کرده است، بر مقام شامخ حضرت علی رضی الله عنه اعتراض می شود که:
آیا این عمل او بر بی وفایی حضرت علی رضی الله عنه نسبت به پیامبر حمل نمی شود و چگونه او به خود می قبولاند که نزداو که به شیر خدا ملقب است، بر پیامبر توهین شود و از ذوالفقارش کار نگیرد و در صورت توهین باز هم ایشان سکوت کنند. سکوت دیگر چرا؟ آیا از مخالفین می ترسیدند؟ آیا طرفداران حق و حقیقت در این مجلس نبودند که با حضرت علی رضی الله عنه یکصدا شوند و علیه باطل شورش کنند؟ اگر بودند چرا جلوی این همه فساد و توهین را نگرفتند؟ آیا مقام و جرأت حضرت علی رضی الله عنه به جرأت آن صحابی که در مقابل کفار می گوید: من راضی نیستم که در پای حضرت محمد صلی الله علیه وسلم خاری بخلد و به او توهین شود، نمی رسد و آیا....؟

حضرت عمر رضی الله عنه و مخالفت با دستور آنحضرت صلی الله علیه وسلم

دومین اعتراضی که بر حضرت عمر شده بود اینکه ایشان مخالف دستور آنحضرت عمل کردند و کلام او را که وحی است زیر پا گذاشت.

اوّلاً: باید دانست که کلیه اقوال و افعال آنحضرت به عنوان وحی تلقی نمی شود بلکه در بعضی جاها امر و دستور ایشان جنبه استحبابی و مشورتی دارد، چنانچه صیغه های امر زیادی در احادیث وجود دارد که برای استحباب است و اگر کسی به آن عمل نکند گنهکار نمی شود همچون آیه «و اذا حللتم فاصطادوا» (مائده 2) که صید بعد از احرام مستحب است نه واجب و کسی که صید نکند عاصی و گنهکار نیست و نمی توانیم این فرد را مخالف دستور خداوند قلمداد کنیم و او را از دایره اسلام خارج نماییم.

همانند این آیات، بسیاری از اقوال آنحضرت بوده اند که جنبه استحبابی و مشورتی را دارند لذا در اینجا که دستور به آوردن دوات و قلم نمودند امرشان برای استحباب بوده و جنبه اختیاری را دارد نه لازمی را؛ و اگر حضرت عمر بنا بر تشخیص بجای خود حالات آنحضرت که در آوردن دوات و قلم سبب ایذاء او بود به این امر عمل نکند، گنهکار نمی شود.

ثانیاً: آن کلامی، وحی تلقی می شود که وحی متلو باشد نه غیر متلوّ و مراد آیه «و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی» (نجم 3) وحی متلوّ است نه غیر متلو بدلیل اینکه بعد از این آیه لفظ «علمه شدید القوی» مذکور است.
ثالثاً: اگر کلیه اقوال آنحضرت را واجب العمل بدانیم در اینصورت بر حضرت علی رضی الله وبسیاری از صحابه جلیل القدر اعتراض وارد می شود. زیرا که آنها در بسیاری جاها به دستور آنحضرت عمل نکرده اند و در این باره روایت های متعددی وجود دارد که در این رساله به بعضی از آنها اشاره می شود.

1- هنگامیکه آنحضرت در صلح حدیبیه صلح نامه نوشتند و در پایان آن، دستور دادند که محمد رسول الله را بنویسد بعد از آن مشرکین اعتراض کردند که ما شما را رسول الله نمی دانیم، لذا رسول الله را حذف کنید و تنها محمد بنویسید، آنحضرت صلی الله علیه وسلم به حضرت علی رضی الله عنه فرمودند: «امح رسول الله» (لفظ رسول الله را از پایان صلح نامه پاک کنید) اما حضرت علی رضی الله عنه در جواب ایشان فرمودند: «و الله لا امحوک ابداً» قسم به خدا اسم شما را پاک نخواهم کرد (صحیح بخاری: 2/610)

حتی مسئله به آنجا رسید که آنحضرت فرمودند: به من نشان بدهید تا آنرا پاک کنم. لذا خودش آنرا پاک کرد.
اگر قرار باشد که کلیه اقوال آنحضرت واجب العمل باشد در این صورت آیا بر علی رضی الله عنه واجب بود که لفظ رسول الله را پاک کند یا خیر؟

اگر واجب بود چرا به واجب عمل نکرد؟ اگر مستحب بوده در مسئله قلم و دوات نیز مستحب بوده است.

2- روزی آنحضرت صلی الله علیه وسلم به منزل حضرت فاطمة الزهرا رضی الله عنها تشریف آوردند و به ایشان هفت دینار دادند و فرمودند: وقتی که علی رضی الله عنه آمد هفت دینار را به او بده و بگو که پیامبر فرموده اند تا برای اهلیه خود طعام بخرید. وقتی که حضرت علی رضی الله عنه آمدند حضرت فاطمه رضی الله عنها هفت دینار را به ایشان تحویل داده و دستور پیامبر را نیز بیان داشتند. حضرت علی رضی الله عنه در حالیکه به طرف بازار می رفت، در بین راه به سائلی برخورد وهفت دینار را به او داد و برای اهلیه خود طعام نخرید. (محمد بن بابویه در امالی و دیلمی در ارشاد القلوب این روایت را نقل کرده اند)

اگر قرار باشد که اقوال و دستورات آنحضرت صلی الله علیه وسلم واجب العمل باشد، در اینجا نیز آن دستور باید واجب الاجرا می شد ولی حضرت علی رضی الله عنه به آن توجهی نکرد و به آن جامعه عمل نپوشاند. لذا حضرت علی رضی الله عنه در عدم توجه به این دستور حتماً دارای یکی از اندیشه های ذیل بوده اند: یا اینکه معتقد به وجوب بودند و یا اینکه معتقد به استحباب و درجه مشورتی مصلحتی را قائل بودند، بدون شک صورت اول (وجوب) نمی تواند بعنوان اعتقاد حضرت علی معرفی گردد، زیرا که ایشان به آن عمل نکردند. اگر بگوییم که قائل به وجوب بودند در اینصورت بر آن اعتراض وارد می شود که چرا شئ واجب الاجرا و واجب الدستور را ترک کردند.

اذا اعتقاد حضرت علی رضی الله عنه دستور دوم (امر استحبابی) می باشد و بر ترک آن بنابر مصلحتهایی هیچگونه گناه و اعتراضی مرتب نمی شود.

yaallah
Wednesday 16 January 2008, 03:10PM
همانند این دستور، امر به آوردن قلم و دوات نیز امر مشورتی و استحبابی است لذا اگر حضرت عمر رضی الله عنه به آن عمل نکند بر او هیچ اعتراضی وارد نمی شود «لانه مستحب و یستطیع ان یترک المستحب لمصالح».
3- حدیث تابیر نیز دلیلی واضح و روشنی برای اثبات مدعی است زیرا که آنحضرت صلی الله علیه وسلم طیّ سخنانی به اصحابش خطاب می کند «انتم اعلم باموردنیاکم منی» (صحیح مسلم باب الفضائل: 141، کنز العمال: 32182، الشفا للقاضی عیاض: 2/417، الاسرار المرفوعة لعلی القاری: ص 455) شما در امور دنیا از من داناترید
قضیه حدیث تابیر از اینقرار است: آنحضرت روزی نزد اصحابش تشریف آوردند و آنها را در حالت تلقیح درختان خرما دیدند از آنها پرسیدند شما چکار می کنید؟ صحابه در پاسخ عرض کردند ما گرد افشانی و عمل تلقیح را انجام می دهیم.

آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند: اگر خدا بخواهد به شما خرما بدهد بدون عمل تلقیح خرما می دهد، لذا نیازی به این عمل نیست.
صحابه نیز این عمل را ترک کردند، از قضا درختان خرما در آن سال بی بار و ثمر شدند پس از مدتی آنحضرت نزد اصحاب تشریف آوردند؛ صحابه فرمودند: یا رسول الله شما گفتید این عمل را ترک کنید ما آنرا ترک کردیم ولی درختان ثمری ندادند.
در اینجا بود که آنحضرت فرموند: «آیا عمل تلقیح فایده هم دارد؟ عرض کردند: آری یا رسول الله. آنحضرت دستور به عمل تلقیح دادند و فرمودند: «انتم اعلم بامور دنیاکم منی»
آری، آنحضرت در طی این کلام بیان می دارد که کلیه سخنان و کلام من وحی به شمار نمی رود بلکه در بعضی موارد منجمله مسائل دنیوی اقوال شما که بیشتر با مسائل دنیوی سر و کار دارید مقبول تر اند؛ اذا درامور دنیوی شما به مسائل داناترید.

اگر کلیه اقوال آنحضرت وحی تلقی شود چگونه می فرمایند: «انتم اعلم بامور دنیاکم منی» و آیا اقوال مردم از وحی مقبول تر اند؟ و می توانند در مقابل وحی حجت قرار بگیرند؟! پس چگونه آنحضرت نظر صحابه را بر نظریه خود ترجیح دادند و نظر آنها را بعنوان حجت پذیرفتند؟!

از مجموعه دلائل مذکوره چنین بر می آید که مراد از آیه «و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی» (نجم 3) به فرموده شاه عبد العزیز محدث دهلوی رحمه الله وحی متلوّ است نه غیر متلوّ.


اما در اینجا باقی می ماند اعتراض دیگری که می گویند پیامبر به حضرت عمر رضی الله عنه دستور دادند و ایشان سرپیچی کردند در اینمورد باید گفت:
اولاً: از الفاظ وارده در حدیث چنین بر می آید که حضرت عمر رضی الله عنه بتنهایی مخاطب آنحضرت صلی الله علیه وسلم نبوده اند بلکه اهل مجلس واهل بیت نیز مخاطب بوده اند زیرا که در احادیث الفاظی همچون «ائتونی اکتب لکم کتاباً» (بخاری 2/638، البدایة و النهایة 5/247) و هلمّوا اکتب لکم کتاباً (صحیح مسلم: 2/42، البدایة والنهایة: 5/247) وارد است و الفاظ «ائتونی» و «هلمّوا» جمع مذکر مخاطب اند و بر بیش از سه نفر دلالت می کنند. لذا مخاطبین آنحضرت جمعی از اصحاب واهل بیت بوده اند، بنابر این همان اعتراضی که بر حضرت عمر رضی الله عنه شده، براهل بیت نیز صادق می آید. در اینصورت آیا آنها را معذور می دانید و یا اینکه مخالف امر خدا و رسول می دانید؟ اگر آنها را مخالف نمی دانید پس چگونه به خود جرأت می دهید که حضرت عمر رضی الله عنه را به عنوان مخالف دستور خدا و رسولش معرفی کنید!!


و بالفرض اگر بنا به بعضی روایات حضرت عمر رضی الله عنه مخاطب باشد، در این صورت نیز به هیچ مشکلی بر نمی خوریم، زیرا که همین روایت در مسند امام احمد رحمه الله نقل شده و در آنجا حضرت علی رضی الله عنه می فرماید: پیامبر صلی الله علیه وسلم به من دستور دادند تا قلم و دوات بیاورم، ولی بنده بنابر شفقت وترحم به پیامبر آنرا ترک کردم. (به نقل از تکمله فتح الملهم 2/138، مسند احمد رقم الحدیث 11401)
لذا حضرت علی رضی الله عنه نیز جزو مخاطبین پیامبر صلی الله علیه وسلم بوده است. اگر بالفرض حضرت عمر رضی الله عنه کوتاهی کردند و مخالفت دستور رسول الله صلی الله علیه وسلم را نمودند پس چرا حضرت علی رضی الله عنه مخالفت ورزیدند و قلم و دوات نیاوردند؟ مگر قادر براین کار نبود؟ اگر قادر بود با وجود قدرت جرا به آن عمل نکرد؟ آیا ترک دستور پیامبر، مخالفت با دستور خداوند نیست؟ اگر مخالفت با دستور خداونداست پس جرا حضرت علی رضی الله عنه را مخالف دستورالهی معرفی نمی کنید؟! مگر غیر از این است که در آنجا توجیهاتی را بیان می کنید، لذا همان توجیهات، در حق حضرت عمر رضی الله عنه پذیرفته می شوند.

ثانیاً: اگر حضرت عمر رضی الله عنه مخاطب باشد، در اینصورت شی مأمور بالکتابة که آنحضرت آنرا می خواستند بنویسند از دو حالت خالی نیست یا اینکه امری است واجب که نباید ترک شود و یااینکه امری است مشورتی و استحبابی که نوشتن آن اولی است و ترک آن هیچگونه عتاب و سرزنشی را در بر نمیگیرد!!
بدون شک صورت اول نمی تواند قرار بگیرد زیرا که اگر آن شئ ضروری و واجب الکتابة می شد، آنحضرت آنرا هیچوقت ترک نمی کردند؛ ولی در اینجا آنحضرت کتابت را ترک نمودند و در این صورت که بگوییم یکی از ضروریات و واجبات مهم دین باقیمانده و آنحضرت آنرا ننوشته، از این مسأله نقصان دین فهمیده می شود در حالیه خداوند چند روز جلوتر اعلام تکمیل دین را بیان داشته اند. لقوله تعالی: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» (مائده 3)
و همچنین این گفته مخالف آیه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالتک و الله یعصمک من الناس» (مائده 67) و مخالف با آیه «فاصدع بما تؤمر» (حجر 94) بنابر این از حالات و قرائن چنین بر می آید که آنحضرت شئ مأمور را جلوتر بیان کرده اند و هم اکنون می خواند آنرا تاکید کنند و اهمیتش را بیشتر جلوه گر سازند. لذا در اینصورت کتاب آن شئ مستحب و غیر ضروری خواهد بود و امری که برای آن بکار رود نیز مستحب است و کسی که به شی مستحب عمل نکند مورد عتاب و سرزنش قرار نمی گیرد، بدلیل آیه «و اذا حللتم فاصطادوا»
ثالثاً: این اجتهاد و رای حضرت عمر است و ایشان معتقد بودند که پیامبر بعد از ریشه کن ساختن منافقین، وفات می کنند و با این بیماری از دنیا نمی روند و بعد از این بیماری زنده اند و اگر بخواهند امر ضروری و مهمی را بنویسند، در حالت صحت و تندرستی آنرا بیان می کنند.


رابعاً: اگر منع حضرت عمر رضی الله عنه مورد پسند حضرت پیامبر نمی بود حتماً آنرا رد می کرد و آنحضرت در بیان و ذکر حق از هیچ کس ترس و واهمه ای نداشتند.


خامساً: اگر حضرت عمر رضی الله عنه قلم و دوات نیاوردند پس چرا حضرت علی، فاطمه وعباس رضی الله عنهما با او در این امر شریک شدند و قلم و دوات نیاوردند؟ آیا آنها نیز از کسی می ترسیدند؟!
آیا حدیث قرطاس با مسئله خلافت و جانشینی بعد از پیامبر مرتبط است؟!
سومین اعتراضی که بر حضرت عمر رضی الله نموده اند، اینست که می گویند: پیامبر صلی الله علیه و سلم می خواستند مسئله ولایت و خلافت رامطرح کنند و حضرت عمر چون می دانستند پیامبر ولایت وجانشینی را برای حضرت علی مینویسند لهذا از آوردن قلم و دوات منع کرد و بدینوسیله از اظهار ولایت منع کرده و این تضییع حق مسلمین و پایمال کردن حقوق امت اسلامی و محمدی است!! و این ظلمی است بس بزرگ و نابخشودنی، زیرا که ایشان سبب گمراهی امت اسلامی را فراهم ساختند اگر پیامبر این مسئله را می نوشت هیچ وقتی درباره خلافت اختلاف نمی کردند و شورا تشکیل نمی دادند و ابوبکر را خلیفه آنحضرت معرفی نمی کردند؟!
باید دانست که مسئله خلافت و ولایت یکی از مسائل اختلافی و ابحاثی است که در این باره کتابهای متعددی نوشته شده است(تفهیمات حضرت علی رضی الله عنه، راز دلبران، باقیات صالحات، خلافت اسلامی و ...) ولی مختصراً در جواب اشکال باید گفت:
اولاً: از کجا معلوم که آنحضرت می خواستند ولایت حضرت علی رضی الله عنه را بنویسند وآیا بر این گفته قرائن وشواهدی وجود دارد؟!
بنا به گفته خودتان که می گویید پیامبر در غدیر خم مسئله ولایت را بیان داشتند هم اکنون چه ضرورتی وجود داشت که در حالت مریضی، قلم و دوات طلب کنند وخود را به زحمت بیندازند؟!
اگر مسئله ی ولایت در غدیر بیان شده بود این بیان ثانی برای چیست؟! و آیا این بیان مستحب است یا واجب؟
اگر مستحب است چگونه ترک مستحب سبب تضییع حق و پایمال کردن حقوق مسلمین می تواند قرار بگیرد؟!


وانگهی از کجا ثابت است که پیامبر خلافت را در حق علی می خواست بنویسد و بالفرض اگر می شد آیا پیامبر از عمر رضی الله عنه می ترسید و از ترس، آنرا ترک می کرد و یا اینکه در سکوت آن عبادت بود که آنرا ترک کرد. اگر به خاطر عبادت بودنش سکوت کرد شما نیز سکوت کنید و برای آن دلیل نیاورید واگر اولی باشد، این طعن فقط به حضرت عمر رضی الله عنه نیست بلکه طعن به پیامبر و شجاعت و دعوت و رسالتش می شود.


اگر مقصود خلافت فرد غیر معین باشد در آن صورت ابوبکر برنده است چون صحابه او را تایید کردند و پیامبر نیز او را در حج خلیفه گرفت و در نماز و ایام مرض او جانشین بود، بنا بر این بعد از وفات نیز او خلیفه می شود.


ثانیاً: بنا به اعتراض مطرح شده که پیامبر می خواست خلافت را در حق حضرت علی رضی الله عنه بنویسد باید گفت که آیا حضرت علی رضی الله عنه به این قول اعتماد نموده است یا خیر؟ و آیا یکبار از این مسئله برای ولایت خویش استدلال کرده اند یا خیر؟ و اگر استدلال نموده اند لطفاً استدلال آنرا در یکی از کتب معتبر مذکور باشد را ذکر کنید؟!
اگر واقعاً ولایت، حق علی رضی الله عنه بود چرا از حق خود دفاع ننمود و سکوت اختیار کرد مگر غیرت و جرأت او از غیرت و جرأت فاطمه رضی الله عنها که ادعای میراث پیامبر نمودد کمتر بود؟! پس چرا سکوت کردند؟!


ثالثاً: آنحضرت می خواستند ولایت و خلافت را در حق حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه بنویسند نه در حق علی رضی الله عنه. زیرا که در این باره احادیث متعددی وارد شده و بیانگر خلافت ابوبکر بعد از پیامبر است که در این مقاله مختصر فقط به بعضی از روایات اشاره می شود:
1- قوله صلی الله علیه وسلم: «ائتنی بکتف او لوح حتی اکتب لابی بکر کتاباً لا یختلف علیه احد فلما ذهب عبد الرحمن لیقوم قال ابی الله و المؤمنون ان یختلف علیک یا ابابکر»(البدایة و النهایة: 5/248)


آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند: کتف یا لوح و تخته ای را برای من بیاورید تا اینکه در حق ابوبکر چیزی را بنویسم که بعد از آن مردم اختلاف نکنند؛ هنگامی که عبد الرحمن رضی الله عنه رفتند تا قلم و کاغذ بیاورند آنحضرت فرمودند: ای ابوبکر خداوند مؤمنان ازاینکه مردم در باره خلافت شما اختلاف کنند اباء می ورزند.


2- قال ابن کثیر و هذا الذی کان یرید علیه اسلام ان یکتبه قد جاء فی الاحادیث الصحیحة التصریح بکشف المراد منه فانه قال الامام محمد: حدثنا مؤمل حدثنا نافع عن ابن عمر و حدثنا ابن ابی ملیکة عن عائشة قالت: لما کان وجع رسول الله الذی قبض فیه قال: «ادعوا لی ابابکر و ابنه لکی لا یطمع فی امر ابی بکر طامع و لا یتمناه متمن قم قال یابی الله ذلک و المؤمنون، مرتین» (البدایة و النهایة: 5/248)


علامه ابن کثیر رحمه الله می فرمایند: آنچه که آنحضرت اراده داشتند تا آنرا در مرض وفاتش بنویسند در احادیث صحیح به صراحت وارد شده است. امام احمد بن حنبل رحمه الله در روایتی از حضرت عایشه می فرماید که ایشان فرمودند: ابوبکر و فرزندش را نزد من فرا خوانید تا فردا اشخاص طماع و مکاری خلافت را از آن خود ندانند پس دو بار فرمودند: خدا و مؤمنین انکار می کنند که بغیر از ابوبکر کسی دیگر خلیفه پیامبر گردد.

yaallah
Wednesday 16 January 2008, 03:11PM
3- عن مؤمل بن اسماعیل عن نافع عن ابن عمر ابن ابی ملیکة عن عائشة قالت: لمامرض رسول الله فی مرضه الذی قبض فیه اغمی علیه فلمّا افاق قال: «ادعی لی ابابکر فلاکتب له لا یطمع طامع فی امر ابی بکر و لا یتمنّی متمن قم قال یابی الله ذلک و المؤمنون (ثلاثاً )» قالت: فابی الله الا ان یکون ابی. (تاریخ الاسلام: 1/552)


از حضرت عایشه- رضی الله عنها- روایت است که می فرمایند: وقتی پیامبر در مرض وفاتش بیهوش شدند و بعد از آن به هوش آمدند فرمودند: ابوبکر را نزد من بیاورید تا اینکه درباره خلافت او برایش چیزی بنویسم که بعد از آن هیچ طمّاعی در امر وی طمع و آز نکند پس تا سه بار فرمودند: خدا و مؤمنین اختلاف در امر ابوبکر را اباء می ورزند. سپس حضرت عایشه می فرمایند: خواسته خداوند فقط به پدرم تعلق گرفت.


رابعاً حضرت علی رضی الله عنه خود منکر ولایت وخلافت بعد از پیامبر است و در این باره روایات متعددی است که به بعضی از آنها اشاره می شود.
1- عن قیس بن عبادة قال قال لی علی ان رسول الله مرض لیالی و ایاماً ینادی بالصلاة فیقول: «مروا ابابکر یصلی بالناس» فلما قبض رسول الله نظرت فاذا الصلاة عَلَم الاسلام و قوام الدین فرضینا لدنیانا من رضی رسول الله لدیننا فبایعنا ابابکر» (تکمله فتح الملهم: 2/138)


از قیس بن عباده روایت است که ایشان می فرمایند حضرت علی رضی الله به من فرمودند: آنحضرت چند شبانه روزی که مریض بود و به نماز فراخوانده می شد می فرمود: به ابوبکر (رضی الله عنه) دستور فرمایید تا نماز را برپا دارد هنگامیکه رسول الله صلی الله علیه وسلم وفات کرد با خود اندیشیدم که نماز پرچم و قوام دین است و پیامبر، ابوبکر را در امر دینمان بر ما برگزیده اند سپس ما نیز راضی شدیم که ابوبکر (رضی الله عنه) درامور دنیا (خلافت) نیز برگزیده شود، لذا با او بیعت کردیم.


2- قال عباس لعلی: اذهب بنا الی رسول الله فلنسأله فیمن هذا الامر ان کان فینا علمنا و ان کان فی غیرنا علمنا فاوصی بنا فقال علی انا و الله لئن سألناها رسول الله فمنعناها لا یعطیناها الناس بعده و انی و الله لا اسألها رسول الله. (صحیح بخاری: 2/927، فتح الباری: 8/117)


حضرت عباس رضی الله عنه به حضرت علی رضی الله عنه گفت: مرا نزد رسول الله ببر تا از او بپرسیم که امر خلافت در حق چه کسی است؟ اگر در بین ما باشد آنرا می دانیم و اگر در حق دیگران باشد به پیامبر صلی الله علیه وسلم پیشنهاد می کنیم که آنرا در حق ما وصیت کند. حضرت علی رضی الله عنه فرمود: اگر خلافت را از آنحضرت تقاضا کنیم ما را از آن باز می داد و بعد از آن مردم، آنرا به ما نمی دهند همانا سوگند به خدا که من خلافت را از آنحضرت صلی الله علیه وسلم تقاضا نکنم.


3- قال علی فی نهج البلاغة خطبة 36:
«رضینا عن الله قضائه و سلمنا لله امره اترانی اکذب علی رسول الله و الله لانا اول من صدقه فلا اکون اول من کذب علیه فذا نظرت فی امرنا فاذا طاعتی سبقت بیعتنی و اذا المیثاق فی عنقی لغیری».
حضرت علی در طی خطبه در نهج البلاغة می فرمایند: ما تسلیم قضا و قدر الهی هستیم آیا شما تا کنون دیده اید که بر رسول الله (صلی الله علیه وسلم) دروغ ببندم؟ قسم به خدا من اولین کسی هستم که او را تصدیق می کنم و اولین تکذیب کننده قرار نمی گیرم، پس از مقدار تأملی اندیشیدم در امر خلافت که طاعت من از بیعتم پیشی جسته است و میثاق و وفای به عهد خلافت بر من لازم شده است که از دیگران پیروی کنم.


4- قال علی لو عهد الینا رسول الله عهداً لجاد لنا علیه حتی نموت او قال لنا قولاً لا نفذناه علی رغمنا» (تکمله فتح الملهم: 2/138)


حضرت علی رضی الله عنه می فرمایند: اگر آنحضرت به ما در امر خلافت عهد و پیمانی می بست و آنرا به ما می بخشید بر آن امر تا مرگ می جنگیدیم و یا اینکه اگر به ما در این امر قولی می گفت البته آنرا جاری می کردیم.
5- عن علی انه قال یوم جمل ان رسول الله لم یعهد الینا عهداً ناخذ فی امارة و لکنّه شئ رأیناه من قبل انفسنا ثم استخلف ابوبکر رحمة الله علی ابی بکر فاقام و استقام ثم استخلف عمر رحمة الله علی عمر فاقام و استقام حتی ضرب الدین بجرانه. (تکمله فتح الملهم: 2/138 کذا فی مسند احمد)


از حضرت علی رضی الله عنه روایت است که ایشان در جنگ جمل فرمودند: رسول الله در امر خلافت و امارت هیچگونه عهدی با ما نبسته اند ولی این چیزی است که ما آنرا در دلمان احساس کردیم، پس ابوبکر که رحمت خدا بر او باد خلیفه شد و دین را برپا داشت پس عمر که رحمت خدا بر او باد خلیفه شد، او نیز دین را برپا داشت تا اینکه آنرا به نقاط مختلف رساند.


6- و منها ما رواه ابو الحجاف قال: لما بویع ابوبکر و بایعه الناس قام ینادی ثلاثاً ایها الناس قد اقلتکم بیعتکم فقال علی و الله لا نقیلک و لا نستقیلک قدمک رسول الله فی الصلاة فما ذا یوخرک؟ (انساب الاشراف: 1/587، ریاض النضرة: 1/229)


ابو الحجاف روایت می کند: وقتی که با حضرت ابوبکر مردم بیعت کردند سه بار به مردم خطاب کردند اگر بیعت را درست نمی دانید می توانید بیعت خود را فسخ کنید. حضرت علی فرمودند: قسم به خدا بیعت را فسخ نمی کنیم و طلب فسخ را نداریم. رسول الله شما را در نماز مقدم کرده اند پس چیزی می تواند شما را عقب بیندازد.
7- و منها ما اخرجه الحاکم فی المستدرک و صححه و البیهقی فی الدلائل عن ابی و ائل قال قیل لعلی الا تستخلف علینا؟ قال ما استخلف رسول الله فاستخلف ولکن ان یرد الله بالناس خیراً فسیجمعهم بعدی علی خیرهم کما جمعهم بعد نبیهم علی خیرهم. (تحفة الاحوذی: 3/230، کذا فی التکملة: 2/138)


امام حاکم در مستدرک روایتی نقل می فرمایند: رسول الله صلی الله علیه وسلم خلیفه نگرفته اند که من خلیفه بگیرم ولی اگر خداوند بر مردم اراده خیری را داشته باشد آنها بعد از من بر بهترین مردم جمع می کند همانگونه که آنها را بعد از پیامبر بر بهترینشان جمع کرد.


8- عن عمر و علی قالا لم یعهد النبی فی الخلافة شیاً (تکمله فتح الملهم: 2/138)
حضرت عمر و علی می فرمایند: پیامبر در امر خلافت چیزی را بیان نداشتند.
خامساً: اگر پیامبر می خواست علی را خلیفه بگرداند چرا در رؤس الاشهاد اعلام نکرد و در جلسه خصوصی آنرا می خواست اعلام کند.

آیا اعمال حضرت عمر رضی الله عنه حبط و برباد شده اند؟!
چهارمین اعتراضی که بر حضرت عمر رضی الله عنه شده است، این است که ایشان با منع از آوردن قلم و دوات سبب منازعه و جدال نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم شدند و کسی که نزد آنحضرت منازعه کند این توهین به پیامبر و محفل اوست و بنا به آیه «یا ایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا کقول بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون» (ای اهل ایمان بالای صدای پیامبر صدا بلند مکنید و بر او فریاد مکشید مانند فریاد کشیدن بعضی از شما که این کار، اعمال نیکتان را محو می کند و شما نمی فهمید.- الحجرات 2) کلیه اعمال او حبط و برباد می شود لهذا اعمال حضرت عمر رضی الله عنه (العیاذ بالله) حبط شده اند.


در پاسخ به این اعتراض باید گفت که:
اولاً: الفاظ آیه با این نوع استدلال مخالف اند زیرا که در آیه «لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی» (حجرات 2) فرموده و بیان داشته است که در مقابل حرف پیامبر صلی الله علیه با آنحضرت منازعه نکیند و بااو درگیر نشوید نه اینکه با خود درگیر نشوید، اگر مراد آیه آنگونه که مشا می گوید می بود آیه به الفاظ «یا ایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت عند النبی» نازل می شد.


ثانیاً: اگر جهر عند النبی سبب حبط اعمال می شود در اینصورت اعمال اکثر صحابه و کسانیکه برای منازعه و خصومت های قومی نزد آنحضرت می آمدند باید حبط و برباد شود زیرا که برای بیان استدلال و توضیح قضایا در بسیاری صورتها با همدیگر در مجلس آنحضرت منازعه می کردند ولی هیچ کس نگفته است که اعمال آنها حبط و برباد شده است لهذا در این مسئله نیز عمل حضرت عمر رضی الله عنه حبط عمل نمی شود.


ثالثاً: در اینصورت که بگوئیم عمل حضرت عمر رضی الله عنه حبط شده است تنها عمل وی حبط نمی شود بلکه دیگران و از جمله اهل بیت نیز برباد می شود زیرا که منازعه در بین دو گروه صورت گرفته است و عدهای موافق وعده ای مخالف بوده اند.


دراینصورت اهل بیت و از جمله حضرت علی رضی الله عنه از دو حالت خالی نیست یا اینکه با حضرت عمر رضی الله عنه موافق بوده اند و یا انکه با ایشان مخالف بوده اند.


در صورت اول که موافق باشد کلیه اعتراضاتی که بر حضرت عمر رضی الله عنه می شود بر حضرت علی رضی الله عنه بر می گردد و اگر در صورت ثانی حضرت علی مخالف باشند در اینصورت نیز از دو حالت خالی نیست یا اینکه حضرت علی رضی الله عنه مخالفتش را اعلام داشته باشند، این خودمنازعه و اختلاف عند النبی می شود و سبب حبط اعمال می گردد و آیه «یا ایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون» (ای اهل ایمان بالای صدای پیامبر صدا بلند مکنید و بر او فریاد مکشید مانند فریاد کشیدن بعضی از شما که این کار، اعمال نیکتان را محو می کند و شما نمی فهمید.- الحجرات 2) او را شامل می شود.


و در صورت ثانی اگر ایشان سکوت کنند و هیچگونه عکس العملی از خود نشان ندهند آیا ان عمل بر بی وفائی وی حمل نمی شود؟ و آیا سکوت او در این لحظه مایه پایمال شدن حق نمی گردد؟ چرا در این مکان و زمانی که حق پایمال می شود حضرت علی رضی الله سکوت اختیار کنند؟ چرا از حق دفاع نکنند؟ و.....

آیا نسبت تضییع حق مسلمین به حضرت عمر رضی الله عنه درست است؟!
پنجمین اعتراضی که به حضرت عمر رضی الله عنه شده است اینست که: حضرت عمر رضی الله عنه تضییع حق مسلمین نمودند و با نیاوردن و منع قلم و دوات، حقوق مسلمین را پایمال کردند و این بزرگترین خیانتی است که به جهان اسلام و مسلمین نمودند. (العیاذ بالله)


با توجه به پاسخ اعتراضات گذشته، پاسخ این اعتراض خود به خود آشکار گشت، در حقیقت حضرت عمر رضی الله عنه حقی از حقوق مسلمین را پایمال نکرده، بلکه قصد اشفاق و ترحم بر پیامبر را داشته و خواستار راحتی ایشان بوده است.


در اینصورت اگر بگوئیم که حضرت عمر رضی الله عنه تضییع حق مسلمین نموده است، این اعتراض نه تنها به حضرت عمر رضی الله عنه بلکه به پیامبر صلی الله علیه وسلم و اهل بیت نیز بر می گردد؛ اگر منع کتابت تضییع حق بشمار می ورد آیا عدم کتابت و ترک آن به سبب منع حضرت عمر رضی الله عنه تضییع حق به شمار نمی رود.
اگر حضرت عمر رضی الله عنه در این لحظه پیامبر را وادار به تضییع حق کرده بود در لحظات و ساعات دیگر که پیامبر و یارانش بودند و حضرت عمر رضی الله عنه در آن جلسه تشریف نداشتند، چرا در آن لحظه این حق را بیان نداشتند؟ آیا از حضرت عمر رضی الله عنه می ترسیدند؟ و آیا عدم بیان این حق مخالف با آیه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فلما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس» (مائده 67) نیست؟!
چگونه به خود اجازه می دهیم که بگوئیم پیامبر از دنیا رفتند و حقی از حقوق مسلمین را بیان نداشتند!! و این حق تا قیامت پایمال شد!!

آیا حضرت عمر به حجیت حدیث معتقد بودند یا خیر؟!
ششمین اعتراضی که بر حضرت عمر رضی الله عنه شده است اینست که ایشان در مقابل دستور و سنت پیامبر «حسبنا کتاب الله» گفتند و تنها به کتاب الله اکتفا کردند و سنت را حجت قرار ندادند، در حالیکه اطاعت و پیروی از پیامبر صلی الله علیه وسلم اطاعت از خداونداست و همانگونه که پیروی از کتاب الله فرض و ضروری است پیروی از سنت نیز ضروری است و این قولشان مخالف آیه «یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» (اطاعت خدا و رسول و فرمانداران رابکنید) و مخالف حدیث «من اطاعنی فقد اطاع الله و من عصانی فقد عصی الله» (صحیح بخاری: ص 77، صحیح مسلم: ص 32، سنن نسائی: 3/154، فتح الباری: 13/11، مستدرک حاکم: 3/121) می باشد لذا حضرت عمر رضی الله عنه العیاذ بالله عاصی و نافرمان اند.


در پاسخ این اعتراض باید گفت:
اولاً حضرت عمر کلام حسبنا کتاب الله را بنا بر ذکاوت و درایتی که داشتند مطابق با آزمایش و امتحان آنحضرت صلی الله علیه وسلم بیان دشته اند، زیرا که آن حضرت چند روز قبل، اکمال دین را بیان داشته بودند و آیه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» (مائده3) را بر یارانش قرائت کرده بود و هم اکنون می خواستند از آنها امتحان بعمل بیاورند که آیا اصحاب و یاران آنحضرت مفهوم اکمال دین را فهمیده اند و یا اینکه در انتظاراند تا برای آنها و برای تکمیل دین چیزی دیگر بیان شود لذا در این جلسه از آنها امتحان گرفتند و حضرت عمر با قول «حسبنا کتاب الله» اشاره کردند که دین تکمیل شده است اذا چیزی از ضروریات و واجبات دین باقی نمانده است. و همان اکمال دین ما را کفایت می کند و این عین رضایت پیامبر صلی الله علیه وسلم است.
ثانیاً: حضرت عمر فرمود: «حسبنا کتاب الله» یعنی آنچه در کتاب الله بیان شده ما را کفایت می کند، مگر غیر از اینست که در کتاب الله اهمیت قرآن و سنت هر دو بیان شده اند گویا با این قول اشاره دارند که قرآن رهنمای کامل و مکملی است همه جهات را بیان می دارد و سنت شرح و تفصیل آنست و در قرآن از ضروریات و لوازم دین چیزی باقی نمانده است.


ثالثاً: حضرت عمر رضی الله عنه بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه وسلم و در دوران خلافت راشده، سنت را مستدل و مورد اعتماد خود قرار داده است لذا نمی توانیم بگوییم که با قول «حسبنا کتاب الله» با سنت مخالفت ورزیده است.


و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته


بر گرفته شده از سایت sonnionline

والله اعلم بنده سعی نمدوم در نوشت نظرات خود و نقل قول ها دقت نموده تا اشتباهی پیش نیاید. والله اعلم ممکن است در نوشتن نظرات و نقل قول ها اشتباهاتی پیش آمده باشد.

والله اعلم

ربَّنَا اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسْرَافَنَا فِي أَمْرِنَا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ

َبَّنَا إِنَّكَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ

ان الحکم الا لله
والسلام
یا الله

خیرالبریه
Thursday 17 January 2008, 08:49AM
اللهم العن الذين بدلوا نعمتك، واتهموا نبيك ، وجحدوا بآياتك ، وسخروا بإمامك، وحملوا الناس على أكتاف آل محمد

با سلام

پاسخ مختصر به جوابهای جناب یا الله


قال تعالی : قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی



خداوند در آیات متعددی آنحضرت را اُمّی معرفی نموده است و اُمّی به کسی گفته می شودکه سواد خواندن ونوشتن را ندارد. اگر بگوییم که پیامبر صلی الله علیه وسلم در آخرینلحظات زندگی اش دستور می دهند که قلم و کاغذ بیاورند تا برای شما چیزی بنویسم، اینمخالف صریح آیات و کلام خداوند است که می فرماید: «ما کنت تتلوا من قبله من کتاب ولا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون» (و قبل از آن نتوانستی کتابی را بخوانی و بهخطی بنویسی تا بمادا مبطلان در نبوت تو شک کنند
بطلان این سخن آشکار است زیرا همانطور که صلحنامه حدیبیه را امام علی (ع) به انشاء رسول خدا (ص) نوشتند مقصود نبی اکرم (ص) از آوردن قلم وکاغذ نوشتن بخط خودشان نبود بلکه به املاء ایشان وکتابت دیگران .


لفظ «قوموا عنّی» خلاف عادت و اخلاق آنحضرت صلی الله علیه وسلم می باشد، کسی کهرحمت للعالمین است و خداوند در وصف وی می فرماید: «و لو کنت فضا غلیظ القلب لانفضوامن حولک»

اتفاقا اگر با این جسارتی که منافقین در مهمترین امور الهی نمودند پیامبر سکوت کرده بودند جای خدشه باز بود (وامکان شک وشبهه در اصل نبوت وتسری هجر وهذیان به کلام الله نیز می رفت ) اما با گفتن قوموا عنی یعنی پیامبر کاملا هوشیار بوده و می دانستند چکار میکنند !!!


نسیان راوی که می گوید: «نسیت الثالثة» دال بر ضعف حافظه راوی است و این جرحی دیگربر راوی حدیث قرطاس است.


درست برعکس ، اگر راوی میگفت که پیامبر به علی (ع) وصیت نمودند که بنی امیه سریعا او را می کشتند بلکه با ذکاوت گفت فراموش کرده ام تا راه برای تحقیق باز باشد ..



قلم و دوات بیاورید تا گمراه نشوید و اصحاب، قلم و دوات نیاوردند و پیامبر صلی اللهعلیه وسلم نیز از مسئله قلم و دوات سکوت کردند و آنرا دیگر مطرح نساخت؛ از مفهوماین قضیه بر می آید که پیامبر صلی الله علیه وسلم، خودش اسباب گمراهی امت را فراهمساخته اند (نعوذ بالله)



گویا جریان حضرت هارون وسامری واستضعاف هارون را در قرآن ندیده اید .. وقتی که منافقین قوم موسی طغیان نمودند ودر صدد قتل هارون برآمدند هارون تسلیم شد ... حال ما بگوییم که هارون در امر نبوتش کوتاهی کرد ؟؟ یا بالاتر از این بگوییم چرا خداوند 30 شب را تبدیل به 40 شب کرد تا بنی اسراییل را گمراه کند ؟؟؟ فراموش نشود که این ها همه فتن وآزمایشات الهی است ..



آیا نسبت هذیان به پیامبر از طرف حضرت عمر رضی الله عنه صحیح است؟!

اگر بقول شما جناب عمر ریگی به کفششان نبود چرا صبر نکرد تا امام علی (ع) قاضی ترین مردم بروایت بخاری وترمذی و.... در جریان سقیفه حاضر شوند ؟؟ چرا بسرعت به نزد ابوبکر رفته ومخفیانه از او میخواهد تا به سقیفه بروند ؟؟ چرا به مخالفت بنی هاشم وبرزگان صحابه توجهی نکرد ؟ در همین صحیح بخاری :

عمر گفت که بیعت با ابوبکر کاری شتابزده و نمونه ای از جاهلیت بود که خداوند شرش را برطرف کرد وهر کس مانند آن عمل کند باید کشته شود !!!!

بهتر است که جوابش را از خود عمر بشنوید که گفت : ما خوش نداشتیم که نبوت وخلافت در یک خاندان جمع شوند ؟؟ (قیاس در مقابل نص )






و اگر بگوییم که حضرت علی رضی الله عنه در این مکانی که بر پیامبر توهین شده، سکوتاختیار کرده است و از او دفاع ننموده و حق را با سکوت خود پایمال کرده است، بر مقامشامخ حضرت علی رضی الله عنه اعتراض می شود که:
آیا این عمل او بر بی وفایی حضرتعلی رضی الله عنه نسبت به پیامبر حمل نمی شود و چگونه او به خود می قبولاند کهنزداو که به شیر خدا ملقب است، بر پیامبر توهین شود و از ذوالفقارش کار نگیرد و درصورت توهین باز هم ایشان سکوت کنند. سکوت دیگر چرا؟ آیا از مخالفین می ترسیدند؟ آیاطرفداران حق و حقیقت در این مجلس نبودند که با حضرت علی رضی الله عنه یکصدا شوند وعلیه باطل شورش کنند؟ اگر بودند چرا جلوی این همه فساد و توهین را نگرفتند؟ آیامقام و جرأت حضرت علی رضی الله عنه به جرأت آن صحابی که در مقابل کفار می گوید: منراضی نیستم که در پای حضرت محمد صلی الله علیه وسلم خاری بخلد و به او توهین شود،نمی رسد و آیا....؟

جواب مثل رفتار هارون در برابر فتنه سامر ی است و امام علی هیچگاه در برابر امر رسول خدا آن عقل کل که بعلی فرمودند سکوت کن اقدامی نمی کند . جریان بسیار خطرناک و اصل اسلام در خطر است .





هنگامیکه آنحضرت در صلح حدیبیه صلح نامه نوشتند و در پایان آن، دستور دادند کهمحمد رسول الله را بنویسد بعد از آن مشرکین اعتراض کردند که ما شما را رسول اللهنمی دانیم، لذا رسول الله را حذف کنید و تنها محمد بنویسید، آنحضرت صلی الله علیهوسلم به حضرت علی رضی الله عنه فرمودند: «امح رسول الله» (لفظ رسول الله را ازپایان صلح نامه پاک کنید) اما حضرت علی رضی الله عنه در جواب ایشان فرمودند: «والله لا امحوک ابداً» قسم به خدا اسم شما را پاک نخواهم کرد (صحیح بخاری: 2/610)

حتی مسئله به آنجا رسید که آنحضرت فرمودند: به من نشان بدهید تا آنرا پاککنم. لذا خودش آنرا پاک کرد.
اگر قرار باشد که کلیه اقوال آنحضرت واجب العملباشد در این صورت آیا بر علی رضی الله عنه واجب بود که لفظ رسول الله را پاک کند یاخیر؟اگر واجب بود چرا به واجب عمل نکرد؟ اگر مستحب بوده در مسئله قلم ودوات نیز مستحب بوده است.

جمله : والله لا امحوک ابداً از ساخته های بنی امیه است زیرا در تاریخ طبری وغیره این کلمه بچشم نمی خورد وامام علی مطیع امر رسول خداست .



آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند: اگر خدا بخواهد به شما خرما بدهد بدون عملتلقیح خرما می دهد، لذا نیازی به این عمل نیست.


کسی که ذره ای عقل دارد میداند مگر میشود پیامبری که به هوش و ذکاوت مشهور است و60 سال در نخلستانها زندگی کرده ولی هنوز تلقیح نخل را نمی داند !!!!!!!!!!!!!!!!!!




علامه ابن کثیر رحمه الله می فرمایند: آنچه که آنحضرت اراده داشتند تا آنرا در مرضوفاتش بنویسند در احادیث صحیح به صراحت وارد شده است. امام احمد بن حنبل رحمه اللهدر روایتی از حضرت عایشه می فرماید که ایشان فرمودند: ابوبکر و فرزندش را نزد منفرا خوانید تا فردا اشخاص طماع و مکاری خلافت را از آن خود ندانند پس دو بارفرمودند: خدا و مؤمنین انکار می کنند که بغیر از ابوبکر کسی دیگر خلیفه پیامبر گردد

به راوی حدیث یعنی عائشه بنگرید که هیچگاه جانب پدرش را رها نمی کند ... حتی در همین صحیح بخاری در برابر عده زیادی از اصحاب که می گویند که ما شنیدیم که پیامبربعلی وصیت کرد با کمال وقاحت وصیت بعلی (ع) را انکار میکند ........ و از حسادت زنانه این اعمال بعید نیست ....


خامساً: اگر پیامبر می خواست علی را خلیفه بگرداند چرا در رؤس الاشهاد اعلام نکرد ودر جلسه خصوصی آنرا می خواست اعلام کند


مگر در روز غدیر در برابر هزاران تن اعلام نکرد .. وامروز هم میخواست غدیر را مکتوب سازد .


حضرت عمر رضی الله عنه بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه وسلم و در دوران خلافتراشده، سنت را مستدل و مورد اعتماد خود قرار داده است لذا نمی توانیم بگوییم که باقول «حسبنا کتاب الله» با سنت مخالفت ورزیده است.


بهتر است نگاهی به صحاح و تواریخ خودتان بیندازید ونمونه هایی از این گستاخیهای خلیفه دوم را نسبت به پیامبر در زمان حیات مبارکش ببینید مثلا در دادوفریاد در محضر رسول خدا و نزول آیه : لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبي... ان تحبط اعمالکم

در جریان صلح حدیبیه وشک در نبوت حضرتش که اگر کسی به نبوت شک داشته باشد می تواند بگوید که پیامبر هذیان میگوید !!!


وامر به تراشیدن سر و.... که امر رسول خدا (ص) را اطاعت نکردند وخداوند متعال فرمود : فلیحذر الذین یخالفون عن امره که نافرمانی نبی اکرم (ص) سبب تفرقه وفتنه میشود ..

حتی در زمان خلافتش چندین بدعت مانند تحریم متعتان و بدعت نماز تراویح و... بر خلاف قرآن کریم وسنت رسول خدا (ص) از خود بیادگار نهاد .


اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد

yaallah
Sunday 20 January 2008, 07:00AM
بسم الله الرحمن الرحیم

ولا تلبسوا الحق بالباطل و تکتموا الحق و انتم تعلمون

سلام علیکم

جناب خیرالبریه
بطلان این سخن آشکار است زیرا همانطور که صلحنامه حدیبیه را امام علی به انشاء رسول خدا نوشتند مقصود نبی اکرم از آوردن قلم وکاغذ نوشتن بخط خودشان نبود بلکه به املاء ایشان وکتابت دیگران .
جناب خیرالبریه نبی اکرم (ص) فرمودند "اکتب لکم" نه "املی لکم". ایشان (ص) فقط نفرموده اند (در صورت صحت حدیث) قلم و دوات بیاورید. بلکه فرموده اند خودم برایتان بنویسم. از این واضح تر نمی شود.


جناب خیرالبریه
نقل از بنده
لفظ «قوموا عنّی» خلاف عادت و اخلاق آنحضرت صلی الله علیه وسلم می باشد، کسی کهرحمت للعالمین است و خداوند در وصف وی می فرماید: «و لو کنت فضا غلیظ القلب لانفضوامن حولک»

اتفاقا اگر با این جسارتی که منافقین در مهمترین امور الهی نمودند پیامبر سکوت کرده بودند جای خدشه باز بود (وامکان شک وشبهه در اصل نبوت وتسری هجر وهذیان به کلام الله نیز می رفت ) اما با گفتن قوموا عنی یعنی پیامبر کاملا هوشیار بوده و می دانستند چکار میکنند !!!
اولا با دید شیعه برخورد کردید و باید بگویم برداشت شخصی پاسخ محسوب نمی شود. "اگر فلان و اگر" دید شخصی است. شما باید بر اساس سند سخن بگویید. اگر می فرماید جسارت یافته بودند تا حدی که ... باید دلیل بیاورید.
ثانیا آیا به نظر شما در مقابل آن چه نوشته شده است شما جواب داده اید...
تکرار می کنیم:
لفظ «قوموا عنّی» خلاف عادت و اخلاق آنحضرت صلی الله علیه وسلم می باشد، کسی کهرحمت للعالمین است و خداوند در وصف وی می فرماید: «و لو کنت فضا غلیظ القلب لانفضوامن حولک»

جناب خیرالبریه
درست برعکس ، اگر راوی میگفت که پیامبر به علی وصیت نمودند که بنی امیه سریعا او را می کشتند بلکه با ذکاوت گفت فراموش کرده ام تا راه برای تحقیق باز باشد ..
باز هم برداشت شخصی. شما باید دلیل برای آن چه می نویسید بیاورید. بنی امیه می کشتند دلیلش چه بود. صحتش در چیست. اثباتش کجاست. این ها همه اش از دید شیعه است. شما باید به ما اهل سنت پاسخ دهید چون به ما اتهام زده اید. ما بر اساس سند تضعیف می کنیم. شما اگر دلیلی دارید بفرمایید.

جناب خیرالبریه
گویا جریان حضرت هارون وسامری واستضعاف هارون را در قرآن ندیده اید .. وقتی که منافقین قوم موسی طغیان نمودند ودر صدد قتل هارون برآمدند هارون تسلیم شد ... حال ما بگوییم که هارون در امر نبوتش کوتاهی کرد ؟؟ یا بالاتر از این بگوییم چرا خداوند 30 شب را تبدیل به 40 شب کرد تا بنی اسراییل را گمراه کند ؟؟؟ فراموش نشود که این ها همه فتن وآزمایشات الهی است ..
این دو موضع چه ارتباطی با هم دارند؟ دوست عزیز دقت کنید در این جا پیام الهی در کار نیست. حضرت هارون (علیه السلام) تا آن جا که توانستند دفاع نمودند. مگر در این جا پیام الهی در کار بوده است که تضعیف قوم حضرت هارون (ع) را پیش می کشید. در این قضیه پیام الهی از نظر شما (شیعیان) در کار است. ولی با تضعیف قوم (بنابر فرض شما شیعیان) قلم و دوات آورده نشده است. یعنی اهل شیعه می گوید پیام الهی انجام نشده است. آیا شما این حرف را قبول می کنید در صورتی که از چندین وجه غلط است. یکی آیه اکمال دین. یکی آیه رساندن رسالت. یکی آیه فراموش نکردن الله جل جلاله. یکی....

جناب خیرالبریه
جمله : والله لا امحوک ابداً از ساخته های بنی امیه است زیرا در تاریخ طبری وغیره این کلمه بچشم نمی خورد وامام علی مطیع امر رسول خداست .

تاریخ طبری:
حدثنا هارون بن إسحاق، قال: حدثنا مصعب بن المقدام، وحدثنا سفيان بن وكيع، قال: حدثنا أبي، قالا جميعاً: حدثنا إسرائيل، قال: حدثناأبو إسحاق، عن البراء، قال: اعتمر رسول الله صلى الله عليه وسلم في ذي القعدة. فأبى أهل مكة أن يدعوه يدخل مكة، حتى يقاضيهم على أن يقيم بها ثلاثة ايام. فلما كتب الكتاب كتب: " هذا ما تقاضى عليه محمد رسول الله " ، فقالوا: لو نعلم أنك رسول الله ما منعناك؛ ولكن أنت محمد بن عبد الله، قال: أنا رسول الله، وأنا محمد بن عبد الله، قال لعلي عليه السلام: امح " رسول الله " ، قال: لا والله لا أمحاك أبداً، فأخذه رسول الله صلى الله عليه وسلم - وليس يحسن يكتب - فكتب مكان رسول الله محمد فكتب: " هذا ما قاضى عليه محمد، ولا يدخل مكة بالسلاح إلا السيوف في القراب، ولا يخرج من أهلها بأحد أراد أن يتبعه ، ولا يمنع أحداً من أصحابه أراد أن يقيم بها " . فلما دخلها ومضى الأجل، أتوا علياً عليه السلام، فقالوا: له: قل لصاحبك: اخرج عنا فقد مضى الأجل، فخرج رسول الله صلى الله عليه وسلم.


متاسفم اشتباه نمودید. در ضمن باز هم برداشت شخصی نمودید:از ساخته های بنی امیه است. شما باید برای حرف خود دلیل بیاورید.

جناب خیرالبریه
کسی که ذره ای عقل دارد میداند مگر میشود پیامبری که به هوش و ذکاوت مشهور است و60 سال در نخلستانها زندگی کرده ولی هنوز تلقیح نخل را نمی داند !!!!!!!!!!!!!!!!!!
جناب اصلا حدیث را خوانده اید:
قضیه حدیث تابیر از اینقرار است: آنحضرت روزی نزد اصحابش تشریف آوردند و آنها را در حالت تلقیح درختان خرما دیدند از آنها پرسیدند شما چکار می کنید؟ صحابه در پاسخ عرض کردند ما گرد افشانی و عمل تلقیح را انجام می دهیم.

آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند: اگر خدا بخواهد به شما خرما بدهد بدون عمل تلقیح خرما می دهد، لذا نیازی به این عمل نیست.
صحابه نیز این عمل را ترک کردند، از قضا درختان خرما در آن سال بی بار و ثمر شدند پس از مدتی آنحضرت نزد اصحاب تشریف آوردند؛ صحابه فرمودند: یا رسول الله شما گفتید این عمل را ترک کنید ما آنرا ترک کردیم ولی درختان ثمری ندادند.
در اینجا بود که آنحضرت فرموند: «آیا عمل تلقیح فایده هم دارد؟ عرض کردند: آری یا رسول الله. آنحضرت دستور به عمل تلقیح دادند و فرمودند: «انتم اعلم بامور دنیاکم منی»

ایشان شاید عمل تلقیح را دیده بودند (در قبل) ولی از دید ایشان کار بیهوده ای بوده است به همین دلیل فرمودند:
اگر خدا بخواهد به شما خرما بدهد بدون عمل تلقیح خرما می دهد، لذا نیازی به این عمل نیست.
و به همین دلیل در ادامه فرمودند:
انتم اعلم بامور دنیاکم منی
شما به امور دنیاتان از من آگاه ترید.

جناب خیرالبریه
به راوی حدیث یعنی عائشه بنگرید که هیچگاه جانب پدرش را رها نمی کند ...
برداشت شخصی پاسخ محسوب نمی شود. برداشت شخصی هیچ گاه پاسخ محسوب نمی شود. برداشت شخصی اصلا و ابدا پاسخ محسوب نمی شود. دلیل باید بیاورید.

جناب خیرالبریه
حتی در همین صحیح بخاری در برابر عده زیادی از اصحاب که می گویند که ما شنیدیم که پیامبربعلی وصیت کرد با کمال وقاحت وصیت بعلی را انکار میکند ........ و از حسادت زنانه این اعمال بعید نیست ....
دید و برداشت شخصی. فقط همین است شما از دید شیعه می نگرید.بنده هم یک جواب می دهم با دید خود:
حدیث از این قرار است:
2590 - حدثنا عمرو بن زرارة: أخبرنا إسماعيل، عن عون، عن إبراهيم، عن الأسود قال:
ذكروا عند عائشة: أن عليا - رضي الله عنهما - كان وصيا، فقالت: متى أوصى إليه، وقد كنت مسندته إلى صدري، أو قالت: حجري، فدعا بالطست، فلقد انخنث في حجري، فما شعرت أنه قد مات، فمتى أوصى إليه؟.

اولا آن ها که حدیث را ذکر کرده اند اصحاب نبودند. ثانیا حاضر در مجلس وصیت نمودن حضرت نبی اکرم (ص) نبودند. ثالثا از حضرت عایشه (رض) به دور است دروغ بگویند. رابعا راوی ازتابعین است. والله اعلم.

جناب خیرالبریه
مگر در روز غدیر در برابر هزاران تن اعلام نکرد .. وامروز هم میخواست غدیر را مکتوب سازد .
اولا باز از دید شیعه نگریسته اید. شما وقتی می گویید در غدیر خم اعلام کرد باید دلیل بیاورید. الحمدلله تاپیک دیگری بحث شد و دیدیم که هیچ خلافتی در کار نیست. والله اعلم.

ثانیا اگر می خواست غدیر را مکتوب کند چرا در دید همه این عمل را انجام نداد. ان الحکم الا لله

جناب خیرالبریه
بهتر است نگاهی به صحاح و تواریخ خودتان بیندازید ونمونه هایی از این گستاخیهای خلیفه دوم را نسبت به پیامبر در زمان حیات مبارکش ببینید مثلا در دادوفریاد در محضر رسول خدا و نزول آیه : لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبي... ان تحبط اعمالکم
ما شاء الله . شما که یک موضوع را می آورید چرا کامل نمی آورید:
4564 - حدثنا يسرة بن صفوان بن جميا اللخمي: حدثنا نافع بن عمر، عن ابن أبي ملكية قال:
كاد الخيران أن يهلكا أبو بكر وعمر رضي الله عنهما، رفعا أصواتهما عند النبي صلى الله عليه وسلم حين قدم عليه ركب بني تميم، فأشار أحدهما بالأقرع بن حابس أخي بني مجاشع، وأشار الآخر برجل آخر، قال نافع: لا أحفظ اسمه، فقال: أبو بكر لعمر: ما أردت إلا خلافي، قال: ما أردت خلافك، فارتفعت أصواتهما في ذلك، فأنزل الله: {يا أيها الذين آمنوا لاترفعوا أصواتكم}. الآية. قال ابن الزبير: فما كان عمر يسمع رسول الله صلى الله عليه وسلم بعد هذه الآية حتى يستفهمه. ولم يذكر ذلك عن أبيه، يعني أبا بكر.
جناب "یا ایها الذین آمنوا" را نمی بینید.

جناب خیرالبریه
در جریان صلح حدیبیه وشک در نبوت حضرتش که اگر کسی به نبوت شک داشته باشد می تواند بگوید که پیامبر هذیان میگوید !!!
و این هم سوء استفاده از تاریخ. جناب خیرالبریه از شما انتظار بیش تری می رفت. و اما قضیه از چه قرار است. حضرت عمر (رض) از نبی اکرم (ص) شنیده بودند که به زودی به حج می روند. زمانی که صلح حدیبیه نوشته می شد و آن ده سال قرار بود بر جا بماند این قول نبی اکرم (ص) بر قرار نمی شد. به همین دلیل حضرت حیرت زده بودند:
حدیث کامل تر از این نوشته است:
.... فقال عمر بن الخطاب رضوان الله عليه والله ما شككت منذ أسلمت إلا يومئذ فاتيت النبي صلى الله عليه وسلم فقلت ألست رسول الله حقا قال بلى قلت ألسنا على الحق وعدونا على الباطل قال بلى قلت فلم نعطي الدنية في ديننا إذا قال إني رسول الله ولست أعصي ربي وهو ناصري قلت أوليس كنت تحدثنا أنا سنأتي البيت فنطوف به قال بلى فخبرتك أنك تأتيه العام قال لا قال فإنك تأتيه فتطوف به قال فأتيت أبا بكر الصديق رضوان الله عليه فقلت يا أبا بكر أليس هذا نبي الله حقا قال بلى قلت أو لسنا على الحق وعدونا على الباطل قال بلى قلت فلم نعطي الدنية في ديننا إذا قال أيها الرجل إنه رسول الله وليس يعصي ربه وهو ناصره فاستمسك بغرزه حتى تموت فوالله إنه على حق قلت أوليس كان يحدثنا أنا سنأتي البيت ونطوف به قال بلى قال فأخبرك أنا نأتيه العام قلت لا قال فإنك آتيه وتطوف به قال عمر بن الخطاب رضوان الله عليه فعملت في ذلك أعمالا يعني في نقض الصحيفة ....

وقتی که سخنانی از نبی اکرم (ص) شنیدند و از ابوبکر صدیق (رض) مطمئن شدند که صلح حدیبیه بر جای نمی ماند.

جناب خیرالبریه
وامر به تراشیدن سر و.... که امر رسول خدا را اطاعت نکردند وخداوند متعال فرمود : فلیحذر الذین یخالفون عن امره که نافرمانی نبی اکرم سبب تفرقه وفتنه میشود ..

حتی در زمان خلافتش چندین بدعت مانند تحریم متعتان و بدعت نماز تراویح و... بر خلاف قرآن کریم وسنت رسول خدا از خود بیادگار نهاد .
در مورد تراویح توضیح می دهم بقیه هم برای خودتان:

دليل الحكم

قيام رمضان في جماعة مشروع سنه رسول الله صلى الله عليه وسلم ولم يداوم عليه خشية أن يفرض، عن عائشة رضي الله عنها أن رسول الله صلى الله عليه وسلم خرج ليلة من جوف الليل فصلى في المسجد، وصلى رجال بصلاته، فأصبح الناس فتحدثوا، فاجتمع أكثر منهم، فصلى فصلوا معه، فأصبح الناس فتحدثوا فكثر أهل المسجد من الليلة الثالثة، فخرج رسول الله صلى الله عليه وسلم فصٌلِّي بصلاته، فلما كانت الليلة الرابعة عَجَزَ المسجد عن أهله حتى خرج لصلاة الصبح، فلما قضى الفجر أقبل على الناس فتشهد ثم قال: أما بعد فإنه لم يخف عليِّ مكانكم، ولكني خشيتٌ أن تفرض عليكم فتعجزوا عنها، فتوفي رسول الله صلى الله عليه وسلم والأمر على ذلك".2

ولما مات رسول الله صلى الله عليه وسلم وأٌمن فرضها أحيا هذه السنة عمر رضي الله عنه، فقد خرج البخاري في صحيحه عن عبد الرحمن بن عبد القاري أنه قال: "خرجت مع عمر بن الخطاب رضي الله عنه ليلةً في رمضان إلى المسجد فإذا الناس أوزاع متفرقون يصلي الرجل لنفسه، ويصلي الرجل فيصلي بصلاته الرَّهط، فقال عمر: إني أرى لو جمعت هؤلاء على قارئ واحد لكان أمثل، ثم عزم فجمعهم على أٌبي بن كعب، ثم خرجت معه ليلة أخرى، والناس يصلون بصلاة قارئهم، قال عمر: نعم البدعة هذه، والتي ينامون عنها أفضل من التي يقومون ـ يريد آخر الليل ـ وكان الناس يقومون أوله".3

قلت: مراد عمر بالبدعة هنا البدعة اللغوية، وإلا فهي سنة سنها الرسول صلى الله عليه وسلم وأحياها عمر الذي أٌمرنا بالتمسك بسنته: "عليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديين من بعدي عضوا عليها بالنواجذ" الحديث.

وعن عروة بن الزبير أن عمر رضي الله عنه جمع الناس على قيام شهر رمضان، الرجال على أبي بن كعب ، والنساء على سليمان بن أبي حثمة.4

وروي أن الذي كان يصلي بالنساء تميم الداري رضي الله عنه.

وعن عرفجة الثقفي قال: "كان علي بن أبي طالب رضي الله عنه يأمر الناس بقيام رمضان ويجعل للرجال إماماً و للنساء، فكنت أنا إمام النساء".5

وعن أبي هريرة رضي الله عنه قال: "كان النبي صلى الله عليه وسلم يرغب في قيام رمضان من غير أن يأمرهم بعزيمة".6

ورحم الله الإمام القحطاني المالكي حيث قال:

صلى النبي به ثلاثاً رغبة وروى الجماعة أنها ثنتان

فضلها

لقد حث رسول الله صلى الله عليه وسلم وحض على قيام رمضان ورغب فهي ولم يعزم، وما فتئ السلف الصالح يحافظون عليها، فعلى جميع المسلمين أن يحيوا سنة نبيهم وألا يتهاونوا فيها ولا يتشاغلوا عنها بما لا فائدة منه، فقد قرن صلى الله عليه وسلم بين الصيام والقيام، فعن أبي هريرة رضي الله عنه قـال: "سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول لرمضان من قامه إيماناً واحتساباً غفر له ما تقدم من ذنبه".7

وفي رواية في الصحيح كذلك عنه: "من قام رمضان إيماناً واحتساباً غفر له ما تقدم من ذنبه".8
منبع:
http://www.islamadvice.com/ibadat/ibadat11.htm#_ftn2

اکثر اسناد از صحیح بخاری:
http://www.al-eman.com/hadeeth/viewchp.asp?BID=13&CID=63#s1


والله اعلم بنده سعی نمودم در نوشتن دقت نموده تا اشتباهی پیش نیاید. والله اعلم ممکن است در نظرات خود و نقل قول ها اشتباهاتی نموده باشیم.

اللهم اعز الاسلام والمسلمین

ربنا آتنا فی الدنیا حسنه وفی الآخره حسنه و قنا عذاب النار

ان الحکم الا لله
والسلام
یا الله

خیرالبریه
Sunday 20 January 2008, 08:45AM
بلکه فرموده اند خودم برایتان بنویسم


با سلام

از سه حالت خارج نیست یا خدا و پیامبر دروغ گفته اند که امی هستند یا اینکه منظور کتابت بدست دیگران است .یا این حدیث دروغ است.
که با بررسی موضوع مشخص میشود که منظور نوشتن بدست دیگران و به انشاء رسول خدا است .


لفظ «قوموا عنّی» خلاف عادت و اخلاق آنحضرت صلی الله علیه وسلم می باشد، کسی کهرحمت للعالمین است و خداوند در وصف وی می فرماید: «و لو کنت فضا غلیظ القلب لانفضوامن حولک»


خداوند به پیامبر فرمود : اشداء علی الکفار .... یعنی بر کفار ومنافقین سخت وشدید است .


باز هم برداشت شخصی. شما باید دلیل برای آن چه می نویسید بیاورید. بنی امیه می کشتند دلیلش چه بود. صحتش در چیست. اثباتش کجاست. این ها همه اش از دید شیعه است. شما باید به ما اهل سنت پاسخ دهید چون به ما اتهام زده اید. ما بر اساس سند تضعیف می کنیم. شما اگر دلیلی دارید بفرمایید.



مگر در صحیح بخاری ومسلم که صحیحترین کتبتان بعد از قرآن می باشند بصراحت نیاورده ان که اصحاب (منافقین ) امام علی (ع) را بر منابر و غیره سب ولعن میکردند وبشدت دشمنش بودند ؟؟

مگر معاویه پسر ابوسفیان و پسر هند جگر خوار علنا امر به سب وشتم امام علی (ع) نمیکرد ؟؟

مگر امام ذهبی بزرگترین رجالیتان در تاریخ اسلامش نمیگوید : بنی امیه اگر اسم نوزادی علی بود ، او را می کشتند

با این تفاسیر انتظار دارید در چنین شرایط خطر ناکی راوی بگوید که پیامبر به علی (ع) وصیت کرد ... زبانش را از حلقومش بیرون می کشیدند ...


متاسفم اشتباه نمودید. در ضمن باز هم برداشت شخصی نمودید:از ساخته های بنی امیه است. شما باید برای حرف خود دلیل بیاورید


بزودی مدرکش را می آورم ، در جایی دیده بودم درست یادم نیست ... انشاء الله فقط بدانید که این حدیث مخالف صریح قرآن است وباطل : وما کنت تتلوا من قبله من کتاب ولا تخطه بیمینک اذا لارتاب‏ المبطلون


برداشت شخصی پاسخ محسوب نمی شود. برداشت شخصی هیچ گاه پاسخ محسوب نمی شود. برداشت شخصی اصلا و ابدا پاسخ محسوب نمی شود. دلیل باید بیاورید.



بهتر است به حدیث صحیح : عائشه با صدای بلند سر پیامبر داد میزد ومیگفت والله دانستم که تو علی (ع) را از من وپدرم بیشتر دوست میداری ...آیا این برداشت شخصی است ؟؟


ثانیا اگر می خواست غدیر را مکتوب کند چرا در دید همه این عمل را انجام نداد. ان الحکم الا لله


بازهم منافقین می گفتند هذیان می گوید ... من یطع الرسول فقد اطاع الله


جناب "یا ایها الذین آمنوا" را نمی بینید.


اتفاقا در سوره منافقین هم خداوند میفر ماید : ذلك بأنهم آمنوا ثم كفروا فطبع على قلوبهم فهم لايفقهون.


الذین آمنوا ثم کفروا (نساء)


فقلت يا أبا بكر أليس هذا نبي الله حقا قال بلى قلت أو لسنا على الحق وعدونا على الباطل قال بلى قلت فلم نعطي الدنية في ديننا إذا قال أيها الرجل إنه رسول الله وليس يعصي ربه وهو ناصره فاستمسك


کسی که ابوبکر را از پیامبر داناتر می داند و جواب شکش را بجای اینکه از پیامبر بپرسد از ابوبکر می پرسد وهنوز مریب و مردد !!

انما يستاذنك الذين لا يومنون بالله و اليوم الآخر و ارتابت قلوبهم فهم في ريبهم يترددون

خیرالبریه
Sunday 20 January 2008, 04:38PM
جناب یا الله گفته اند :


متاسفم اشتباه نمودید. در ضمن باز هم برداشت شخصی نمودید:از ساخته های بنی امیه است. شما باید برای حرف خود دلیل بیاورید.




السلام علیکم

این حدیث که از کتاب فرقه ناجیه مرحوم سلطان الواعظین نقل می کنم در آن جمله : والله لا امحوک ابدا دیده نمی شود . وامام (ع) خودش کلمه را محو می کند.

اورد الطبری فی تاریخه ج6 ص 29 و ابن اثیر فی تاریخه ج 3 ص 162 و ابن ابی الحدید فی ج1 ص 191 شرح نهج البلاغة :

بعد صلح الامام علی (ع) ومعاویة فی صفین کتابة الصلح : هذا ما تقاضی علی امير المؤمنين و معاویة بن ابی سفیان ... ثم قال معاویة امح هذا الاسم (یعنی امير المؤمنين ) لو اعلم انک امیر المؤمنین لم اقاتلک

وقال امير المؤمنين: الله اکبر سنة بسنة و مثل بمثل ، ان هذا الیوم کیوم الحدیبیة حین کتب الکتاب عن رسول الله صلی الله علی و آله وسلم هذا ما صالح علیه محمد رسول الله و سهیل بن عمر و ؛ فقال سهیل لو اعلم انک رسول الله لم اقاتلک و لم اخالفک ؛ انی اذا لظالم لک ان منعتک ان تطوف ببیت الله الحرام وأنت رسوله ؛ ولکن اکتب من محمد بن عبد الله ، فقال لی رسول الله (ص) یا علی انی لرسول الله وأنأ محمد بن عبد الله و لن یمحوا عنی الرسالة کاتب لهم من محمد بن عبد الله ، فأکتبها و أمح ما اراد محوه اما ان لک مثلها ستعطیها و أنت مضطهد ، ان ذلک الکتاب أنأ کتبة بیننا و بین المشرکین واليوم اکتبه الی ابنائهم کما کان رسول الله (ص) کتبه الی آبائهم شبها ومثلا


اشتباه دیگری که قبلا کرده بودید وگفتید من این مطالب را از سایتها نقل می کنم ، اتفاقا در مورد شباهت نماز امام علی (ع) به نماز پیامبر و ترک عمدی آن بوسیله برخی اصحاب , من از کتاب فضایل الخمسه نوشته سید مرتضی فیروزآبادی نقل کرده بودم :

وروي ابن حجر في فتح الباري روي احمد و الطحاوي باسناد صحيح عن ابي موسي الاشعري قال ذكر علي كنا صلاة نصليها مع رسول الله (ص) اما نسيناها و اما تركناها عمداوفي رواية قتادة عن مطرف قال عمران يعني ابن حصين اما صليت منذ حين او منذ كذا وكذا اشبه بصلاة رسول الله)ص) که در جلد 2 ص 413 و 414 آمده است .



اما در مورد جعل اکاذیب در ذم امام (ع) توسط بنی امیه ؛ مراجع به صحاح وتواریختان شما را بی نیاز خواهد کرد .


اللهم انصر من نصر الدین

kahani1788
Wednesday 3 March 2010, 04:33PM
به نام خدا
با سلام خدمت دوستان
دوستان شیعه خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی قندوزی حنفی را بشما معرفی میکنیم
اسم کاملش سلیمان پسر خواجه ابراهیم قیلان است ! نام حسینی را هم یدک می کشد حنفی هم از القاب اوست بر طریقه نفشبندی هم بوده گاهی شیعه ها او را بنام حافظ حنفی قندوزی می شناسند قندوز استان همجوار بلخ در افغانستان است. د ر هر حال در این دو استان، بلکه در تمام افغانستان او را کسی نمی شناند چه برسد در جاکارتا یا مکه یا بغداد یا کازابلانکا
این مرد از غالیان فرقه ضاله صوفیه بوده و بی گمان از حرفهایش میتوان دریافت که شیعه هم بوده اما از ترس مردم یا بخاطر حیله، باور خود را آشکارا نمیگفته
درگمراهی او همین بس که شیفته محی الدین ابن عربی بود و کتابهای ابن عربی را با دست خود باز نویسی میکرده
در کفر ابن عربی، علمای سنی نه شک دارند نه اختلاف به این ترتیب شما الان شیخ سلیمان بلخی یاهمان حافظ حنفی قندوزی را شناختید !
او دو کتاب ابن عربی ملحد را یعنی کتاب منصوص و فتوحات المکیه ((که کفر گوترین کتابهای هستند که شاید در کتاب خانه ها موجود باشد )) را با دست خود و با خط خود می نوشته !
حالا حافظ حنفی قندوزی یا همان شیخ سلیمان بلخی را شناختید !
شیخ سلیمان بلخی را حنفی می گویند در حالیکه حرفایش نشان میدهد او شیعه بوده و احناف نسبت به مذاهب دیگر اهل سنت ، بیشتر با شیعه ها بدند این دو را چگونه می توان جمع کرد؟
این مرد گمراه در همان حال صوفی نقشنبدی بود یعنی خلاصه اسلام برایش کافی نبوده .
او یک کتاب دارد بنام ینابیع الموده که در محافل علمی اهل سنت هیچکس به آن اعتننایی ندارد تنها این ایران است که هی کتابش را تجدید چاپ می کند
از همه جالب تر اینکه او 200 سال پیش به دنیا آمده و بعد از 48 سال عمر بی برکت 150 سال پیش سایه شومش را از این دنیا کم کرده.
دوستان شیعه ! حقه بازیهای مهرداد 123 و احمد اف اف اف و دو سه تای دیگر را در جعل اسناد سنی ها دیدید؟؟

اولا میشود جناب سجودی اسناد این حرفها را بیاورند
ثانیا جالب است که گفتید از حرفهایش میشود فهمید صوفی بود ه و شیعه بودنش را در دلش مخفی کرده جناب سجودی غیب میگویید پس بخاری هم شیعه است چون گفته حضرت زهرا سلام الله علیها از دست ابوبکر ناراضی از دنیا رفت یعنی ابوبکر پیغمبر را خشمگین کرده و......
به هر ما دلیلی در این مطالب شما ندیدیم جز مقداری زیاده گویی که خالی از استدلال و مستندات بود
شما به گمان و حدس بحث میکنید یا دلیل .

قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین