PDA

نمايش نسخه نهائي : نسبت هذيان به رسول گرامي اسلام (ص) توسط منافقين طمع كار


mehrdad_123
Saturday 12 January 2008, 02:15AM
هنگامى كه پيامبر ( ص ) در بستر بيمارى فرمودند : « دوات و قلم بياوريد تا چيزىبرايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد » . چرا عمر گفت : « درد بر اوغلبه كرده و كتابخدا ما را بس است » ؛ « إنّ النبيّ - صلى اللّه عليه وسلم - قد غلب عليه الوجع ،وعندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه » صحيح البخاري ، ج 7ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ و ج 5 ص 137 كتاب المغازي ، باب مرضالنبي - صلى اللّه عليه وسلم - ووفاته ؛ صحيح مسلم فى آخر كتاب الوصيّة ، ج 5 ، ص 76 . .

وياگفتند : رسول گرامى ( ص ) هذيان مى‏گويد : « إنّرسول‏اللَّه - صلى اللّه عليه وسلم - يهجر » ، نستجير باللّه ، ( كبرت كلمة تخرج منأفواههم ) الكهف : 5 . .

و اين قضيّهبه قدرى درد آور بود كه وقتى ابن عبّاس به ياد آن مى‏افتاد ، اشك چشمانش هماننددانه‏هاى مرواريد از گونه‏هايش سرازير مى‏گشت‏عنابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت علىخدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوحوالدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلىاللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصيةلمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . .

در رابطه با اين حديث كه در صحيح بخارى و مسلم وساير كتب صحاح آمده چندسؤال مطرح است :

1 - آيا اين سخن عمر ، مخالف با قرآن نيست كه مى‏فرمايد : ( ما ينطق عن الهوى إن هو إلّا وحي يوحى ) عنابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت علىخدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوحوالدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلىاللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصيةلمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . ‏النجم : 4 . ؛ پيامبر گرامى ( ص ) از روى هواى نفسسخن نمى‏گويد و تمام سخنان او بر مبناى وحى الهى است .

2 - عمر كه گفت : كتاب خداوند براى ما كافى است « حسبنا كتاب اللّه » ، اين مخالفت عملى عمر ، باسنّت رسول اكرم ( ص ) نيست؟چون سخن رسول اكرم ( ص ) كه فرمود : چيزىبنويسم كه شما را از گمراهى مصون بدارد ، مربوط به مطالب عادى و شخصى نبود ، بلكهداراى اهمّيّت ويژه بود و از بهترين مصاديق سنّت به شمار مى‏رفت .

3 - آيامخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اكرم ( ص ) ، مخالفت با قرآن نيست كهمى‏گويد : از اوامر پيامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نماييد : ( ما آتاكمالرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا ) الحشر : 7 . .



4 - آيا سخن بخارى كه مى‏گويد : مردم در كنار بستر رسولاكرم ( ص ) سر و صدا كردند و اختلاف كردند ، آيا مخالفت با قرآن نكردند كه از هرگونه سرو صدا در كنار حضرت ، نهى نموده و آن را باعث حبط و نابودى اعمال مى‏داند : ( يا أيّها الذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النّبى ولا تجهروا له بالقولكجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعمالكم وأنتم لا تشعرون ) الحجرات : 2 . .

5 - آيا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخنرسول اكرم ( ص ) مخالفت با قرآن نيست كه دستور مى‏دهد در موارد اختلاف بر همگانواجب هست كه تسليم نظريّه پيامبر ( ص ) باشند و كسانى را كه نظر آن حضرت رانمى‏پذيرند ، مؤمن نمى‏داند : ( فلا وربّك لا يؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهمثمّ لا يجدوا في‏أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلّموا تسليماً ) النساء : 65 . .

6 - پيامبر گرامى ( ص ) تصميم داشت چيزىبنويسد كه مانع گمراهى امّت باشد ، آيا ممانعت از نوشتن چنين مطلب مهمّى ، سببگمراهى مردم نشد؟آيا سخن حضرت را تصديق نمى‏كنيد و يا آن را پذيرفته وتصديق مى‏كنيد ، در صورت دوّم آيا ضلالتى صورت گرفته يا منكر آن هستيد؟ و اگر قبولداريد ، چه ضلالتى دامنگير جامعه اسلامى ، جز انحراف از امر خلافت منصوص صورت گرفتهاست؟

7 - در برابر عمر و هم‏داستانهايش كه مخالف با وصيّت نوشتن رسول خدا ( ص ) بودند ، افرادى هم بودند كه تلاش در نوشتن اين وصيّتنامه داشتند : « منهممن‏يقول : قرّبوا يكتب لكم‏النبي -صلى‏اللَّه عليه وسلم- كتاباً لا تضلّوا بعدهومنهم من يقول : ما قال عمر » صحيح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 75 ، آخر كتابالوصية . .

وحتّى زنان پيامبر ( ص ) نيز به همفكران عمر اعتراضكردند كه با اهانت عمر و دفاع رسول ( ص ) مواجه شدند : « فقالت النسوة من وراءالستر : ألا تسمعون ما يقول رسول اللّه؟! قال عمر : فقلت إنّكنّ صواحبات يوسف ، إذامرض رسول اللّه ، عصرتنّ أعينكنّ ، وإذا صحّ ، ركبتنّ عنقه! قال : فقال رسول اللَّه : دعوهنّ فإنهنّ خير منكم » الطبقات الكبرى لابن سعد ،ج‏2 ، ص 244 ، المعجم الأوسط للطبراني ، ج 5 ص 288 ؛ مجمع‏الزوائد للهيثمى الشافعى، ج 9 ص 34 ؛ كنز العمال ، ج 5 ص 644 ، ح 14133 . ؛ زنان از پشت پرده صدازدند : مگر سخن رسول گرامى ( ص ) را نمى‏شنويد؟ عمر گفت : شما همانند دلباختگانيوسف هستيد كه به هنگام مريضى پيامبر ( ص ) اشگ شما جارى مى‏شود ، و به وقت سلامتىحضرت ، برگردن او سوار مى‏شويد .

رسول گرامى ( ص ) فرمود : متعرّض آناننشويد وآنها را به حال خود واگذاريد ، زيرا آنان از شما بهتر هستند .



راستى ، چه شدكه عمر و همراهان او ، بر تيم مقابل غلبه كردند؟ وكار كداميك از اين دو گروه مخالف قرآن و سنّت پيامبر بود؟









.

mehrdad_123
Saturday 12 January 2008, 02:48PM
ما منتظر پاسخ هستيم..................








.

mehrdad_123
Sunday 13 January 2008, 10:03AM
ما هنوز منتظر پاسخ هستيم..................

فرزند آدم
Sunday 13 January 2008, 10:37AM
البته بخاري انسان محطاتي بوده و گاهي اوقات اسم ها رو بر ميداشته و هو يا فلان مي آورده كم نيست از اين تعصباتي كه به خرج دادن علماي اهل سنت براي لا پوشوني كردن حقايق در صحيح بخاري در قسمتي كه عمر ميگويد اين مرد هذيان ميگويد بخاري گفته است :"مردي گفت" آيا در ان زمان غير از عمر كس ديگري جرات حرف زدن روي حرف پيامبر را داشت؟؟؟؟؟؟؟؟
و تنها عمر بوده كه داشته حرف ميزده كسي كه جرات ميكنه بر روي سخن رسول خدا حرف بزند.

mehrdad_123
Sunday 13 January 2008, 10:44AM
در قسمتي كه عمر ميگويد اين مرد هذيان ميگويد بخاري گفته است :"مردي گفت" آيا در ان زمان غير از عمر كس ديگري جرات حرف زدن روي حرف پيامبر را داشت؟؟؟؟؟؟؟؟
و تنها عمر بوده كه داشته حرف ميزده كسي كه جرات ميكنه بر روي سخن رسول خدا حرف بزند.

خداي را شكر اسناد به حدي زياد است كه ان شاا... به وقتش در بحث استفاده خواهيم كرد



يا حق

mohamad***
Sunday 13 January 2008, 08:43PM
همیشه یاد جمله ( یوم الخمیس ما یوم الخمیس) ابن عباس می افتم که گفته شده این جمله رو می گفت و گریه می کرد ( در کتب بخاری و مسلم موجود است )

گندی که عمر خلیفه ثانی اهل تسنن زد باعث شد که سنی بوجود بیایند
در روز پنجشنبه که مرض الموت پیامبر شدید شد رسول الله فرمودند: دوات بیاورید تا چیزی بنویسم که گمرا نشوید
که ناگهان عمر بن خطاب (امام غزالی از علمای خوش نام اهل سنت در کتاب سر العالمین در مقاله 4 این را گفته:که عمر بعد از صحبت پیامبر گفت: ان رجل لیهجر؟ حسبنا الله کتاب الله ؟؟؟؟
یعنی این مرد ( پیامبر ) هذیان می گوید و کتاب خدا برای ما کافی است
چقدر یک ادم باید احمق باشه که هنوز نمی دونه در قران فقط کلیات مسائل امده وچیزی از جزئیات گفته نشده پس کی باید اینرو بگه ایا تعداد رکعات نماز امده ؟ نه
در ضمن ابن اثیر در جامع الاصول گفته:هجر به معنای هذیان است وی از اهل سنت است

تازه علمای اهل سنت مثل قاضی شافعی در کتاب شفا و کرمانی در سرح صحیح بخاری گفته اند :
گوینده این کلام هر که باشد اصلا ایمانی به رسول الله نداشته
ایا در ایه 40 سوره احزاب نیامده : پیامبر رابنم نخوانید بلکه رسول الله صدا کنید ان وقت عمر احمق بااین بی ادبی ......

mehrdad_123
Thursday 17 January 2008, 12:53PM
هنگامى كه پيامبر ( ص ) در بستر بيمارى فرمودند : « دوات و قلم بياوريد تا چيزىبرايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد » . چرا عمر گفت : « درد بر اوغلبه كرده و كتابخدا ما را بس است » ؛ « إنّ النبيّ - صلى اللّه عليه وسلم - قد غلب عليه الوجع ،وعندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه » صحيح البخاري ، ج 7ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ و ج 5 ص 137 كتاب المغازي ، باب مرضالنبي - صلى اللّه عليه وسلم - ووفاته ؛ صحيح مسلم فى آخر كتاب الوصيّة ، ج 5 ، ص 76 . .

وياگفتند : رسول گرامى ( ص ) هذيان مى‏گويد : « إنّرسول‏اللَّه - صلى اللّه عليه وسلم - يهجر » ، نستجير باللّه ، ( كبرت كلمة تخرج منأفواههم ) الكهف : 5 . .

و اين قضيّهبه قدرى درد آور بود كه وقتى ابن عبّاس به ياد آن مى‏افتاد ، اشك چشمانش هماننددانه‏هاى مرواريد از گونه‏هايش سرازير مى‏گشت‏عنابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت علىخدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوحوالدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلىاللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصيةلمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . .

در رابطه با اين حديث كه در صحيح بخارى و مسلم وساير كتب صحاح آمده چندسؤال مطرح است :

1 - آيا اين سخن عمر ، مخالف با قرآن نيست كه مى‏فرمايد : ( ما ينطق عن الهوى إن هو إلّا وحي يوحى ) عنابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت علىخدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوحوالدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلىاللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصيةلمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . ‏النجم : 4 . ؛ پيامبر گرامى ( ص ) از روى هواى نفسسخن نمى‏گويد و تمام سخنان او بر مبناى وحى الهى است .

2 - عمر كه گفت : كتاب خداوند براى ما كافى است « حسبنا كتاب اللّه » ، اين مخالفت عملى عمر ، باسنّت رسول اكرم ( ص ) نيست؟چون سخن رسول اكرم ( ص ) كه فرمود : چيزىبنويسم كه شما را از گمراهى مصون بدارد ، مربوط به مطالب عادى و شخصى نبود ، بلكهداراى اهمّيّت ويژه بود و از بهترين مصاديق سنّت به شمار مى‏رفت .

3 - آيامخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اكرم ( ص ) ، مخالفت با قرآن نيست كهمى‏گويد : از اوامر پيامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نماييد : ( ما آتاكمالرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا ) الحشر : 7 . .



4 - آيا سخن بخارى كه مى‏گويد : مردم در كنار بستر رسولاكرم ( ص ) سر و صدا كردند و اختلاف كردند ، آيا مخالفت با قرآن نكردند كه از هرگونه سرو صدا در كنار حضرت ، نهى نموده و آن را باعث حبط و نابودى اعمال مى‏داند : ( يا أيّها الذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النّبى ولا تجهروا له بالقولكجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعمالكم وأنتم لا تشعرون ) الحجرات : 2 . .

5 - آيا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخنرسول اكرم ( ص ) مخالفت با قرآن نيست كه دستور مى‏دهد در موارد اختلاف بر همگانواجب هست كه تسليم نظريّه پيامبر ( ص ) باشند و كسانى را كه نظر آن حضرت رانمى‏پذيرند ، مؤمن نمى‏داند : ( فلا وربّك لا يؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهمثمّ لا يجدوا في‏أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلّموا تسليماً ) النساء : 65 . .

6 - پيامبر گرامى ( ص ) تصميم داشت چيزىبنويسد كه مانع گمراهى امّت باشد ، آيا ممانعت از نوشتن چنين مطلب مهمّى ، سببگمراهى مردم نشد؟آيا سخن حضرت را تصديق نمى‏كنيد و يا آن را پذيرفته وتصديق مى‏كنيد ، در صورت دوّم آيا ضلالتى صورت گرفته يا منكر آن هستيد؟ و اگر قبولداريد ، چه ضلالتى دامنگير جامعه اسلامى ، جز انحراف از امر خلافت منصوص صورت گرفتهاست؟

7 - در برابر عمر و هم‏داستانهايش كه مخالف با وصيّت نوشتن رسول خدا ( ص ) بودند ، افرادى هم بودند كه تلاش در نوشتن اين وصيّتنامه داشتند : « منهممن‏يقول : قرّبوا يكتب لكم‏النبي -صلى‏اللَّه عليه وسلم- كتاباً لا تضلّوا بعدهومنهم من يقول : ما قال عمر » صحيح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 75 ، آخر كتابالوصية . .

وحتّى زنان پيامبر ( ص ) نيز به همفكران عمر اعتراضكردند كه با اهانت عمر و دفاع رسول ( ص ) مواجه شدند : « فقالت النسوة من وراءالستر : ألا تسمعون ما يقول رسول اللّه؟! قال عمر : فقلت إنّكنّ صواحبات يوسف ، إذامرض رسول اللّه ، عصرتنّ أعينكنّ ، وإذا صحّ ، ركبتنّ عنقه! قال : فقال رسول اللَّه : دعوهنّ فإنهنّ خير منكم » الطبقات الكبرى لابن سعد ،ج‏2 ، ص 244 ، المعجم الأوسط للطبراني ، ج 5 ص 288 ؛ مجمع‏الزوائد للهيثمى الشافعى، ج 9 ص 34 ؛ كنز العمال ، ج 5 ص 644 ، ح 14133 . ؛ زنان از پشت پرده صدازدند : مگر سخن رسول گرامى ( ص ) را نمى‏شنويد؟ عمر گفت : شما همانند دلباختگانيوسف هستيد كه به هنگام مريضى پيامبر ( ص ) اشگ شما جارى مى‏شود ، و به وقت سلامتىحضرت ، برگردن او سوار مى‏شويد .

رسول گرامى ( ص ) فرمود : متعرّض آناننشويد وآنها را به حال خود واگذاريد ، زيرا آنان از شما بهتر هستند .



راستى ، چه شدكه عمر و همراهان او ، بر تيم مقابل غلبه كردند؟ وكار كداميك از اين دو گروه مخالف قرآن و سنّت پيامبر بود؟








كجايند اهل غير شيعه(سني)؟؟؟

mehrdad_123
Friday 18 January 2008, 12:35PM
هنگامى كه پيامبر ( ص ) در بستر بيمارى فرمودند : « دوات و قلم بياوريد تا چيزىبرايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد » . چرا عمر گفت : « درد بر اوغلبه كرده و كتابخدا ما را بس است » ؛ « إنّ النبيّ - صلى اللّه عليه وسلم - قد غلب عليه الوجع ،وعندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه » صحيح البخاري ، ج 7ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ و ج 5 ص 137 كتاب المغازي ، باب مرضالنبي - صلى اللّه عليه وسلم - ووفاته ؛ صحيح مسلم فى آخر كتاب الوصيّة ، ج 5 ، ص 76 . .

وياگفتند : رسول گرامى ( ص ) هذيان مى‏گويد : « إنّرسول‏اللَّه - صلى اللّه عليه وسلم - يهجر » ، نستجير باللّه ، ( كبرت كلمة تخرج منأفواههم ) الكهف : 5 . .

و اين قضيّهبه قدرى درد آور بود كه وقتى ابن عبّاس به ياد آن مى‏افتاد ، اشك چشمانش هماننددانه‏هاى مرواريد از گونه‏هايش سرازير مى‏گشت‏عنابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت علىخدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوحوالدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلىاللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصيةلمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . .

در رابطه با اين حديث كه در صحيح بخارى و مسلم وساير كتب صحاح آمده چندسؤال مطرح است :

1 - آيا اين سخن عمر ، مخالف با قرآن نيست كه مى‏فرمايد : ( ما ينطق عن الهوى إن هو إلّا وحي يوحى ) عنابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت علىخدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوحوالدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلىاللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصيةلمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . ‏النجم : 4 . ؛ پيامبر گرامى ( ص ) از روى هواى نفسسخن نمى‏گويد و تمام سخنان او بر مبناى وحى الهى است .

2 - عمر كه گفت : كتاب خداوند براى ما كافى است « حسبنا كتاب اللّه » ، اين مخالفت عملى عمر ، باسنّت رسول اكرم ( ص ) نيست؟چون سخن رسول اكرم ( ص ) كه فرمود : چيزىبنويسم كه شما را از گمراهى مصون بدارد ، مربوط به مطالب عادى و شخصى نبود ، بلكهداراى اهمّيّت ويژه بود و از بهترين مصاديق سنّت به شمار مى‏رفت .

3 - آيامخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اكرم ( ص ) ، مخالفت با قرآن نيست كهمى‏گويد : از اوامر پيامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نماييد : ( ما آتاكمالرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا ) الحشر : 7 . .



4 - آيا سخن بخارى كه مى‏گويد : مردم در كنار بستر رسولاكرم ( ص ) سر و صدا كردند و اختلاف كردند ، آيا مخالفت با قرآن نكردند كه از هرگونه سرو صدا در كنار حضرت ، نهى نموده و آن را باعث حبط و نابودى اعمال مى‏داند : ( يا أيّها الذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النّبى ولا تجهروا له بالقولكجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعمالكم وأنتم لا تشعرون ) الحجرات : 2 . .

5 - آيا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخنرسول اكرم ( ص ) مخالفت با قرآن نيست كه دستور مى‏دهد در موارد اختلاف بر همگانواجب هست كه تسليم نظريّه پيامبر ( ص ) باشند و كسانى را كه نظر آن حضرت رانمى‏پذيرند ، مؤمن نمى‏داند : ( فلا وربّك لا يؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهمثمّ لا يجدوا في‏أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلّموا تسليماً ) النساء : 65 . .

6 - پيامبر گرامى ( ص ) تصميم داشت چيزىبنويسد كه مانع گمراهى امّت باشد ، آيا ممانعت از نوشتن چنين مطلب مهمّى ، سببگمراهى مردم نشد؟آيا سخن حضرت را تصديق نمى‏كنيد و يا آن را پذيرفته وتصديق مى‏كنيد ، در صورت دوّم آيا ضلالتى صورت گرفته يا منكر آن هستيد؟ و اگر قبولداريد ، چه ضلالتى دامنگير جامعه اسلامى ، جز انحراف از امر خلافت منصوص صورت گرفتهاست؟

7 - در برابر عمر و هم‏داستانهايش كه مخالف با وصيّت نوشتن رسول خدا ( ص ) بودند ، افرادى هم بودند كه تلاش در نوشتن اين وصيّتنامه داشتند : « منهممن‏يقول : قرّبوا يكتب لكم‏النبي -صلى‏اللَّه عليه وسلم- كتاباً لا تضلّوا بعدهومنهم من يقول : ما قال عمر » صحيح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 75 ، آخر كتابالوصية . .

وحتّى زنان پيامبر ( ص ) نيز به همفكران عمر اعتراضكردند كه با اهانت عمر و دفاع رسول ( ص ) مواجه شدند : « فقالت النسوة من وراءالستر : ألا تسمعون ما يقول رسول اللّه؟! قال عمر : فقلت إنّكنّ صواحبات يوسف ، إذامرض رسول اللّه ، عصرتنّ أعينكنّ ، وإذا صحّ ، ركبتنّ عنقه! قال : فقال رسول اللَّه : دعوهنّ فإنهنّ خير منكم » الطبقات الكبرى لابن سعد ،ج‏2 ، ص 244 ، المعجم الأوسط للطبراني ، ج 5 ص 288 ؛ مجمع‏الزوائد للهيثمى الشافعى، ج 9 ص 34 ؛ كنز العمال ، ج 5 ص 644 ، ح 14133 . ؛ زنان از پشت پرده صدازدند : مگر سخن رسول گرامى ( ص ) را نمى‏شنويد؟ عمر گفت : شما همانند دلباختگانيوسف هستيد كه به هنگام مريضى پيامبر ( ص ) اشگ شما جارى مى‏شود ، و به وقت سلامتىحضرت ، برگردن او سوار مى‏شويد .

رسول گرامى ( ص ) فرمود : متعرّض آناننشويد وآنها را به حال خود واگذاريد ، زيرا آنان از شما بهتر هستند .



راستى ، چه شدكه عمر و همراهان او ، بر تيم مقابل غلبه كردند؟ وكار كداميك از اين دو گروه مخالف قرآن و سنّت پيامبر بود؟








كجايند اهل غير شيعه(سني)؟؟؟








.

احمدfff
Friday 18 January 2008, 07:34PM
هنگامى كه پيامبر ( ص ) در بستر بيمارى فرمودند : « دوات و قلم بياوريد تا چيزىبرايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد » . چرا عمر گفت : « درد بر اوغلبه كرده و كتابخدا ما را بس است » ؛ « إنّ النبيّ - صلى اللّه عليه وسلم - قد غلب عليه الوجع ،وعندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه » صحيح البخاري ، ج 7ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ و ج 5 ص 137 كتاب المغازي ، باب مرضالنبي - صلى اللّه عليه وسلم - ووفاته ؛ صحيح مسلم فى آخر كتاب الوصيّة ، ج 5 ، ص 76 . .

وياگفتند : رسول گرامى ( ص ) هذيان مى‏گويد : « إنّرسول‏اللَّه - صلى اللّه عليه وسلم - يهجر » ، نستجير باللّه ، ( كبرت كلمة تخرج منأفواههم ) الكهف : 5 . .

و اين قضيّهبه قدرى درد آور بود كه وقتى ابن عبّاس به ياد آن مى‏افتاد ، اشك چشمانش هماننددانه‏هاى مرواريد از گونه‏هايش سرازير مى‏گشت‏عنابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت علىخدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوحوالدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلىاللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصيةلمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . .

در رابطه با اين حديث كه در صحيح بخارى و مسلم وساير كتب صحاح آمده چندسؤال مطرح است :

1 - آيا اين سخن عمر ، مخالف با قرآن نيست كه مى‏فرمايد : ( ما ينطق عن الهوى إن هو إلّا وحي يوحى ) عنابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت علىخدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوحوالدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلىاللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصيةلمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . ‏النجم : 4 . ؛ پيامبر گرامى ( ص ) از روى هواى نفسسخن نمى‏گويد و تمام سخنان او بر مبناى وحى الهى است .

2 - عمر كه گفت : كتاب خداوند براى ما كافى است « حسبنا كتاب اللّه » ، اين مخالفت عملى عمر ، باسنّت رسول اكرم ( ص ) نيست؟چون سخن رسول اكرم ( ص ) كه فرمود : چيزىبنويسم كه شما را از گمراهى مصون بدارد ، مربوط به مطالب عادى و شخصى نبود ، بلكهداراى اهمّيّت ويژه بود و از بهترين مصاديق سنّت به شمار مى‏رفت .

3 - آيامخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اكرم ( ص ) ، مخالفت با قرآن نيست كهمى‏گويد : از اوامر پيامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نماييد : ( ما آتاكمالرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا ) الحشر : 7 . .



4 - آيا سخن بخارى كه مى‏گويد : مردم در كنار بستر رسولاكرم ( ص ) سر و صدا كردند و اختلاف كردند ، آيا مخالفت با قرآن نكردند كه از هرگونه سرو صدا در كنار حضرت ، نهى نموده و آن را باعث حبط و نابودى اعمال مى‏داند : ( يا أيّها الذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النّبى ولا تجهروا له بالقولكجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعمالكم وأنتم لا تشعرون ) الحجرات : 2 . .

5 - آيا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخنرسول اكرم ( ص ) مخالفت با قرآن نيست كه دستور مى‏دهد در موارد اختلاف بر همگانواجب هست كه تسليم نظريّه پيامبر ( ص ) باشند و كسانى را كه نظر آن حضرت رانمى‏پذيرند ، مؤمن نمى‏داند : ( فلا وربّك لا يؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهمثمّ لا يجدوا في‏أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلّموا تسليماً ) النساء : 65 . .

6 - پيامبر گرامى ( ص ) تصميم داشت چيزىبنويسد كه مانع گمراهى امّت باشد ، آيا ممانعت از نوشتن چنين مطلب مهمّى ، سببگمراهى مردم نشد؟آيا سخن حضرت را تصديق نمى‏كنيد و يا آن را پذيرفته وتصديق مى‏كنيد ، در صورت دوّم آيا ضلالتى صورت گرفته يا منكر آن هستيد؟ و اگر قبولداريد ، چه ضلالتى دامنگير جامعه اسلامى ، جز انحراف از امر خلافت منصوص صورت گرفتهاست؟

7 - در برابر عمر و هم‏داستانهايش كه مخالف با وصيّت نوشتن رسول خدا ( ص ) بودند ، افرادى هم بودند كه تلاش در نوشتن اين وصيّتنامه داشتند : « منهممن‏يقول : قرّبوا يكتب لكم‏النبي -صلى‏اللَّه عليه وسلم- كتاباً لا تضلّوا بعدهومنهم من يقول : ما قال عمر » صحيح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 75 ، آخر كتابالوصية . .

وحتّى زنان پيامبر ( ص ) نيز به همفكران عمر اعتراضكردند كه با اهانت عمر و دفاع رسول ( ص ) مواجه شدند : « فقالت النسوة من وراءالستر : ألا تسمعون ما يقول رسول اللّه؟! قال عمر : فقلت إنّكنّ صواحبات يوسف ، إذامرض رسول اللّه ، عصرتنّ أعينكنّ ، وإذا صحّ ، ركبتنّ عنقه! قال : فقال رسول اللَّه : دعوهنّ فإنهنّ خير منكم » الطبقات الكبرى لابن سعد ،ج‏2 ، ص 244 ، المعجم الأوسط للطبراني ، ج 5 ص 288 ؛ مجمع‏الزوائد للهيثمى الشافعى، ج 9 ص 34 ؛ كنز العمال ، ج 5 ص 644 ، ح 14133 . ؛ زنان از پشت پرده صدازدند : مگر سخن رسول گرامى ( ص ) را نمى‏شنويد؟ عمر گفت : شما همانند دلباختگانيوسف هستيد كه به هنگام مريضى پيامبر ( ص ) اشگ شما جارى مى‏شود ، و به وقت سلامتىحضرت ، برگردن او سوار مى‏شويد .

رسول گرامى ( ص ) فرمود : متعرّض آناننشويد وآنها را به حال خود واگذاريد ، زيرا آنان از شما بهتر هستند .



راستى ، چه شدكه عمر و همراهان او ، بر تيم مقابل غلبه كردند؟ وكار كداميك از اين دو گروه مخالف قرآن و سنّت پيامبر بود؟

كجايند اهل غير شيعه(سني)؟؟؟


.

كجايند اهل سنت كجايند نواصب جرا كسي جواب نميدهد

yaallah
Sunday 20 January 2008, 06:47AM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم

اگر به دنبال حقیقت هستید این مقاله برای شما است.

حدیث قلم و دوات

کتاب امامت و خلافت نوشته حیدر علی قلمداران

گاهي استدلال مي‌كنند كه در صحيح بخاري آمده است كه پيامبر فرمود :
(ايتوني بدواة وقرطاس أكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعدي أبدا)
يعني:«دوات و كاغذ براي من بياوريد تا چيزي براي شما بنويسم كه هرگز پس از من گمراه نشويد».
آنگاه گويند چون عمر بن الخطاب گفت : (حسبنا كتاب الله) يعني: «كتاب خدا براي ما كافي است». و پيامبر از نوشتن صرف نظر كرد. در حاليكه بنظر اماميه رسول الله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم قصد داشت دربارة خلافت علي چيزي بنويسد:
پاسخ اينكه : اولاً رسول خدا (ص) امّي بود و خط نمي‌نوشت ولي در اين روايت آمده : (اكتب لكم) يعني تا براي شما بنويسم، و اگر مقصود آن بود كه بگويم ديگران براي شما بنويسند، مي‌فرمود : (املى عليكم) يعني براي شما املا كنم.
ثانياً بر طبق اين روايت پيامبر -معاذ الله- پاية گمراهي را تا ابد در ميان امتش نهاد زيرا فرمود : بنويسم و هرگز ننوشت! يا اينكه قرآن مجيد فرمود :
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا
يعني:«امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم».
ثالثاً اگر اين امر به دستور خدا بود، چگونه ميشود : گفت كه پيامبر دستور خدا را به خاطر مخالفت عمر ترك كرد؟!
رابعاً بنابر آنكه حديث كاملاً صحيح و بدون اشكال باشد بهر صورت رسول الله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم چيزي ننوشت و جانشين تعيين نكرد، پس فرقة اماميه چرا بر سر كاري كه انجام نشده با امّت اسلاميه به مخالفت بر خاسته و به سايرين نسبت گمراهي و ضلالت مي‌دهند؟!
خامساً از كجا مي‌دانند كه پيامبر اكرم  در صورتي كه نامه‌اي مي‌نوشت، 12 امام از خاندانش را براي امامت تعيين مي‌فرمود مگر ايشان علم غيب دارند و از ما في الضمير رسول الله آگاهند؟!
سادساً اگر آقايان به صحيح بخاري اعتماد دارند پس چرا اين حديث را كه پيامبر با ابوبكر و عمر و عثمان به بالاي كوه احد رفتند و رسول الله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم اشاره به كوه فرمودند :
(فليس عليك إلا نبي و صديق و شهيدان)
يعني : «بر بالاي تو جز پيامبر و صديق (راست‌كردار و راست‌گفتار) و دو شهيد (كساني كه در راه خدا بقتل مي‌رسند) كسي ديگر نيست» نمي پذيرند ؟!!
لینک دانلود:
http://www.ahlesonnat.com/download/word/khelafat.zip

لینک pdf:
http://www.ahlesonnat.com/download/pdf/khelafat.zip


و اما توضیحات بیش تر:
[QUOTE]معنی لغوی و اصطلاحی قرطاس

قرطاس مفرد قراطیس و به معنای کاغذ است. هر دو لفظ (قرطاس و قراطیس) در قرآن مجید بکار رفته اند
«لو نزلنا علیک کتاب فی قرطاس فلمسوه بایدیهم لقال الذین کفروا ان هذا الا سحر مبین» (انعام 7) اگر ما کتابی بفرستیم در کاغذیکه آن را بدست خود لمس کنند باز کافران گویند این نیست مگر سحری آشکار.



«و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله علی بشر من شئ قل من انزل الکتب الذی جاء به موسی نوراً و هدی للناس تجعلونه قراطیس تبدونها و تخفونها کثیراً» (انعام 92) و آن کسانی که گفتند خدا بر هیچ از بشر کتابی نفرستاده، خدا را نشناختند. ای پیامبر بگو به آنها کتابی را که موسی آورد و در آن نور هدایت برای مردم بود آنرا چه کسی فرستاد؟ که شما آیاتش را در اوراق نگاشتید بعضی را آشکار نمودید و بسیاری را پنهان نمودید.


حدیث قرطاس به حدیثی گفته می شود که آنحضرت صلی الله علیه وسلم در مرض وفاتش هنگامی که اصحاب کرام گرداگرد او جمع شده بودند، به آنها فرمود: قلم و دوات بیاورید تا برای شما چیزی بنویسیم، که بعد از من گمراه نشوید. لهذا این حدیث به حدیث قرطاس مشهور گردید. حدیث قرطاس با الفاظ ذیل روایت شده است.


«حدثنا علی بن عبد الله قال حدثنا عبد الرزاق اخبرنا معمر عن الزهری عن عبد الله بن عبد الله بن عتبه عن ابن عباس قال: لما حضر رسول الله صلی الله علیه وسلم و فی البیت رجال فقال النبی صلی الله علیه وسلم: هلموا اکتب لکم کتابا لاتضلوا بعده قال بعضهم: ان رسول الله قد اغلبه الوجع عندکم القرآن، حسبنا کتاب الله» (صحیح بخاری 2/638)


حدیث قرطاس یکی از احادیث اختلافی است که بسیاری از فرصت طلبان بوسیله ی آن بر حضرت عمر رضی الله عنه انتقاد کرده و ایشان را مورد حمله و هدف اعتراضات خود قرار داده اند. و از آن استنباطاتی مطابق با فکر و اندیشه خود که در بعضی موارد برداشتهای سطحی و ظاهری از این حدیث، سبب نگرش بد نسبت به این بزرگوار (حضرت عمر رضی الله عنه شده است) حتی که بعضی ها همچون تیجانی این شخصیت را آماج اعتراضات شدید خودقرار داده اند و عقیده صیح اهل سنت را خدشه دار نموده اند و از این رو تصمیم بر آن شد تا مجموعه برداشتهای مختلف علما را در قالب اعتراضات بیان داشته و عقیده راسخ اهلسنت را نسبت به این نوع اتهامات روشن نموده وبه پاسخ و برداشت درست حدیث پرداخته شود.


مجموعه اعتراضات وارده بر حدیث قرطاس

مجموعه اعتراضاتی که بر حدیث قرطاس شده است به شرح ذیل اند:
1- حضرت عمر رضی الله عنه به حضرت پیامبر صلی الله علیه وسلم نسبت هذیان دادند و این توهینی است به پیامبر صلی الله علیه وسلم و هر کسی که به پیامبر توهین کند از دایره اسلام خارج می شود لذا حضرت عمر رضی الله عنه از دایره اسلام خارج است!!!(نعوذ بالله)
2- پیامبر همه اقوالش بنا به آیه «و ما ینطق عن الهوی إن هو الا وحی یوحی» (نجم آیه 3) وحی شمرده می شوند، به حضرت عمر رضی الله عنه دستور دادند که قلم و دوات بیاور ولی او در جواب پیامبر حسبنا کتاب الله گفته وبه وحی عمل نکردد و دستور آنحضرت را نادیده گرفته و با سر باز زدن از دستور پیمابر، سبب ایذاء آنحضرت را فراهم آورد و مطابق با آیه: «ان الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الآخرة و اعد لهم عذاباً مهیناً» مورد لعن و نفین خداوند قرار می گیرد.


3- پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم خواستند مسئله ولایت و خلافت را با کتابت برای حضرت علی رضی الله عنه بیمه کنند و او را جانشین بلافصل خود معرفی نمایند، ولی حضرت عمر متوجه شده مانع کتابت شد!!


4- حضرت عمر رضی الله عنه بوسیله انکار و جلوگیری از آوردن قلم و دوات سبب تنازع عند النبی شد و بنا به آیه: «یا ایها الذین آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون» (ای اهل ایمان بالای صدای پیامبر صدا بلند میکند و بر او فریاد بر مکشید مانند فریاد کشیدن بعضی از شما که این کار، اعمال نیک تان را محو می کند و شما نمی فهمید. حجرات آیه: 2) اعمال خود را حبط و برباد ساخت.
5- حضرت عمر رضی الله عنه حق مسلمین (تعیین خلیفه و جانشین بعد از پیغمبر) راتلف کرد و به مسلمین جهان (العیاذ بالله) خیانت نمود.


6- حضرت عمر رضی الله عنه در مقابل کلام رسول الله حسبنا الله گفتند و با این نظر خود، امت اسلامی را از سنت برحذر داشتند و این قولش مخالف آیه: «و اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» (اطاعت خدا و رسول و فرمانداران را بکنید) است زیرا ایشان از دستور و اطاعت پیامبر که همانا دستور خداوند است سرپیچی کردند و مشمول حدیث: من اطاعنی فقد اطاع الله و من عصانی فقد عصی الله» (کسی که من از من اطاعت کند از خداوند اطاعت کرده و کسی که نافرمانی من را کند نافرمانی خدا را کرده است) قرار می گیرد.


علمای أهل سنت و جماعت در پاسخ به این اعتراضات ساکت ننشسته اند بلکه این نوع اعتراضات را با اپاسخهای جالب و بجا جواب داده اند ولی از آنجایی که اکثر این کتابها به زبان عربی و اردو هستند و برادران فارسی زبان نمی توانند از آنها استفاده کنند، تصمیم بر آن شد تا مجموعه ای از پاسخ خدمت خوانندگان عزیز تقدیم گردد امید است مورد اعتنای خوانندگان و دانشجویان گرامی قرار گیرد.

تحقیق حدیث قرطاس به اعتبار سند


عده ای از علماء بر این نظراند که حدیث قرطاس از نظر سند ضعیف و غیر معتبر است و آن را بطور کلی مردود می دانند البته ناگفته نماند که این دسته از علما با تحقیق و بررسی هایی که در زمینه ی این روایت بعمل آورده اند ثابت کرده اند که خبر قلم و قرطاس در اساس موضوع و روایت آن از پیامبر صلی الله علیه وسلم به هیچ وجه صحیح نیست (علامه برقعی در کتاب رهنمود سنت در رد اهل بدعت و شیخ عبد الرحیم خطیب در کتاب شیخین و نویسنده کتاب سیمای فاروق اعظم بر این نظر اند. برای کسب اطلاعات بیشتر به کتابهای مذکور مراجعه شود)


چنانچه استاد طه در کتاب مرآة الاسلام می گوید این خبر گرچه در کتب صحاح هم روایت شده ولی متن و محتوا، طرق و القاءات آن مانع قبول صحت حدیث می باشد مجموعه دلایلی که این دسته از علماء برای ضعف و معلول قرار دادن حدیث استدلال می کنند از قرار ذیل است:
1- از میان آنهمه صحابه که در جلسه حضور داشتند بغیر از عبد الله بن عباس هیچ کسی روای حدیث قرطاس نیست و بنا به قول ابن عباس که می فرماید: «توفی رسول الله و انا ابن عشر سنین» (آنحضرت در حالیکه من ده ساله بودم وفات کردند) معلوم می شود که در آن جلسه افراد خردسال حضور نداشته اند لذا ابن عباس در جلسه حضور نداشته و اگر پیامبر چنین سخنی را بیان می داشتند، حتماً صحابه دیگر آنرا روایت می نمودند. عدم روایت دیگران بیانگر این است که پیامبر صلی الله علیه وسلم چنین سخنی را بیان نداشته است.


2- خداوند در آیات متعددی آنحضرت را اُمّی معرفی نموده است و اُمّی به کسی گفته می شود که سواد خواندن ونوشتن را ندارد. اگر بگوییم که پیامبر صلی الله علیه وسلم در آخرین لحظات زندگی اش دستور می دهند که قلم و کاغذ بیاورند تا برای شما چیزی بنویسم، این مخالف صریح آیات و کلام خداوند است که می فرماید: «ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون» (و قبل از آن نتوانستی کتابی را بخوانی و به خطی بنویسی تا بمادا مبطلان در نبوت تو شک کنند) و یا اینکه در جای دیگر می فرماید: «فامنوا بالله و رسوله النبی الامی الذی یؤمن بالله و کلماته واتبعوه لعلکم تهتدون» (پس ایمان بیاورید به خدا و رسولش پیغمبر امی، آن پیامبری که فقط به خدا و سخنان خدا بگرود و شما باید پیرو او شوید تا هدایت یابید- عنکبوت آیه: 48)


از گفته فوق (تقاضای کتابت توسط شخص پیامبر) چنین بر می آید که در طول سالهای مدیدی قصه امی بودن آنحضرت یک قصه ساختگی بوده و وی می توانسته است بنویسد و در پایان عمرش قصه امی بودن را برملا ساخته اند (العیاذ بالله)


3- پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم با لغت اهل حجاز صحبت می کردند والفاظی که در حدیث است بطور هلمّوا، صیغه جمع استعمال شده، مخالف با عادت و ورش وی می باشد زیرا که اهل حجاز کلمه هلمّ (صیغه مفرد) را برای تثنیه و جمع بطور یکسان استعمال می کردند ولی در حدیث صیغه هلمّوا که لغت بنی تمیم است بکار رفته است.
4- لفظ «قوموا عنّی» خلاف عادت و اخلاق آنحضرت صلی الله علیه وسلم می باشد، کسی که رحمت للعالمین است و خداوند در وصف وی می فرماید: «و لو کنت فضا غلیظ القلب لانفضوا من حولک» (آل عمران آیه: 159) چگونه اصحابش را از محفل خارج می کند.


5- نسیان راوی که می گوید: «نسیت الثالثة» دال بر ضعف حافظه راوی است و این جرحی دیگر بر راوی حدیث قرطاس است.

6- در این روایت آمده است که آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند:
«قلم و دوات بیاورید تا گمراه نشوید و اصحاب، قلم و دوات نیاوردند و پیامبر صلی الله علیه وسلم نیز از مسئله قلم و دوات سکوت کردند و آنرا دیگر مطرح نساخت؛ از مفهوم این قضیه بر می آید که پیامبر صلی الله علیه وسلم، خودش اسباب گمراهی امت را فراهم ساخته اند (نعوذ بالله)

7- مسئله دیگر اینکه اصحاب وقتی که قلم و دوات نیاوردند آیا گمراه شدند یا خیر؟ در صورتیکه معتقد به گمراهی همه صحابه باشیم در آنوقت هیچ یک از اهل بیت نیز از این قاعده استثناء نمی شود و مسئله ضلالت و گمراهی در حق آنها نیز ثابت می شود که این خود مخالف آیات و احادیث و اجماع امت است و اگربگویم که گمراه نشده اند این مخالف حدیث قرطاس می شود که می فرماید: «ائتونی اکتب لکم کتاباً لا تضلوا بعدی ابداً».

بنابر دلائل مذکوره، حدیث قرطاس حدیثی است ضعیف، و معلول که خبر واحد نیز می باشد و بوسیله آن نمی توانیم صحابی جلیل القدری چون حضرت عمر رضی الله عنه را مورد انتقاد و بازخواست قرار بدهیم. ولی تعدادی دیگری از علما و محققین (امام بخاری، امام مسلم، علامه بدر الدین عینی، علامه ابن حجر و....) قایل به صحت حدیث اند وجواب اعتراضات را به نحوی دیگر بیان داشته اند که در صفحات آینده به این جوابها می پردازیم.

آیا نسبت هذیان به پیامبر از طرف حضرت عمر رضی الله عنه صحیح است؟!

اولین استنباطی که از این حدیث شده است اینست که: حضرت عمر رضی الله عنه با کمال جرأت و گستاخی به پیامبر صلی الله علیه وسلم نسبت هذیان دادند و گفتند: «اهجر رسول الله».
باید دانست که این اعتراض سطحی و بی پایه ای می باشد که از این حدیث استنباط نموده اند. زیرا که معنی و مفهوم حدیث آنگونه که آنرا بیان می کنند نیست بلکه معانی مختلفی دارد که علما آنرا اینگونه مطرح نموده اند:
1- مصدر هجر بر دو وزن فُعل و فَعل (هُجر و هَجر) می آید که هجر به معنی ترک کردن و هجرت نمودن می آید و در اینجا مراد از اَهَجَرَ همان معنای دوم (ترک کردن) منظور بوده، چنانچه در تاج العروس این معنی آمده است لذا معنی جمله بدینگونه می باشد:
«استفهموا رسول الله هل یفارقنا؟ حیث یامرنا بکتابة وصیة». از آنحضرت بپرسید آیا ما را ترک می نماید که به نوشتن وصیت دستور می فرماید.


این یک نوع استفهامی است که حضرت عمر رضی الله عنه از دیگران پرسید که از آنحضرت صلی الله علیه وسلم بپرسید آیا دنیا را وداع می گوید و به دار باقی می پیوندد؟
2- جمله اهجر رسول الله استفهام انکاری است و به معنای لم یهجر رسول الله (یعنی پیامبر صلی الله هذیان نمی گوید) می آید.


3- قول اهجر رسول الله توسط حضرت عمر گفته نشده بلکه این جمله از جانب ابن عباس رضی الله عنه نقل شده است.


4- در بسیاری از روایت های حدیث قرطاس، لفظ قال بعضهم اهجر رسول الله آمده است (صحیح مسلم: 2/42، صحیح بخاری: 2/638)


و از لفظ بعضهم چنین بر می آید که تنها حضرت عمر رضی الله عنه این حرف را نگفته اند، بلکه عده ای این حرف را بیان داشته اند. همچنین در حدیث، لفظ قالوا اهجر رسول الله آمده است و آنچه معلوم است، اینست که قالوا صیغه جمع مذکر است لذا قائلین قول اهجر رسول الله جمعی بوده اند نه حضرت عمر رضی الله عنه. لذا اگر مراد از اهجر هذیان باشد دیگران نیز با حضرت عمر شریک می شوند. در آنصورت اعتراض تنها به حضرت عمر رضی الله عنه بر نمی گردد بلکه جمع کثیری از اهل بیت حاضر در مجلس در این اعتراض داخل هستند. در این صورت حضرت علی رضی الله عنه از دو حالت خالی نیستند یا انکه جزو موافقین کتابت بوده اند یا جزء مخالفین (عدم کتابت).


در صورت اول که موافق باشند عیناً همان اعتراضی که به حضرت عمر رضی الله عنه می شود به حضرت علی رضی الله عنه نیز بر می گردد و همان جوابی که برای حضرت علی رضی الله عنه ذکر شود همان جواب در حق حضرت عمر نیز پذیرفته می شود.


در صورت ثانی که حضرت علی رضی الله عنه مخالف باشد باز هم از دو حالت خالی نیست یا اینکه مخالفت را ظاهر کرده اند و دیگران را از این قول منع کرده اند و یا اینکه در اینجا سکوت کرده اند.


در صورت اول که ایشان مخالف و مانع باشد این خود مایه رنجش پیامبر صلی الله علیه وسلم و سبب حبط اعمال می گردد، زیرا این تنازع و رفع صوت عند النبی صلی الله علیه وسلم است و مخالف آیه «یا ایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم وانتم لا تشعرون» می باشد.
در این صورت همان اعتراضی که در حق حضرت عمر رضی الله عنه شده، عیناً همان اعتراض در حق حضرت علی رضی الله عنه نیز صادق می آید لذا هر جوابی که در حق علی رضی الله عنه پذیرفته شود همان جواب در حق حضرت عمر رضی الله عنه پذیرفته می شود.


و اگر بگوییم که حضرت علی رضی الله عنه در این مکانی که بر پیامبر توهین شده، سکوت اختیار کرده است و از او دفاع ننموده و حق را با سکوت خود پایمال کرده است، بر مقام شامخ حضرت علی رضی الله عنه اعتراض می شود که:
آیا این عمل او بر بی وفایی حضرت علی رضی الله عنه نسبت به پیامبر حمل نمی شود و چگونه او به خود می قبولاند که نزداو که به شیر خدا ملقب است، بر پیامبر توهین شود و از ذوالفقارش کار نگیرد و در صورت توهین باز هم ایشان سکوت کنند. سکوت دیگر چرا؟ آیا از مخالفین می ترسیدند؟ آیا طرفداران حق و حقیقت در این مجلس نبودند که با حضرت علی رضی الله عنه یکصدا شوند و علیه باطل شورش کنند؟ اگر بودند چرا جلوی این همه فساد و توهین را نگرفتند؟ آیا مقام و جرأت حضرت علی رضی الله عنه به جرأت آن صحابی که در مقابل کفار می گوید: من راضی نیستم که در پای حضرت محمد صلی الله علیه وسلم خاری بخلد و به او توهین شود، نمی رسد و آیا....؟

حضرت عمر رضی الله عنه و مخالفت با دستور آنحضرت صلی الله علیه وسلم

دومین اعتراضی که بر حضرت عمر شده بود اینکه ایشان مخالف دستور آنحضرت عمل کردند و کلام او را که وحی است زیر پا گذاشت.

اوّلاً: باید دانست که کلیه اقوال و افعال آنحضرت به عنوان وحی تلقی نمی شود بلکه در بعضی جاها امر و دستور ایشان جنبه استحبابی و مشورتی دارد، چنانچه صیغه های امر زیادی در احادیث وجود دارد که برای استحباب است و اگر کسی به آن عمل نکند گنهکار نمی شود همچون آیه «و اذا حللتم فاصطادوا» (مائده 2) که صید بعد از احرام مستحب است نه واجب و کسی که صید نکند عاصی و گنهکار نیست و نمی توانیم این فرد را مخالف دستور خداوند قلمداد کنیم و او را از دایره اسلام خارج نماییم.

همانند این آیات، بسیاری از اقوال آنحضرت بوده اند که جنبه استحبابی و مشورتی را دارند لذا در اینجا که دستور به آوردن دوات و قلم نمودند امرشان برای استحباب بوده و جنبه اختیاری را دارد نه لازمی را؛ و اگر حضرت عمر بنا بر تشخیص بجای خود حالات آنحضرت که در آوردن دوات و قلم سبب ایذاء او بود به این امر عمل نکند، گنهکار نمی شود.

ثانیاً: آن کلامی، وحی تلقی می شود که وحی متلو باشد نه غیر متلوّ و مراد آیه «و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی» (نجم 3) وحی متلوّ است نه غیر متلو بدلیل اینکه بعد از این آیه لفظ «علمه شدید القوی» مذکور است.
ثالثاً: اگر کلیه اقوال آنحضرت را واجب العمل بدانیم در اینصورت بر حضرت علی رضی الله وبسیاری از صحابه جلیل القدر اعتراض وارد می شود. زیرا که آنها در بسیاری جاها به دستور آنحضرت عمل نکرده اند و در این باره روایت های متعددی وجود دارد که در این رساله به بعضی از آنها اشاره می شود.

1- هنگامیکه آنحضرت در صلح حدیبیه صلح نامه نوشتند و در پایان آن، دستور دادند که محمد رسول الله را بنویسد بعد از آن مشرکین اعتراض کردند که ما شما را رسول الله نمی دانیم، لذا رسول الله را حذف کنید و تنها محمد بنویسید، آنحضرت صلی الله علیه وسلم به حضرت علی رضی الله عنه فرمودند: «امح رسول الله» (لفظ رسول الله را از پایان صلح نامه پاک کنید) اما حضرت علی رضی الله عنه در جواب ایشان فرمودند: «و الله لا امحوک ابداً» قسم به خدا اسم شما را پاک نخواهم کرد (صحیح بخاری: 2/610)

حتی مسئله به آنجا رسید که آنحضرت فرمودند: به من نشان بدهید تا آنرا پاک کنم. لذا خودش آنرا پاک کرد.
اگر قرار باشد که کلیه اقوال آنحضرت واجب العمل باشد در این صورت آیا بر علی رضی الله عنه واجب بود که لفظ رسول الله را پاک کند یا خیر؟

اگر واجب بود چرا به واجب عمل نکرد؟ اگر مستحب بوده در مسئله قلم و دوات نیز مستحب بوده است.

2- روزی آنحضرت صلی الله علیه وسلم به منزل حضرت فاطمة الزهرا رضی الله عنها تشریف آوردند و به ایشان هفت دینار دادند و فرمودند: وقتی که علی رضی الله عنه آمد هفت دینار را به او بده و بگو که پیامبر فرموده اند تا برای اهلیه خود طعام بخرید. وقتی که حضرت علی رضی الله عنه آمدند حضرت فاطمه رضی الله عنها هفت دینار را به ایشان تحویل داده و دستور پیامبر را نیز بیان داشتند. حضرت علی رضی الله عنه در حالیکه به طرف بازار می رفت، در بین راه به سائلی برخورد وهفت دینار را به او داد و برای اهلیه خود طعام نخرید. (محمد بن بابویه در امالی و دیلمی در ارشاد القلوب این روایت را نقل کرده اند)

اگر قرار باشد که اقوال و دستورات آنحضرت صلی الله علیه وسلم واجب العمل باشد، در اینجا نیز آن دستور باید واجب الاجرا می شد ولی حضرت علی رضی الله عنه به آن توجهی نکرد و به آن جامعه عمل نپوشاند. لذا حضرت علی رضی الله عنه در عدم توجه به این دستور حتماً دارای یکی از اندیشه های ذیل بوده اند: یا اینکه معتقد به وجوب بودند و یا اینکه معتقد به استحباب و درجه مشورتی مصلحتی را قائل بودند، بدون شک صورت اول (وجوب) نمی تواند بعنوان اعتقاد حضرت علی معرفی گردد، زیرا که ایشان به آن عمل نکردند. اگر بگوییم که قائل به وجوب بودند در اینصورت بر آن اعتراض وارد می شود که چرا شئ واجب الاجرا و واجب الدستور را ترک کردند.

اذا اعتقاد حضرت علی رضی الله عنه دستور دوم (امر استحبابی) می باشد و بر ترک آن بنابر مصلحتهایی هیچگونه گناه و اعتراضی مرتب نمی شود.

yaallah
Sunday 20 January 2008, 06:49AM
همانند این دستور، امر به آوردن قلم و دوات نیز امر مشورتی و استحبابی است لذا اگر حضرت عمر رضی الله عنه به آن عمل نکند بر او هیچ اعتراضی وارد نمی شود «لانه مستحب و یستطیع ان یترک المستحب لمصالح».
3- حدیث تابیر نیز دلیلی واضح و روشنی برای اثبات مدعی است زیرا که آنحضرت صلی الله علیه وسلم طیّ سخنانی به اصحابش خطاب می کند «انتم اعلم باموردنیاکم منی» (صحیح مسلم باب الفضائل: 141، کنز العمال: 32182، الشفا للقاضی عیاض: 2/417، الاسرار المرفوعة لعلی القاری: ص 455) شما در امور دنیا از من داناترید
قضیه حدیث تابیر از اینقرار است: آنحضرت روزی نزد اصحابش تشریف آوردند و آنها را در حالت تلقیح درختان خرما دیدند از آنها پرسیدند شما چکار می کنید؟ صحابه در پاسخ عرض کردند ما گرد افشانی و عمل تلقیح را انجام می دهیم.

آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند: اگر خدا بخواهد به شما خرما بدهد بدون عمل تلقیح خرما می دهد، لذا نیازی به این عمل نیست.
صحابه نیز این عمل را ترک کردند، از قضا درختان خرما در آن سال بی بار و ثمر شدند پس از مدتی آنحضرت نزد اصحاب تشریف آوردند؛ صحابه فرمودند: یا رسول الله شما گفتید این عمل را ترک کنید ما آنرا ترک کردیم ولی درختان ثمری ندادند.
در اینجا بود که آنحضرت فرموند: «آیا عمل تلقیح فایده هم دارد؟ عرض کردند: آری یا رسول الله. آنحضرت دستور به عمل تلقیح دادند و فرمودند: «انتم اعلم بامور دنیاکم منی»
آری، آنحضرت در طی این کلام بیان می دارد که کلیه سخنان و کلام من وحی به شمار نمی رود بلکه در بعضی موارد منجمله مسائل دنیوی اقوال شما که بیشتر با مسائل دنیوی سر و کار دارید مقبول تر اند؛ اذا درامور دنیوی شما به مسائل داناترید.

اگر کلیه اقوال آنحضرت وحی تلقی شود چگونه می فرمایند: «انتم اعلم بامور دنیاکم منی» و آیا اقوال مردم از وحی مقبول تر اند؟ و می توانند در مقابل وحی حجت قرار بگیرند؟! پس چگونه آنحضرت نظر صحابه را بر نظریه خود ترجیح دادند و نظر آنها را بعنوان حجت پذیرفتند؟!

از مجموعه دلائل مذکوره چنین بر می آید که مراد از آیه «و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی» (نجم 3) به فرموده شاه عبد العزیز محدث دهلوی رحمه الله وحی متلوّ است نه غیر متلوّ.


اما در اینجا باقی می ماند اعتراض دیگری که می گویند پیامبر به حضرت عمر رضی الله عنه دستور دادند و ایشان سرپیچی کردند در اینمورد باید گفت:
اولاً: از الفاظ وارده در حدیث چنین بر می آید که حضرت عمر رضی الله عنه بتنهایی مخاطب آنحضرت صلی الله علیه وسلم نبوده اند بلکه اهل مجلس واهل بیت نیز مخاطب بوده اند زیرا که در احادیث الفاظی همچون «ائتونی اکتب لکم کتاباً» (بخاری 2/638، البدایة و النهایة 5/247) و هلمّوا اکتب لکم کتاباً (صحیح مسلم: 2/42، البدایة والنهایة: 5/247) وارد است و الفاظ «ائتونی» و «هلمّوا» جمع مذکر مخاطب اند و بر بیش از سه نفر دلالت می کنند. لذا مخاطبین آنحضرت جمعی از اصحاب واهل بیت بوده اند، بنابر این همان اعتراضی که بر حضرت عمر رضی الله عنه شده، براهل بیت نیز صادق می آید. در اینصورت آیا آنها را معذور می دانید و یا اینکه مخالف امر خدا و رسول می دانید؟ اگر آنها را مخالف نمی دانید پس چگونه به خود جرأت می دهید که حضرت عمر رضی الله عنه را به عنوان مخالف دستور خدا و رسولش معرفی کنید!!


و بالفرض اگر بنا به بعضی روایات حضرت عمر رضی الله عنه مخاطب باشد، در این صورت نیز به هیچ مشکلی بر نمی خوریم، زیرا که همین روایت در مسند امام احمد رحمه الله نقل شده و در آنجا حضرت علی رضی الله عنه می فرماید: پیامبر صلی الله علیه وسلم به من دستور دادند تا قلم و دوات بیاورم، ولی بنده بنابر شفقت وترحم به پیامبر آنرا ترک کردم. (به نقل از تکمله فتح الملهم 2/138، مسند احمد رقم الحدیث 11401)
لذا حضرت علی رضی الله عنه نیز جزو مخاطبین پیامبر صلی الله علیه وسلم بوده است. اگر بالفرض حضرت عمر رضی الله عنه کوتاهی کردند و مخالفت دستور رسول الله صلی الله علیه وسلم را نمودند پس چرا حضرت علی رضی الله عنه مخالفت ورزیدند و قلم و دوات نیاوردند؟ مگر قادر براین کار نبود؟ اگر قادر بود با وجود قدرت جرا به آن عمل نکرد؟ آیا ترک دستور پیامبر، مخالفت با دستور خداوند نیست؟ اگر مخالفت با دستور خداونداست پس جرا حضرت علی رضی الله عنه را مخالف دستورالهی معرفی نمی کنید؟! مگر غیر از این است که در آنجا توجیهاتی را بیان می کنید، لذا همان توجیهات، در حق حضرت عمر رضی الله عنه پذیرفته می شوند.

ثانیاً: اگر حضرت عمر رضی الله عنه مخاطب باشد، در اینصورت شی مأمور بالکتابة که آنحضرت آنرا می خواستند بنویسند از دو حالت خالی نیست یا اینکه امری است واجب که نباید ترک شود و یااینکه امری است مشورتی و استحبابی که نوشتن آن اولی است و ترک آن هیچگونه عتاب و سرزنشی را در بر نمیگیرد!!
بدون شک صورت اول نمی تواند قرار بگیرد زیرا که اگر آن شئ ضروری و واجب الکتابة می شد، آنحضرت آنرا هیچوقت ترک نمی کردند؛ ولی در اینجا آنحضرت کتابت را ترک نمودند و در این صورت که بگوییم یکی از ضروریات و واجبات مهم دین باقیمانده و آنحضرت آنرا ننوشته، از این مسأله نقصان دین فهمیده می شود در حالیه خداوند چند روز جلوتر اعلام تکمیل دین را بیان داشته اند. لقوله تعالی: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» (مائده 3)
و همچنین این گفته مخالف آیه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالتک و الله یعصمک من الناس» (مائده 67) و مخالف با آیه «فاصدع بما تؤمر» (حجر 94) بنابر این از حالات و قرائن چنین بر می آید که آنحضرت شئ مأمور را جلوتر بیان کرده اند و هم اکنون می خواند آنرا تاکید کنند و اهمیتش را بیشتر جلوه گر سازند. لذا در اینصورت کتاب آن شئ مستحب و غیر ضروری خواهد بود و امری که برای آن بکار رود نیز مستحب است و کسی که به شی مستحب عمل نکند مورد عتاب و سرزنش قرار نمی گیرد، بدلیل آیه «و اذا حللتم فاصطادوا»
ثالثاً: این اجتهاد و رای حضرت عمر است و ایشان معتقد بودند که پیامبر بعد از ریشه کن ساختن منافقین، وفات می کنند و با این بیماری از دنیا نمی روند و بعد از این بیماری زنده اند و اگر بخواهند امر ضروری و مهمی را بنویسند، در حالت صحت و تندرستی آنرا بیان می کنند.


رابعاً: اگر منع حضرت عمر رضی الله عنه مورد پسند حضرت پیامبر نمی بود حتماً آنرا رد می کرد و آنحضرت در بیان و ذکر حق از هیچ کس ترس و واهمه ای نداشتند.


خامساً: اگر حضرت عمر رضی الله عنه قلم و دوات نیاوردند پس چرا حضرت علی، فاطمه وعباس رضی الله عنهما با او در این امر شریک شدند و قلم و دوات نیاوردند؟ آیا آنها نیز از کسی می ترسیدند؟!
آیا حدیث قرطاس با مسئله خلافت و جانشینی بعد از پیامبر مرتبط است؟!
سومین اعتراضی که بر حضرت عمر رضی الله نموده اند، اینست که می گویند: پیامبر صلی الله علیه و سلم می خواستند مسئله ولایت و خلافت رامطرح کنند و حضرت عمر چون می دانستند پیامبر ولایت وجانشینی را برای حضرت علی مینویسند لهذا از آوردن قلم و دوات منع کرد و بدینوسیله از اظهار ولایت منع کرده و این تضییع حق مسلمین و پایمال کردن حقوق امت اسلامی و محمدی است!! و این ظلمی است بس بزرگ و نابخشودنی، زیرا که ایشان سبب گمراهی امت اسلامی را فراهم ساختند اگر پیامبر این مسئله را می نوشت هیچ وقتی درباره خلافت اختلاف نمی کردند و شورا تشکیل نمی دادند و ابوبکر را خلیفه آنحضرت معرفی نمی کردند؟!
باید دانست که مسئله خلافت و ولایت یکی از مسائل اختلافی و ابحاثی است که در این باره کتابهای متعددی نوشته شده است(تفهیمات حضرت علی رضی الله عنه، راز دلبران، باقیات صالحات، خلافت اسلامی و ...) ولی مختصراً در جواب اشکال باید گفت:
اولاً: از کجا معلوم که آنحضرت می خواستند ولایت حضرت علی رضی الله عنه را بنویسند وآیا بر این گفته قرائن وشواهدی وجود دارد؟!
بنا به گفته خودتان که می گویید پیامبر در غدیر خم مسئله ولایت را بیان داشتند هم اکنون چه ضرورتی وجود داشت که در حالت مریضی، قلم و دوات طلب کنند وخود را به زحمت بیندازند؟!
اگر مسئله ی ولایت در غدیر بیان شده بود این بیان ثانی برای چیست؟! و آیا این بیان مستحب است یا واجب؟
اگر مستحب است چگونه ترک مستحب سبب تضییع حق و پایمال کردن حقوق مسلمین می تواند قرار بگیرد؟!


وانگهی از کجا ثابت است که پیامبر خلافت را در حق علی می خواست بنویسد و بالفرض اگر می شد آیا پیامبر از عمر رضی الله عنه می ترسید و از ترس، آنرا ترک می کرد و یا اینکه در سکوت آن عبادت بود که آنرا ترک کرد. اگر به خاطر عبادت بودنش سکوت کرد شما نیز سکوت کنید و برای آن دلیل نیاورید واگر اولی باشد، این طعن فقط به حضرت عمر رضی الله عنه نیست بلکه طعن به پیامبر و شجاعت و دعوت و رسالتش می شود.


اگر مقصود خلافت فرد غیر معین باشد در آن صورت ابوبکر برنده است چون صحابه او را تایید کردند و پیامبر نیز او را در حج خلیفه گرفت و در نماز و ایام مرض او جانشین بود، بنا بر این بعد از وفات نیز او خلیفه می شود.


ثانیاً: بنا به اعتراض مطرح شده که پیامبر می خواست خلافت را در حق حضرت علی رضی الله عنه بنویسد باید گفت که آیا حضرت علی رضی الله عنه به این قول اعتماد نموده است یا خیر؟ و آیا یکبار از این مسئله برای ولایت خویش استدلال کرده اند یا خیر؟ و اگر استدلال نموده اند لطفاً استدلال آنرا در یکی از کتب معتبر مذکور باشد را ذکر کنید؟!
اگر واقعاً ولایت، حق علی رضی الله عنه بود چرا از حق خود دفاع ننمود و سکوت اختیار کرد مگر غیرت و جرأت او از غیرت و جرأت فاطمه رضی الله عنها که ادعای میراث پیامبر نمودد کمتر بود؟! پس چرا سکوت کردند؟!


ثالثاً: آنحضرت می خواستند ولایت و خلافت را در حق حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه بنویسند نه در حق علی رضی الله عنه. زیرا که در این باره احادیث متعددی وارد شده و بیانگر خلافت ابوبکر بعد از پیامبر است که در این مقاله مختصر فقط به بعضی از روایات اشاره می شود:
1- قوله صلی الله علیه وسلم: «ائتنی بکتف او لوح حتی اکتب لابی بکر کتاباً لا یختلف علیه احد فلما ذهب عبد الرحمن لیقوم قال ابی الله و المؤمنون ان یختلف علیک یا ابابکر»(البدایة و النهایة: 5/248)


آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند: کتف یا لوح و تخته ای را برای من بیاورید تا اینکه در حق ابوبکر چیزی را بنویسم که بعد از آن مردم اختلاف نکنند؛ هنگامی که عبد الرحمن رضی الله عنه رفتند تا قلم و کاغذ بیاورند آنحضرت فرمودند: ای ابوبکر خداوند مؤمنان ازاینکه مردم در باره خلافت شما اختلاف کنند اباء می ورزند.


2- قال ابن کثیر و هذا الذی کان یرید علیه اسلام ان یکتبه قد جاء فی الاحادیث الصحیحة التصریح بکشف المراد منه فانه قال الامام محمد: حدثنا مؤمل حدثنا نافع عن ابن عمر و حدثنا ابن ابی ملیکة عن عائشة قالت: لما کان وجع رسول الله الذی قبض فیه قال: «ادعوا لی ابابکر و ابنه لکی لا یطمع فی امر ابی بکر طامع و لا یتمناه متمن قم قال یابی الله ذلک و المؤمنون، مرتین» (البدایة و النهایة: 5/248)


علامه ابن کثیر رحمه الله می فرمایند: آنچه که آنحضرت اراده داشتند تا آنرا در مرض وفاتش بنویسند در احادیث صحیح به صراحت وارد شده است. امام احمد بن حنبل رحمه الله در روایتی از حضرت عایشه می فرماید که ایشان فرمودند: ابوبکر و فرزندش را نزد من فرا خوانید تا فردا اشخاص طماع و مکاری خلافت را از آن خود ندانند پس دو بار فرمودند: خدا و مؤمنین انکار می کنند که بغیر از ابوبکر کسی دیگر خلیفه پیامبر گردد.

yaallah
Sunday 20 January 2008, 06:50AM
3- عن مؤمل بن اسماعیل عن نافع عن ابن عمر ابن ابی ملیکة عن عائشة قالت: لمامرض رسول الله فی مرضه الذی قبض فیه اغمی علیه فلمّا افاق قال: «ادعی لی ابابکر فلاکتب له لا یطمع طامع فی امر ابی بکر و لا یتمنّی متمن قم قال یابی الله ذلک و المؤمنون (ثلاثاً )» قالت: فابی الله الا ان یکون ابی. (تاریخ الاسلام: 1/552)


از حضرت عایشه- رضی الله عنها- روایت است که می فرمایند: وقتی پیامبر در مرض وفاتش بیهوش شدند و بعد از آن به هوش آمدند فرمودند: ابوبکر را نزد من بیاورید تا اینکه درباره خلافت او برایش چیزی بنویسم که بعد از آن هیچ طمّاعی در امر وی طمع و آز نکند پس تا سه بار فرمودند: خدا و مؤمنین اختلاف در امر ابوبکر را اباء می ورزند. سپس حضرت عایشه می فرمایند: خواسته خداوند فقط به پدرم تعلق گرفت.


رابعاً حضرت علی رضی الله عنه خود منکر ولایت وخلافت بعد از پیامبر است و در این باره روایات متعددی است که به بعضی از آنها اشاره می شود.
1- عن قیس بن عبادة قال قال لی علی ان رسول الله مرض لیالی و ایاماً ینادی بالصلاة فیقول: «مروا ابابکر یصلی بالناس» فلما قبض رسول الله نظرت فاذا الصلاة عَلَم الاسلام و قوام الدین فرضینا لدنیانا من رضی رسول الله لدیننا فبایعنا ابابکر» (تکمله فتح الملهم: 2/138)


از قیس بن عباده روایت است که ایشان می فرمایند حضرت علی رضی الله به من فرمودند: آنحضرت چند شبانه روزی که مریض بود و به نماز فراخوانده می شد می فرمود: به ابوبکر (رضی الله عنه) دستور فرمایید تا نماز را برپا دارد هنگامیکه رسول الله صلی الله علیه وسلم وفات کرد با خود اندیشیدم که نماز پرچم و قوام دین است و پیامبر، ابوبکر را در امر دینمان بر ما برگزیده اند سپس ما نیز راضی شدیم که ابوبکر (رضی الله عنه) درامور دنیا (خلافت) نیز برگزیده شود، لذا با او بیعت کردیم.


2- قال عباس لعلی: اذهب بنا الی رسول الله فلنسأله فیمن هذا الامر ان کان فینا علمنا و ان کان فی غیرنا علمنا فاوصی بنا فقال علی انا و الله لئن سألناها رسول الله فمنعناها لا یعطیناها الناس بعده و انی و الله لا اسألها رسول الله. (صحیح بخاری: 2/927، فتح الباری: 8/117)


حضرت عباس رضی الله عنه به حضرت علی رضی الله عنه گفت: مرا نزد رسول الله ببر تا از او بپرسیم که امر خلافت در حق چه کسی است؟ اگر در بین ما باشد آنرا می دانیم و اگر در حق دیگران باشد به پیامبر صلی الله علیه وسلم پیشنهاد می کنیم که آنرا در حق ما وصیت کند. حضرت علی رضی الله عنه فرمود: اگر خلافت را از آنحضرت تقاضا کنیم ما را از آن باز می داد و بعد از آن مردم، آنرا به ما نمی دهند همانا سوگند به خدا که من خلافت را از آنحضرت صلی الله علیه وسلم تقاضا نکنم.


3- قال علی فی نهج البلاغة خطبة 36:
«رضینا عن الله قضائه و سلمنا لله امره اترانی اکذب علی رسول الله و الله لانا اول من صدقه فلا اکون اول من کذب علیه فذا نظرت فی امرنا فاذا طاعتی سبقت بیعتنی و اذا المیثاق فی عنقی لغیری».
حضرت علی در طی خطبه در نهج البلاغة می فرمایند: ما تسلیم قضا و قدر الهی هستیم آیا شما تا کنون دیده اید که بر رسول الله (صلی الله علیه وسلم) دروغ ببندم؟ قسم به خدا من اولین کسی هستم که او را تصدیق می کنم و اولین تکذیب کننده قرار نمی گیرم، پس از مقدار تأملی اندیشیدم در امر خلافت که طاعت من از بیعتم پیشی جسته است و میثاق و وفای به عهد خلافت بر من لازم شده است که از دیگران پیروی کنم.


4- قال علی لو عهد الینا رسول الله عهداً لجاد لنا علیه حتی نموت او قال لنا قولاً لا نفذناه علی رغمنا» (تکمله فتح الملهم: 2/138)


حضرت علی رضی الله عنه می فرمایند: اگر آنحضرت به ما در امر خلافت عهد و پیمانی می بست و آنرا به ما می بخشید بر آن امر تا مرگ می جنگیدیم و یا اینکه اگر به ما در این امر قولی می گفت البته آنرا جاری می کردیم.
5- عن علی انه قال یوم جمل ان رسول الله لم یعهد الینا عهداً ناخذ فی امارة و لکنّه شئ رأیناه من قبل انفسنا ثم استخلف ابوبکر رحمة الله علی ابی بکر فاقام و استقام ثم استخلف عمر رحمة الله علی عمر فاقام و استقام حتی ضرب الدین بجرانه. (تکمله فتح الملهم: 2/138 کذا فی مسند احمد)


از حضرت علی رضی الله عنه روایت است که ایشان در جنگ جمل فرمودند: رسول الله در امر خلافت و امارت هیچگونه عهدی با ما نبسته اند ولی این چیزی است که ما آنرا در دلمان احساس کردیم، پس ابوبکر که رحمت خدا بر او باد خلیفه شد و دین را برپا داشت پس عمر که رحمت خدا بر او باد خلیفه شد، او نیز دین را برپا داشت تا اینکه آنرا به نقاط مختلف رساند.


6- و منها ما رواه ابو الحجاف قال: لما بویع ابوبکر و بایعه الناس قام ینادی ثلاثاً ایها الناس قد اقلتکم بیعتکم فقال علی و الله لا نقیلک و لا نستقیلک قدمک رسول الله فی الصلاة فما ذا یوخرک؟ (انساب الاشراف: 1/587، ریاض النضرة: 1/229)


ابو الحجاف روایت می کند: وقتی که با حضرت ابوبکر مردم بیعت کردند سه بار به مردم خطاب کردند اگر بیعت را درست نمی دانید می توانید بیعت خود را فسخ کنید. حضرت علی فرمودند: قسم به خدا بیعت را فسخ نمی کنیم و طلب فسخ را نداریم. رسول الله شما را در نماز مقدم کرده اند پس چیزی می تواند شما را عقب بیندازد.
7- و منها ما اخرجه الحاکم فی المستدرک و صححه و البیهقی فی الدلائل عن ابی و ائل قال قیل لعلی الا تستخلف علینا؟ قال ما استخلف رسول الله فاستخلف ولکن ان یرد الله بالناس خیراً فسیجمعهم بعدی علی خیرهم کما جمعهم بعد نبیهم علی خیرهم. (تحفة الاحوذی: 3/230، کذا فی التکملة: 2/138)


امام حاکم در مستدرک روایتی نقل می فرمایند: رسول الله صلی الله علیه وسلم خلیفه نگرفته اند که من خلیفه بگیرم ولی اگر خداوند بر مردم اراده خیری را داشته باشد آنها بعد از من بر بهترین مردم جمع می کند همانگونه که آنها را بعد از پیامبر بر بهترینشان جمع کرد.


8- عن عمر و علی قالا لم یعهد النبی فی الخلافة شیاً (تکمله فتح الملهم: 2/138)
حضرت عمر و علی می فرمایند: پیامبر در امر خلافت چیزی را بیان نداشتند.
خامساً: اگر پیامبر می خواست علی را خلیفه بگرداند چرا در رؤس الاشهاد اعلام نکرد و در جلسه خصوصی آنرا می خواست اعلام کند.

آیا اعمال حضرت عمر رضی الله عنه حبط و برباد شده اند؟!
چهارمین اعتراضی که بر حضرت عمر رضی الله عنه شده است، این است که ایشان با منع از آوردن قلم و دوات سبب منازعه و جدال نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم شدند و کسی که نزد آنحضرت منازعه کند این توهین به پیامبر و محفل اوست و بنا به آیه «یا ایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا کقول بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون» (ای اهل ایمان بالای صدای پیامبر صدا بلند مکنید و بر او فریاد مکشید مانند فریاد کشیدن بعضی از شما که این کار، اعمال نیکتان را محو می کند و شما نمی فهمید.- الحجرات 2) کلیه اعمال او حبط و برباد می شود لهذا اعمال حضرت عمر رضی الله عنه (العیاذ بالله) حبط شده اند.


در پاسخ به این اعتراض باید گفت که:
اولاً: الفاظ آیه با این نوع استدلال مخالف اند زیرا که در آیه «لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی» (حجرات 2) فرموده و بیان داشته است که در مقابل حرف پیامبر صلی الله علیه با آنحضرت منازعه نکیند و بااو درگیر نشوید نه اینکه با خود درگیر نشوید، اگر مراد آیه آنگونه که مشا می گوید می بود آیه به الفاظ «یا ایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت عند النبی» نازل می شد.


ثانیاً: اگر جهر عند النبی سبب حبط اعمال می شود در اینصورت اعمال اکثر صحابه و کسانیکه برای منازعه و خصومت های قومی نزد آنحضرت می آمدند باید حبط و برباد شود زیرا که برای بیان استدلال و توضیح قضایا در بسیاری صورتها با همدیگر در مجلس آنحضرت منازعه می کردند ولی هیچ کس نگفته است که اعمال آنها حبط و برباد شده است لهذا در این مسئله نیز عمل حضرت عمر رضی الله عنه حبط عمل نمی شود.


ثالثاً: در اینصورت که بگوئیم عمل حضرت عمر رضی الله عنه حبط شده است تنها عمل وی حبط نمی شود بلکه دیگران و از جمله اهل بیت نیز برباد می شود زیرا که منازعه در بین دو گروه صورت گرفته است و عدهای موافق وعده ای مخالف بوده اند.


دراینصورت اهل بیت و از جمله حضرت علی رضی الله عنه از دو حالت خالی نیست یا اینکه با حضرت عمر رضی الله عنه موافق بوده اند و یا انکه با ایشان مخالف بوده اند.


در صورت اول که موافق باشد کلیه اعتراضاتی که بر حضرت عمر رضی الله عنه می شود بر حضرت علی رضی الله عنه بر می گردد و اگر در صورت ثانی حضرت علی مخالف باشند در اینصورت نیز از دو حالت خالی نیست یا اینکه حضرت علی رضی الله عنه مخالفتش را اعلام داشته باشند، این خودمنازعه و اختلاف عند النبی می شود و سبب حبط اعمال می گردد و آیه «یا ایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون» (ای اهل ایمان بالای صدای پیامبر صدا بلند مکنید و بر او فریاد مکشید مانند فریاد کشیدن بعضی از شما که این کار، اعمال نیکتان را محو می کند و شما نمی فهمید.- الحجرات 2) او را شامل می شود.


و در صورت ثانی اگر ایشان سکوت کنند و هیچگونه عکس العملی از خود نشان ندهند آیا ان عمل بر بی وفائی وی حمل نمی شود؟ و آیا سکوت او در این لحظه مایه پایمال شدن حق نمی گردد؟ چرا در این مکان و زمانی که حق پایمال می شود حضرت علی رضی الله سکوت اختیار کنند؟ چرا از حق دفاع نکنند؟ و.....

آیا نسبت تضییع حق مسلمین به حضرت عمر رضی الله عنه درست است؟!
پنجمین اعتراضی که به حضرت عمر رضی الله عنه شده است اینست که: حضرت عمر رضی الله عنه تضییع حق مسلمین نمودند و با نیاوردن و منع قلم و دوات، حقوق مسلمین را پایمال کردند و این بزرگترین خیانتی است که به جهان اسلام و مسلمین نمودند. (العیاذ بالله)


با توجه به پاسخ اعتراضات گذشته، پاسخ این اعتراض خود به خود آشکار گشت، در حقیقت حضرت عمر رضی الله عنه حقی از حقوق مسلمین را پایمال نکرده، بلکه قصد اشفاق و ترحم بر پیامبر را داشته و خواستار راحتی ایشان بوده است.


در اینصورت اگر بگوئیم که حضرت عمر رضی الله عنه تضییع حق مسلمین نموده است، این اعتراض نه تنها به حضرت عمر رضی الله عنه بلکه به پیامبر صلی الله علیه وسلم و اهل بیت نیز بر می گردد؛ اگر منع کتابت تضییع حق بشمار می ورد آیا عدم کتابت و ترک آن به سبب منع حضرت عمر رضی الله عنه تضییع حق به شمار نمی رود.
اگر حضرت عمر رضی الله عنه در این لحظه پیامبر را وادار به تضییع حق کرده بود در لحظات و ساعات دیگر که پیامبر و یارانش بودند و حضرت عمر رضی الله عنه در آن جلسه تشریف نداشتند، چرا در آن لحظه این حق را بیان نداشتند؟ آیا از حضرت عمر رضی الله عنه می ترسیدند؟ و آیا عدم بیان این حق مخالف با آیه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فلما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس» (مائده 67) نیست؟!
چگونه به خود اجازه می دهیم که بگوئیم پیامبر از دنیا رفتند و حقی از حقوق مسلمین را بیان نداشتند!! و این حق تا قیامت پایمال شد!!

آیا حضرت عمر به حجیت حدیث معتقد بودند یا خیر؟!
ششمین اعتراضی که بر حضرت عمر رضی الله عنه شده است اینست که ایشان در مقابل دستور و سنت پیامبر «حسبنا کتاب الله» گفتند و تنها به کتاب الله اکتفا کردند و سنت را حجت قرار ندادند، در حالیکه اطاعت و پیروی از پیامبر صلی الله علیه وسلم اطاعت از خداونداست و همانگونه که پیروی از کتاب الله فرض و ضروری است پیروی از سنت نیز ضروری است و این قولشان مخالف آیه «یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» (اطاعت خدا و رسول و فرمانداران رابکنید) و مخالف حدیث «من اطاعنی فقد اطاع الله و من عصانی فقد عصی الله» (صحیح بخاری: ص 77، صحیح مسلم: ص 32، سنن نسائی: 3/154، فتح الباری: 13/11، مستدرک حاکم: 3/121) می باشد لذا حضرت عمر رضی الله عنه العیاذ بالله عاصی و نافرمان اند.


در پاسخ این اعتراض باید گفت:
اولاً حضرت عمر کلام حسبنا کتاب الله را بنا بر ذکاوت و درایتی که داشتند مطابق با آزمایش و امتحان آنحضرت صلی الله علیه وسلم بیان دشته اند، زیرا که آن حضرت چند روز قبل، اکمال دین را بیان داشته بودند و آیه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» (مائده3) را بر یارانش قرائت کرده بود و هم اکنون می خواستند از آنها امتحان بعمل بیاورند که آیا اصحاب و یاران آنحضرت مفهوم اکمال دین را فهمیده اند و یا اینکه در انتظاراند تا برای آنها و برای تکمیل دین چیزی دیگر بیان شود لذا در این جلسه از آنها امتحان گرفتند و حضرت عمر با قول «حسبنا کتاب الله» اشاره کردند که دین تکمیل شده است اذا چیزی از ضروریات و واجبات دین باقی نمانده است. و همان اکمال دین ما را کفایت می کند و این عین رضایت پیامبر صلی الله علیه وسلم است.
ثانیاً: حضرت عمر فرمود: «حسبنا کتاب الله» یعنی آنچه در کتاب الله بیان شده ما را کفایت می کند، مگر غیر از اینست که در کتاب الله اهمیت قرآن و سنت هر دو بیان شده اند گویا با این قول اشاره دارند که قرآن رهنمای کامل و مکملی است همه جهات را بیان می دارد و سنت شرح و تفصیل آنست و در قرآن از ضروریات و لوازم دین چیزی باقی نمانده است.


ثالثاً: حضرت عمر رضی الله عنه بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه وسلم و در دوران خلافت راشده، سنت را مستدل و مورد اعتماد خود قرار داده است لذا نمی توانیم بگوییم که با قول «حسبنا کتاب الله» با سنت مخالفت ورزیده است.


و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته


بر گرفته شده از سایت sonnionline

والله اعلم بنده سعی نمدوم در نوشت نظرات خود و نقل قول ها دقت نموده تا اشتباهی پیش نیاید. والله اعلم ممکن است در نوشتن نظرات و نقل قول ها اشتباهاتی پیش آمده باشد.

والله اعلم

ربَّنَا اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسْرَافَنَا فِي أَمْرِنَا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ

رَبَّنَا إِنَّكَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ

ان الحکم الا لله
والسلام
یا الله

mehrdad_123
Monday 21 January 2008, 09:45PM
بسم رب المهدی:
ا...هم عجل لولیک الفرج
السلام علی کل مومنین و المومنات:

در وهله ی اول از همه ی عزیزان میطلبم که همگی عزیزان این مقاله ی اخیر این شخص را که از سایت سنی آن لاین کبی کرده است بخوانید تا هر چه بیشتر به حقیقت نزدیک تر شوید ان شاا...

بنده حقیر نیز به حول قوه ی الهی و با توکل به یگانه ا... عالمین و توسل به معصومین (ع) قصد داریم ان شاا... به برخی از اشکالات فاحش و بچه گانه ی این مقاله اشاره کنیم


خود این مقاله در درون خود به حدی تناقض دارد که نشاندهنده ی سرگردانی اینان در باب این سند غیر قابل انکار تاریخ می باشد به طور مثال نویسنده ی این مطالب جناب احمد گلستانی
سرگردان است از اینکه سند حدیث را زیر سئوال ببرد یا حدیث را توجیه کند چون وقتی خودش می بیند که این حدیث از طرف بزرگان دینش مورد قبول است مجبور می شود تا حدیث را توجیه کند و وقتی میبیند توجیه پذیر نیست سرگردان شده و مقاله ای آشفته مثل مقاله ی مذکور ارائه می دهد
و از طرفی چنان در وضع آشفته حالی قرار می گیرد که چاره را در این می بیند که هوچی گری کند


در مورد سن جناب ابن عباس در زمان وفات رسول الله ( صلی الله علیه و آله و سلم )
بنا به نقل ابن حجر عسقلانی ( و تایید احمد بن حنبل ) سن ابن عباس در آن زمان 15 سال بودمنابع :
تهذيب التهذيب - ابن حجر - ج 5 - ص 243 - 244المعجم الكبير - الطبراني - ج 10 - ص 235العلل - أحمد بن حنبل - ج 2 - ص 105 و 108تهذيب الكمال - المزي - ج 15 - ص 161التاريخ الكبير - البخاري - ج 5 - ص 4 - 5الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 3 - ص 934سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 3 - ص 335المستدرك - الحاكم النيسابوري - ج 3 - ص 533 - 534مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 9 - ص 285
اوج جهل اینان حداقل نسبت به کتب خودشان در همین جا می باشد چرا که اولا در آن مجلس دو گروه بودند گروه موافق نوشتن و گروه مخالف که ابن عباس و اهل بیت هم از گروه موافق بودند
: در خود صحيح بخاري است كه جمعيت در داخل منزل نبي مكرم ، دو دسته بودند :
مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمُ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ، وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ .
صحيح بخاري ، ج7 ، ص9 ، كتاب المرضى، ب 17 ، باب قَوْلِ الْمَرِيضِ قُومُوا عَنِّي ، ح5669
تعدادي از اين ها مي گفتند كه كاغذ و قلمي بياوريد كه نبي مكرم نامه اي بنويسد تا شما را براي هميشه از گمراهي مصون بدارد . بعضي از اين ها گفتار آقاي عمر را تكرار مي كردند .
همان طوري كه احمد حنبل در مسندش ، ج1 ، ص90 از قول امير المؤمنين عليه السلام مي نويسد كه پيامبر اكرم دستور آوردن كاغذ و قلم را به من دادند .
أمرني النبي صلى الله عليه وسلم ان آتيه بطبق يكتب فيه ما لا تضل أمته من بعده قال فخشيت ان تفوتني نفسه قال قلت اني أحفظ واعي قال أوصى بالصلاة والزكاة وما ملكت أيمانكم .
مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 1 - ص 90 و فتح الباري ، ابن حجر عسقلاني ، ج 1 ، ص186 و عمدة القاري ، العيني ، ج2 ، ص171
علي جان ! كاغذ و قلمي بياور ، چيزي بنويسم كه امت گمراه نشود

:حدیث قرطاس از زبان عمر در ضمن در کتب خود اینان حدیث قرطاس این سند غیر قابل انکار تاریخی از کسان دیگری هم نقل شده
المعجم الأوسط - الطبراني - ج 5 - ص 287 - 288مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 9 - ص 34كنز العمال - المتقي الهندي - ج 5 - ص 644الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 2 - ص 243 - 244حدیث قرطاس از زبان جابر بن عبداللهالطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 2 - ص 243 و 244مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 3 - ص 346السنن الكبرى - النسائي - ج 3 - ص 435مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 4 - ص 214 - 215مسند أبي يعلى - أبو يعلى الموصلي - ج 3 - ص 393 و 394 و 395الثقات - ابن حبان - ج 7 - ص 342ذم الكلام وأهله - الأنصاري الهروي - ج 1 - ص 144 - 145

mehrdad_123
Monday 21 January 2008, 09:45PM
اهل سنت و راویان خردسال:
اگر شما به سن ابن عباس ایراد می گیرید ، پس چرا مسلم از راوی 4 ساله هم روایت گفته است ؟مسلم در صحیح خود روایتی دارد ( صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 7 - ص 128 ) که امام نووی در شرح صحیح مسلم ( شرح مسلم - النووي - ج 15 - ص 188 - 189 ) و در شرح این روایت می گوید :

" وفي هذا الحديث دليل لحصول ضبط الصبي وتمييزه وهو ابن أربع سنين فان ابن الزبير ولد عام الهجرة في المدينة وكان الخندق سنة أربع من الهجرة "

یعنی در این روایت دلیلی است بر گرفتن حدیث از خردسالی که 4 ساله باشد. زیرا که ابن زبیر در سال هجرت به دنیا آمد و جنگندق در سال 4 هجرت بود .

خطیب بغدادی در بنیانگذاران علم اصول و علم کلام در اهل سنت در کفایه ( الكفاية في علم الرواية - الخطيب البغدادي - ص 83 - 85 ) دارد :

" قال سألت موسى بن هارون الحمال متى يسمع الصبي الحديث قال إذا فرق بين البقرة والحمار "

یعنی از موسی بن هارون الحمال ، پرسیدم که چگونه از خردسالی حدیث را قبول کنم ؟ گفت : زمانی که خردسال بتواند فرق بین گاو و خر را تشخیص دهد . "
در باب شبهه ی خلافت:
بسیاری از علمای خودتان بر این عقیده هستند که پیامبر تصمیم داشتند که در آن روز و در آن وصیت نامه ، به جانشین بعد از خود اشاره کنند.

شرح صحیح مسلم ( نووی ) ج 11 ص 90فتح الباری ( ابن حجر عسقلانی ) ج 1 ص 186عمده القاری ( العینی ) ج2 ص 172ارشاد الساری ( قسطلانی ) ج1 ص 207شرح صحیح بخاری ( کرمانی ) ج2 ص 172یوم الاسلام ( احمد امین ) ص 41حتی خود عمر هم به این نکته اعتراف می کند که پیامبر می خواست که در آن وصیت نامه به خلافت علی علیه السلام اشاره کند ، ولی من ( عمر بن الخطاب ) نگذاشتم.
شرح نهج البلاغه ( ابن ابی الحدید ) ج12 ص 20

2 نکته ی مهم و پایانی:
- اگر ابن عباس در آن زمان 10 ساله بوده و حدیثش مورد قبول نیست ، پس باید کل 1660 حدیثی که سندشان به ابن عباس می رسد و مبنای بسیاری از مسایل فقهی اهل سنت است را کنار بگذارید. آیا حاضرید؟؟؟!!!
؟؟؟!!! مگر صحیح بخاری و مسلم در اهل سنت ، صحیح ترین کتابها نیستند و یکسری از علمای اهل سنت اجازه بحث در مورد احادیث آنها را از لحاظ سندی نمی دهند ، پس این تناقض را چگونه حل کنیم

mehrdad_123
Monday 21 January 2008, 09:46PM
در باب امی بودن حضرت رسول (ص):
با توجه به معنايي كه اهل لغت براي كلمه ام ذكر كرده اند مي شود گفت كه امي به كسي يا چيزي گفته مي شود كه منسوب به اصل خود شود و اين اصل يك وقت مادر واقعي و صلبي انسان است. زماني اصل خلقت و سرشت انسان مورد نظر قرار مي گيرد و گاهي هم جا و مكان و مركزي كه انسان در آن جا به دنيا آمده است در نظر گرفته مي شودو اگر در سوره مباركه الزخرف مي خوانيم «و انه في ام الكتاب» «اي اللوح المحفوظ» براي اين است كه العلوم كلها منسوبه اليه و متولده منه و اگر به فاتحه الكتاب، ام الكتاب گفته مي شود براي اين است كه الكونها مبدا الكتاب و اگر به مكه ام القري اطلاق مي شود براي اين است كه مكه مركزي است براي اطراف و اكناف آن، پس امي يعني كسي كه به اصل و ريشه خود نسبت داده شود.نظر اول با توجه به قواعد ادبي صحيح‌تر، و مورد قبول اكثريت علماي اسلامي است. بنابراين، مقصود از امي بودن پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ اين است كه آن حضرت، نزد كسي درس نخوانده و خواندن و نوشتن را از كسي نياموخته بود. اگر چه واژة امي به معناي فرد درس نخوانده است، ولي درس نخواندن با بي‌سواد بودن ملازمه ندارد؛ زيرا هر چند، روش متعارف و معمول براي كسب دانش، درس خواندن است، ولي علم و دانش پيامبران الهي از طريق معمول به دست نيامده است. آنان كسب دانش كرده‌اند، ولي «معلم» آنان «خداوند» بوده است و در مكتب وحي عالي‌ترين معارف را آموخته‌اند. و به قول حافظ: نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه، مسئله آموز صد مدرس شدمعارف بلند و احكام و قوانين جامع و كامل كه در قرآن كريم، و نيز فرموده‌ها و سيرة آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ متجلي است، بهترين گواه بر مقام والاي علمي و دانش وسيع آن حضرت مي‌باشد. بنابراين،‌ واژة «امي» نه به معناي بي‌سواد است، و نه نخواندن و ننوشتن براي پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقص مي‌باشد. ابن خلدون در اين‎باره سخن سنجيده‌اي دارد، مي‌گويد: «پيغمبر امي بوده است، ليكن امي بودن براي او كمال بود، زيرا علم خويش را از عالم بالا فراگرفته بود؛ به خلاف ما كه امي بودن براي ما نقص است، زيرا مساوي با جاهل بودن ماست
"ام" به معناي مصدر وقطب شي يا فرد يا عال‍َم است كه در هر جمعي چه جماد ،چه نبات ،چه حيوان و چه انسان و يا موجودات مجّرد عقلي و يا كل كائنات مركزو قطب و مصدر آنها واقع مي شود.و چون شخص رسول امّي صلي الله عليه واله وسلم اكمل از انسان ها و اوليا و انبياء و ملائكه مي باشند مصدر و قطب صدور علوم و اطلاعات آنها مي باشند ،كه مصدر به معناي بكر و تازه و دست نخورده است وتمام مشتقات هركدام به زباني ذكر آن مصدر مي نمايند ولي هيچكدام اونيستندو او همه آن مصادر مي باشد.او"امّ " آنهاست و امّ يعني زبان گوياي تمام مشتقات ،لذا تمام صاحبان علم از علوم عقلي و نقلي در نزد ايشان "امّي "اندو ايشان "امّ"آنهاست.و همين كه ايشان هيچ استادي براي خواندن و نوشتن نداشتند دليل مدعاي ماست و گرنه ايشان "امّ عالمين" نمي توانستند باشند.لذا امّي ذو وجهين است كه هم معناي كمال و هم معناي ناقص مي دهد مثل كلمه المريد كه هم فاعل است و هم تابع آن .
ظاهرِ آيه نيز مربوط به امي بودن پيغمبر (صلي‌الله عليه و آله) پيش از نبوت است نه پس از بعثت. و علتي كه در آيه ذكر شده است نفي خواندن و نوشتن پيغمبر (صلي‌الله عليه و آله) را قبل از نبوت تأييد مي‌كند، زيرا معاندان و منكران در صورتي مي‌توانستند در نبوت رسول خدا (صلي‌الله عليه و آله) ترديد يا ايجاد شبهه نمايند كه آن حضرت پيش از بعثت به نوشتن و خواندن آشنايي مي‌داشت. اما اگر پس از نبوت، اين آشنايي را بدست آورده باشد نمي‌توانست بعنوان دستاويزي براي ايجاد ترديد و شبهه معاندان باشد
و از طرفی حتی برخی علمای خودتان هم حضرت رسول (ص) را با سواد دانسته اند :
المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز - ابن عطية الأندلسي - ج 4 - ص 322تفسير القرطبي - القرطبي - ج 13 - ص 352تفسير البحر المحيط - أبي حيان الأندلسي - ج 7 - ص 151إمتاع الأسماع - المقريزي - ج 13 - ص 103المغني - عبد الله بن قدامه - ج 4 - ص 352الشرح الكبير - عبد الرحمن بن قدامه - ج 4 - ص 352سنن ابن ماجة - محمد بن يزيد القزويني - ج 2 - ص 812الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 1 - ص 645تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 21 - ص 5تفسير النسفي - النسفي - ج 3 - ص 261تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 9 - ص 79تذكرة الحفاظ - الذهبي - ج 2 - ص 742

mehrdad_123
Monday 21 January 2008, 09:47PM
يكي از اهداف نويسنده مقاله اين است كه پاي اهل بيت ؛ به ويژه آقا امير المؤمنين عليه السلام را به ميدان بكشد و اگر چنانچه بنا است كه جرمي براي خليفه دوم اين روايت تثبيت كند ، آقا امير المؤمنين عليه السلام را نيز شريك جرم قرار دهد . و من به نظرم يكي از خيانت هاي بارز و آشكار نويسنده مقاله است . نه با وحدت مي سازد و نه با روح اسلام . اگر نويسنده مقاله با الفباي فكري آقا امير المؤمنين عليه السلام آشنا بود ، اين چنين بي پروا به امير المؤمنين عليه السلام جسارت نمي كرد .
اولاً : در خود صحيح بخاري است كه جمعيت در داخل منزل نبي مكرم ، دو دسته بودند :
مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمُ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ، وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ .
صحيح بخاري ، ج7 ، ص9 ، كتاب المرضى، ب 17 ، باب قَوْلِ الْمَرِيضِ قُومُوا عَنِّي ، ح5669
تعدادي از اين ها كه قطعاً آقا امير المؤمنين ، ابن عباس و اهل بيت در اين گروه بودند ، مي گفتند كه كاغذ و قلمي بياوريد كه نبي مكرم نامه اي بنويسد تا شما را براي هميشه از گمراهي مصون بدارد . بعضي از اين ها گفتار آقاي عمر را تكرار مي كردند .
و ما هيچ شك و شبهه اي نداريم كه آقا امير المؤمنين عليه السلام جزء موافقين قضيه بود . همان طوري كه احمد حنبل در مسندش ، ج1 ، ص90 از قول امير المؤمنين عليه السلام مي نويسد كه پيامبر اكرم دستور آوردن كاغذ و قلم را به من دادند .
أمرني النبي صلى الله عليه وسلم ان آتيه بطبق يكتب فيه ما لا تضل أمته من بعده قال فخشيت ان تفوتني نفسه قال قلت اني أحفظ واعي قال أوصى بالصلاة والزكاة وما ملكت أيمانكم .
مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 1 - ص 90 و فتح الباري ، ابن حجر عسقلاني ، ج 1 ، ص186 و عمدة القاري ، العيني ، ج2 ، ص171
علي جان ! كاغذ و قلمي بياور ، چيزي بنويسم كه امت گمراه نشود .
اصلا عامل اين قضيه امير المؤمنين عليه السلام بوده است و ديگران اعتراض كردند . اين اعتراض اولاً و بالذات به پيامبر اكرم بود و بعد به امير المؤمنين عليه السلام بود كه چرا شما مي خواهيد قلم و كاغذ بياوريد .
ثانياً : ‌آقا امير المؤمنين عليه السلام دست پرورده نبي مكرم است . از اول طفوليت در دامن پيامبر بزرگ شده كه خود حضرت در نهج البلاغه ، خطبه قاصعه ، 192 مي فرمايد : من از اول طفوليت در دامن پيامبر بودم ، بطوري كه حتي غذا را در دهانش خرد مي كرد و مي جويد و در دهان من مي گذاشت .
وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ .
يعني رابطه امير المؤمنين عليه السلام با پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم اين گونه بوده است . و حتي مي فرمايد :
وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْل وَ لا خَطْلَةً فِي فِعْل .
پيامبر ، حتي در دروان كودكي كه معمولاً كودكان خيلي مواظب گفتار و رفتارشان نيستند و دروغ گويي براي بچه يك چيز طبيعي است ؛ ولي علي عليه السلام مي فرمايد كه پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم حتي در دوران كودكي دروغي در گفتار من و اشتباهي در كردار من نديده است .
و علي عليه السلام مي فرمايد :
أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ .
من نور وحي و رسالت ، حتي در همان دوران آْغازين رسالت پيامبر مي ديدم و بوي نبوت را مي بوئيدم .
پيامبر اسلام به علي مي فرمايد :
إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيّ .
هر آن چه را كه من مي بينم ، تو مي بيني و آن چه را كه من مي شنوم مي شنويد ؛ جز اين كه تو پيامبر نيستي .
ثالثاً : امير المؤمنين سلام الله عليه مي فرمايد :
أناعبد من عبيد محمد .
كافي ، ج1 ، ص90
من در برابر پيامبر اكرم ، همانند يك غلام ، مطيع هستم .
و در نهج البلاغه ، خطبه 197 مي فرمايد :
أَنِّي لَمْ أَرُدَّ عَلَى اللَّهِ وَ لا عَلَى رَسُولِهِ سَاعَةً قَطُّ .
من لحظه‌اي مخالفت خدا و مخالفت پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم را نكردم .
جناب كوفي در مناقبش ، ج2 ، ص556 مي گويد :
ولا خالفت النبي في شيء افديه في المواطن كلها بنفسي
من كوچكترين مخالفتي با پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم در تمام عمرم نكردم . در تمام غزوات و جنگ ها من خود را پيش مرگ او قرار داده بودم و مدافع بي چون و چراي نبي مكرم بودم .
پس بنابراين ، حضرت امير سلام الله عليه سابقه ندارد در طول بيست سال رسالت و سيزده سال قبل از رسالت ، حتي كوچكترين مخالفي و كوچكترين نشانه مخالفتي از علي عليه السلام در تاريخ ثبت نشده است ؛ ولي از ديگران الي ما شاء الله ثبت شده است . شما صلح حديبيه را ببينيد . چه كسي گفت:
ما شككت في نبوة محمد كشكي في يومي هذا .
در قضيه حجة الوداع ، پيامبر دستور داد كه از احرام بيرون بياييد ، چه كساني با پيامبر اكرم مخالفت كردند و گفتند : يا رسول الله تو مي گويي از احرام بيرون بياييم و با همسرانمان نزديكي كنيم . و بعد مي گويد :
والمني يقطر من مذاكيرنا .
در حالي كه نشانه جماع در ما هست و از ما ميريزد ، در همين حال برويم براي عرفات ؟ به طوري كه عايشه مي گويد : پيامبر پيش من غضبناك آمد . عرض كردم : چه كسي تو را غضبناك كرده است ، خود او را وارد آتش جهنم كند ؟
آن‌هايي كه مخالفت كردند ، چه كساني بودند ؟ همان ها مي آيند در اين جا در برابر نبي مكرم اين چنين جسورانه ، تعبير : «ان الرجل ليهجر » مي كنند .
رابعاً : اين آقا مي گويد كه اگر چنانچه آقا امير المؤمنين سلام الله عليه مخالف با نبي مكرم نبود ، چرا عكس العمل نشان نداد ؟ با مخالفين كتابت برخورد نكرد ؟
اين آقايان خبر ندارند بر اين كه امير المؤمنين سلام الله عليه مي داند كه مخالفت دستور پيامبر ، مخالفت خداوند است . و اگر چنانچه پيامبر دستور بدهد و كسي سر پيچي كند ، اين سر پيچي از دستور خداوند است . و اگر كسي بدون دستور پيامبر دست به كاري بزند ، آن هم خلاف است . امير المؤمنين تابع دستور پيامبر است ، در هر صورت ، چه بگويد نكنيد ، و چه بگويد بكنيد . اگر چنانچه نبي مكرم صلي الله عليه وآله وسلم اشاره مي كرد به علي كه به حساب اين مخالفين برس ، همان امير المؤمنين فاتح خيبر ، بدر ، احد و حنين ، قطعاً همان جا به حساب همه مي رسيد . ولي نبي مكرم سياستش اين نبود كه با اصحابش و اطرافيانش برخورد تند بكند .
انگار اين آقايان تاريخ را فراموش كرده‌اند . دوازده نفري كه تصميم ترور پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم را به هنگام مراجعت از جنگ تبوك داشتند ، ( اين مطلب از قطعيات تاريخ است و در تمام كتاب هاي اهل سنت ، بخاري ، مسلم ، طبقات و ... نقل شده ) عمار و حذيفه اين ها را شناختند و خدمت پيامبر عرض كردند :
يا رسول الله ! افلا تأمر بقتلهم ؟
آيا دستور نمي دهيد كه اين ها را بكشيم ؟
فقال : اكره أن يتحدث الناس أن محمد يقتل اصحابه .
من دوست ندارم كه مردم بگويد محمد صلي الله عليه وآله وسلم اصحابش را مي كشد .
تفسير ابن كثير ، ج2 ، ص322 ، البداية والنهاية ، ج5 ،‌ ص24 و در المنثور ، سيوطي ، ج9 ،‌ ص259 .
پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم سياستش اين نبود كه با اصحابش ؛ ولو منافق بودند ؛ ولو طرح ترور پيامبر را داشتند ، با توجه به موقعيت حكومت اسلامي و افرادي كه در درون حكومت اسلامي و بيرون از حكومت اسلامي به دنبال فرصت بودند تا مهلك ترين ضربه را بر پيكر اسلام وارد كنند ، پيامبر مكرم چنين دستوري را صادر كند .

mehrdad_123
Monday 21 January 2008, 09:50PM
نويسنده مقاله ، يكي از جاهايي كه خيلي مانور داده و وقيحانه پاي امير المؤمنين سلام الله عليه را به ميان كشيده ، اين است كه مي گويد : علي عليه السلام هم در صلح حديبيه مخالفت كرد . وقتي عليه السلام نوشت :
هذا ما قاضا عليه محمد رسول الله
اين صلح نامه اي است بين محمد رسول خدا و قريش .
مشركين اعتراض كردند كه محمد رسول الله را قبول نداريم . اگر مي دانستيم كه رسول خدا است ،‌ با او نمي جنگيديم . كلمه رسول الله را حذف كنيد . پيامبر به علي دستور دادند كه كلمه رسول الله را محو كن . امير المؤمنين عليه السلام فرمودند : قسم به خدا من نمي توانم چنين جسارتي را بكنم . كلمه رسول الله را پاك كنم .
اين مطلب را در برخي از صحاح و حتي در صحيح بخاري و مسلم هم آمده است .
در اين جا من چند نكته را خدمت بينندگان عزيز عرض مي كنم . در رابطه با قضيه مخالفت امير المؤمنين سلام الله عليه در پاك كردن كلمه رسول الله ، ما در منابع معتبر اهل سنت داريم : كسي كه گفت نام رسول الله را پاك كن ، مشركين قريش بودند . سهيل بن عمر گفت : اين كه نوشته اي : « محمد رسول الله » پاك كن . امير المؤمنين برگشت و به او گفت :
هو والله رسول الله وإن رغم انفك لا والله لا امحها
خصائص نسائي ، ص202 و فتح الباري ، ج7 ، ص386
به كوري چشم تو ، حضرت رسول خدا است و قسم به خدا كلمه رسول الله را پاك نخواهم كرد .
و در نقل ديگر نسائي آمده است كه باز علي عليه السلام در صلح نامه اين گونه نوشت ،‌ مشركين به علي عليه السلام گفتند :
لا تكتب محمد رسول الله
حضرت فرمود :
ما أنا بالذي امحاه
من آن كسي نيستم كه آن را پاك كنم .
فمحاه رسول الله .
و ثانياًَ : پاك كردن نام رسول الله ، كار خيلي خطرناكي است . حتي بر فرضي كه نبي مكرم مي گويد كه يا علي اين را پاك كن ، كلمه رسول الله كار ساده و آساني نيست ؛ بلكه كاري سخت و دشواري است . و در حقيقت جسارت به پيامبر و انكار رسالت او است . براي آقا امير المؤمنين قابل قبول نيست كه دست ببرد و كلمه رسول الله از صلح نامه حذف كند . در اين جا علي عليه السلام احساس كرد كه نبي مكرم در برابر فشار قريش به اجبار و اكراه چنين حرفي را زده است . و قرائن هم كاملاً شاهد بر اين مطلب است . و لذا عرض كرد :
يا رسول الله لا تشجعني نفسي علي محو اسمك .
مرا وادار نكن كلمه اسم تو را از نبوت حذف كنم .
و آن‌جا نبي اكرم نگفت : قومواً عني . عصباني نشد . پيامبر هم عذر علي عليه السلام را پذيرفت و همان طوري كه در صحيح بخاري و مسلم هم هست ، پيامبر اكرم به علي عليه السلام فرمود : كلمه رسول الله كجاست ، به من نشان بده ، من خودم او را پاك كنم .
شما مي خواهيد اين را مقايسه كنيد با قضيه قرطاس كه آن ها نسبت به پيامبر نسبت هذيان دادند . پيامبر غمناك و ناراحت شد و آن ها را از خانه بيرون كرد . آقاي ابن عباس از آن به عنوان يك رزيه و مصيبت جانكاه تعبير مي كند . و لذا آقاي ابن حجر عسقلاني متوجه اين قضيه شده است كه بنده عرض كردم كه در فتح الباري ، ج7 ، ص386 مي گويد :
وكان علياً فهم أن أمره له بذلك ليس متحتما .
امير المؤمنين متوجه شد بر اين كه اين دستور پيامبر ، يك دستور جدي و واقعي نيست .
و لذا عذر خواست و نبي مكرم هم عذر علي را پذيرفت .
در رابطه با قضيه مخالفت علي عليه السلام در قضيه طعام براي اهل بيت . من گمانم اين از خيانت هاي خيلي بازر نويسنده مقاله است . من از مسؤولين اهل سنت و حوزه علميه زاهدان كه اين مقاله غير علمي و ضد اخلاقي را در سايت گذاشته‌اند ، تقاضا دارم نسبت به اين نكات توجه كنند و در گذاشتن اين طور مقالات بي پايه و اساس و غير علمي تجديد نظر كنند . ايشان گفته : پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم روزي آمد پيش علي عليه السلام ، چند درهم به او داد تا طعامي براي زن و بچه اش تهيه كند . علي هم رفت و اين چند درهم را در راه خدا صدقه داد . پس علي عليه السلام هم در اين جا با پيامبر مخالفت كرده است .
اين را آمده از بعضي از منابع خود اهل سنت آورده است و مي گويد كه شيخ صدوق هم در امالي اين حرف را نقل كرده است . بدون اين كه شماره صفحه اي ذكر كند .
عزيزان توجه كنند كه شيخ صدوق اين روايت را در امالي ، ص553 ، مرحوم فتال نيشابوري در روضة الواعظين ، ص125 ، ابن شهر آشوب در المناقب ، ج1 ، ص352 ، علامه مجلسي در بحار ، ج41 ، ص46 نقل مي كند . داستانش مفصل است .
پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم خانه علي عليه السلام آمد و چند درهم داد تا اين برود براي خودشان غذائي تهيه كنند . امير المؤمنين همراه با امام حسن بيرون رفتند ، يك سائلي آمد و از علي عليه السلام تقاضاي كمك كرد . علي عليه السلام به امام حسن عليه السلام فرمودند : نمي خواهي اين را در راه خدا صدقه بدهي . آن خدايي كه اين چند درهم را به ما رسانده ، قادر است بيش از اين را هم به ما برساند . امام حسن مجتي عليه السلام اين چند درهمي را كه از پيامبر گرفته بود ، به پيامبر اكرم داد .
اولاً : كسي كه به سائل صدقه را داد ، امام حسن بود ، نه امير المؤمنين عليه السلام . و بعد جالب اين است كه چرا اين آقا كه اين روايت را نقل مي كند ، چرا خيانت مي كند ؟ ذيل روايت را نمي آورد . روايت مي گويد : امير المؤمنين سلام الله عليه با امام حسن به راه خود ادامه دادند ، ديدند كه يك آقايي مي آيد و با خود ناقه و شتري را مي آورد . عرض كرد : يا علي ! اين شتر را نمي خري ؟ گفت : من پول ندارم . گفت نسيه مي فروشم . گفتند : چند ؟ گفت : صد درهم . امام علي و امام حسن اين شتر را صد درهم نسيه خريدند . رفتند : جلو ، ديدند يك عرب ديگري آمد و گفت : يا علي اين شتر را نمي فروشي ؟ گفت : براي چه مي خواهي ؟ گفت : مي خواهم جهاد كنم . امام فرمود : همين طوري ببر . گفت : مي خواهم پول بدهم ، گفت چند درهم ؟ گفت : 170 درهم .
اين شتر را علي عليه السلام صد درهم خريد و 170 درهم فروخت . دست امام حسن را گرفت و رفت تا صاحب اولي شتر را پيدا كنند . وقتي مي آمدند ، با پيامبر اكرم مواجه شدند ، پيامبر علي را ديد ، خنديد . به طوري كه دندان هاي پيامبر از خنده روشن شد . بعد فرمود : دنبال صاحب شتر مي گرديم . حضرت فرمودند :
الذي باعك الناقة جبرئيل والذي اشتراها منك ميكائيل والناقة من نوق الجنة والدرهم من عند رب العالمين .
علي جان ! اين كسي كه شتر را به تو فروخت ، جبرئيل بود . آن كس كه شتر را از تو خريد ميكائل بود ، شتر از شتر هاي بهشتي و اين درهم ها همگي از درهم هاي خداوند عالم است .
بعد جالب اين است كه خود پيغمبر فرمود :
فأنفقها في خير ولا تخف اقتارا .
در اين مواقع ، در راه خدا انفاق كن ، از تنگ دستي نترس .
حالا اين آقاي نويسنده اين را ملاك و معيار قرار مي دهد براي مخالفت آقا امير المؤمنين با رسول اكرم .
آیا به نطر شما بزرگواران این سرگردانی اینها را نشان نمی دهد؟؟؟


يكي از توجيحاتي كه نويسنده مقاله آورده و توجيحات بي اساسي است ، مي گويد : تمام اقوال پيامبر به عنوان وحي تلقي نمي شود . بعضي از دستورات حضرت جنبۀ استحبابي و مشورتي دارد ؛ چنانچه صيغه هاي امر در احاديث وجود دارد كه براي استحباب است . بعد ايشان مثال مي زند : مثل :
واذا حللتم فاصطادوا .
اگر چنانچه از احرام بيرون آمديد ، صيد كنيد .
آيا در اين جا كسي آمده و گفته كه صيد كردن در اين آيه دليل بر وجوب است ؟ آيا واجب است كسي كه از صيد بيرون مي‌آيد ، صيد كند ؟ با اين كه خداي عالم دستور داده است . البته از علماي اهل سنت هم قبلاً اين تعبير را دارد . محمد بن علي مالكي ، متوفاي 536 همين تعبير را دارد .
ما به اين نويسنده مقاله كه قطعاً طلبه و حوزه ديده هم هست ، عرض مي كنيم : اولاً ايشان آمده اين قضيه را كه حضرت دستور داد قلم و كاغذي بياوريد براي من تا چيزي بنويسم كه گمراه نشويد ، مقايسه كرده است با آيه شريفه :
وَإِذَا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُوا . المائده / 2 .
قياس ، قياس مع الفارق است . ايشان اگر حوزه ديده است و الف باي اصول اهل سنت را خوانده باشد ، آقايان علماي سني و علماي شيعه ، همه معتقد هستند :
وقوع الأمر عقيب النهي لا يدل علي الحذر
اگر چنانچه امري بعد از نهي به كار رود ، دلالت بر وجوب ندارد ؛ بلكه مباح بودن منهي عنه را ثابت مي كند .
در اين جا وقتي محرم بودند ، صيد كردن حرام بوده است ، خداي عالم مي فرمايد : وقتي از احرام بيرون آمديد ، صيد كنيد . يعني الآن براي شما صيد كردن مجاز است .
و يا در آيۀ شريفه جمعه مي فرمايد :
فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلَاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ . الجمعه / 10 .
نماز جمعه كه تمام شد ، پخش بشويد و برويد دنبال روزي .
آيا آقايان اهل سنت به اين عمل مي كنند ؟ يعني بعد از نماز جمعه ، همه مي روند دنبال كار و مغازه و ... يا اين كه «َانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ» به دنبال آيه قبلي است كه :
إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ذَلِكُمْ .
در اين آيه هر گونه بيع را تحريم و حضور در نماز جمعه را واجب كرد . اين جا مي گويد : آن بيعي كه در زمان نماز حرام بود ، بعد از نماز جمعه جايز شد .
بنابراين ، اين آيه شريفه با حديث قرطاس ، كاملاً قياس مع الفارق است . آن جا وقوع امر بعد از نهي است و اين دليل بر حذر نيست .
ثانياً : فقها و مفسران و اصولين اهل سنت به صراحت گفته‌اند كه امر ، حقيقت در وجوب و مجاز در استحباب است . يعني اگر امري از خدا و پيامبر صادر شد ، اولاً و بالذات وجوب را مي رساند . آقاي ابن حجر عسقلاني در فتح الباري ، ج13 ، ص289 مي گويد :
ان الأمر حقيقة في الوجوب .
اوامر شرعي ، حقيقت در وجوب هستند .
آقاي عيني در عمدة القاري ، ج21 ، ص160 مي گويد :
ظاهره حقيقة في الوجوب .
آقاي آلوسي در تفسيرش ، ج3 ، ص4 مي گويد :
لأن الأمر حقيقة في الوجوب .
همين تعبير را جناب رازي در كتاب اصولش ، المحصول ، ج2، ص72 دارد.
جناب آقاي ابن عابدين كه براي عزيزان اهل سنت حنفي مذهب ، يك كتاب معتبر فقهي هست ، در كتاب حاشية رد المختار ، ج2 ، ص66 مي گويد :
والتحقيق هو مذهب الجمهور أنه حقيقة في الطلب الجازم او الراجح .
اين برادر عزيزمان مراجعه كنند به كتاب هاي اصولي اهل سنت كه همگي اعتراف دارند اوامر شرعي حقيقت در وجوب هستند . اگر قرينه‌اي دال بر استحباب نباشد ، ما بايد حمل كنيم امر شارع را بر وجوب .
ثالثاً : آيه شريفه 59 سوره نساء مي گويد :
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ .
خدا و پيامبر را اطاعت كنيد .
اطاعت خدا و پيامبر ظهور در وجوب دارد .
در سوره نساء آيۀ 14 مي فرمايد :
وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ .
هر كس خدا و پيامبر را معصيت كند ، داخل آتش جاودانه خواهد شد .
در سوره احزاب ، آيه 36 مي فرمايد :
وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا .
اين آيات داد مي زند كه اوامر پيامبر ، اوامر وجوبي هستند ؛ مگر قرينه‌اي دال بر انصراف از وجوب در حديث باشد .
رابعاً : از خود آقاي ابوهريره در صحيح مسلم ، ج7 ، ص91 ، ح6007 كه پيامبر اكرم فرمود:
مَا نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَاجْتَنِبُوهُ وَمَا أَمَرْتُكُمْ بِهِ فَافْعَلُوا مِنْهُ مَا اسْتَطَعْتُمْ .
هر آن چه را كه من از آن نهي كردم ، واجب است كه اجتناب كنيد و هر چه دستور دادم بايد شما اطاعت كنيد .
و همچنين باز در صحيح مسلم ، ج6 ، ص13 ، حديث4640 باز از ابوهريره از نبي مكرم نقل كرده :
مَنْ أَطَاعَنِي فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَمَنْ يَعْصِنِي فَقَدْ عَصَى اللَّهَ .
اطاعت من ، اطاعت خدا است و معصيت من ، معصيت خداوند است .
اين روايات ثابت مي كند بر اين كه در اين قضيه كساني كه معصيت پيامبر را كردند ، در حقيقت معصيت خدا را كردند .
خامساً : در حديث قرطاس نكاتي آمده است كه صراحت در وجوب دارد . پيامبر مي فرمايد : چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد . كدام امر استحبابي چنين كاربردي دارد؟ يا در روايت ديگري دارد كه : كتابي بنويسم كه بعد از من اختلاف نكنيد . و يا اين كه وقتي سر و صدا زياد شد ، پيامبر اكرم غمگين و ناراحت شد . اگر امر استحبابي بود و اين ها اطاعت نكردند ، گناهي نكردند ، اصلا جا نداشت نبي مكرم صلي الله عليه وآله وسلم غمگين بشود . و اين كه پيامبر اكرم فرمود : از خانه من برويد بيرون ، اگر امر استحبابي بود ، اين برخورد تند را نياز نداشت .
سادساً : آقاي ابن عباس از اين قضيه ، به يك مصيبت جانكاه تعبير مي كند و مي گويد :
ان الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله و بين كتابته
تمام مصيبت امت اسلامي از ان جا شروع شد كه نگذاشتند نبي مكرم آن وصيت نامه را بنويسد
اگر واقعاً امر مستحبي بود ، آيا نياز به چنين تعبيري بود ؟
سابعاً : ما مي بينيم يك سري از كساني كه در آن جا بودند و حتي زنان پيامبر اعتراض كردند . پشت پرده فرياد زدند :
ألا تسمعون ما يقول رسول الله ؟
آيا نمي شنويد كه پيامبر چه مي گويد ؟
يا در تعبير ديگر دارد :
واي بر شما ، پيامبر اكرم مي خواهد وصيت بنويسد .
معجم اوسط ، طبراني ، 5 ، ص288 و مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج9 ، ص34 .
اگر واقعاً امر استحبابي بود ، زنان پيامبر كه شما از آن ها به ازواج مطهره تعبير مي كنيد ، چنين تعبيري را مي كردند ؟

mehrdad_123
Monday 21 January 2008, 09:52PM
جالب اين است كه خود جناب عمر بن خطاب نقل مي كند . در همين مجمع الزوائد هيثمي ، ج9 ، ص34 كه مي گويد : عمر گفت : وقتي پيامبر گفت قلم و كاغذ بياوريد و ما از اين قضيه ناراحت شديم ، زنان پيامبر گفتند : مگر نمي شنويد اين سخنان پيامبر را ، چرا قلم و كاغذ نمي آوريد ؟ من گفتم :
فقلت إنكن صواحبات يوسف إذا مرض رسول الله صلى الله عليه وسلم عصرتن أعينكن وإذا صح ركبتن رقبته فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم .
شما زن ها مثل همان افرادي كه در اطراف يوسف و دلباخته يوسف بودند ، هستيد ، هر وقت پيامبر مريض مي شود ، از چشمانتان اشك مي ريزد و وقتي سالم مي شود ، بر گردنش سوار مي شويد .
اگر واقعاً اين تعبير را اگر طبراني نقل نمي كرد و هيثمي نمي گفت روايت صحيح است ، من به هيچ وجه نقل نمي كردم .
بعد جالب اين است كه در همين روايت ، رسول خدا فرمود :
دعوهن فإنهن خير منكم .
اين زن ها را رها كنيد ، آن‌ها از شما بهتر هستند .
من به جهت اهميت قضيه ، سند را بارديگر تكرار مي كنم :
معجم اوسط ، طبراني ، 5 ، ص288 و مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج9 ، ص34 و كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج5 ،‌ص644 و امتاع الاسماع ،‌المقريزي ، ص546
و البته در معجم كبير طبراني ، ج11 ، ص30 ، يك تعبير ديگري دارد و نگفته است كه قائل عمر بوده است :
فقال بعض القوم اسكتي فإنه لا عقل لك فقال النبي صلى الله عليه وسلم أنتم لا أحلام لكم .
يكي از آن‌هايي كه در خانه بود گفت : ساكت باش ، تو عقل و شعور نداري . پيامبر فرمود : خود شما عقل و شعور نداريد .
اين تعابير ، به هيچ وجه با استحبابي بودن ، دستور پيامبر همخواني ندارد .
در باب اینکه چرا حضرت رسول (ص) قبلا و یا بعدا ننوشتند:
من خيلي خلاصه عرض كنم . اما اين كه چرا پيامبر اكرم قبلاً ننوشتند ، چون نبي مكرم و هر بزرگي ، معمولاً اساسي ترين وصيتش را به هنگام مردن انجام مي دهند . يعني مطالبي را كه مربوط به آينده آن حكومت و جامعه است ، در آخرين عمرش انجام مي دهند . اگر قبلاً مي نوشت ، شايد اعتراض مي كردند كه اين مطلب را قبلاً نوشته ، شايد بعد ها از تصميمش برگشته باشد ؛ اما اگر در آخر عمر بنويسد ، مي گويند : اين وصيت فلاني است ؛ يعني آخرين سخن و قاطع ترين سخن و ديگر از اين سخن عدول نكرده ، همين است .
وصيت نامه يك انسان ، مطالب اساسي آن فرد است كه از آن عدول نكرده است . بنده هفت هشت جواب براي اين دارم ؛ ولي فعلاً فرصت طرح آن نيست .
اما اين كه چرا بعداً ننوشتند . هم علماي شيعه از اين مطلب جواب داده اند و هم علماي اهل سنت . در بعضي از منابع معتبر اهل سنت هم هست كه وقتي پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم از مريضي اش بهبودي پيدا كرد ، ابن عباس به ايشان عرض كرد : چيزي بياوريم كه بنويسيد ، حضرت فرمود :
بعد از اين كه ما را متهم كردند به هذيان گفتن ، چيزي بنويسم ؟
يعني اگر پيامبر هم مي نوشت ، هيچ اثري نداشت ؛ چون گفته بودند كه پيامبر هذيان مي گويد ؛ بلكه اگر مي نوشت ، عصمت پيامبر را زير سؤال مي بردند و همين قضيه موجب اختلاف مي شد . يك عده مي گفتند كه پيامبر در حال هذيان نوشت ، يك عده مي گفتند : « ما ينطق عن الهوي » . و همين سبب اختلاف مي شد .
فقال بعض من كان عنده إن نبي الله ليهجر قال فقيل له ألا نأتيك بما طلبت قال أو بعد ماذا قال فلم يدع به .
طبقات ابن سعد ، ج2 ، ص 42 .
درست است كه پيامبر در اين جا از نامه نوشتن منصرف شد ؛ اما در آخرين روزهاي زندگي اش اين خطبه را خواند :
ايها الناس اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي .
حتي جابر مي گويد كه پيامبر مريض بود و توانائي راه رفتن نداشت ، آقا امير المؤمنين و فضل بن عباس دست پيامبر را گرفتند و او آمد به مسجد و پيامبر حديث ثقلين را مطرح كردند .
دوباره برگشت به منزل و قبل از رحلت شان جمعيت زيادي جمع شده بودند و حتي تعبير دارد كه غرفه پيامبر ، از جمعيت موج مي زد . آن جا فرمود : من در آينده نزديك پيش خدا خواهم رفت :
الا اني مخلف فيكم كتاب الله وعترتي اهل بيتي ، ثم اخذ بيد علي و قال هذا علي مع القرآن والقرآن مع علي لا يفترقا حتي يردا علي الحوض فأسئلكم ما تخلفوني فيهما .
الصواعق المحرقه ، ص124 ، چاپ محمديه مصر و المقتل الحسين ، خوارزمي ، ص164 و تفسير بحر المحيط ، ابو حيان ، ج1 ، ص112 و ...

در آخر بنده سئوالی از اینان دارم:
عمر چرا توهین کرد و چرا ممانعت کرد؟؟؟
بنده ی حقیر هم در پاسخ به این مطالب از سایت ولی عصر عج و سايت امي و مطالب یکی از عزیزان شیعه با اسم کاربری کلب المهدی در سایتی دگر بهره جستم

----------------------------------
ا...هم عجل لولیک الفرج
یاحق

خیرالبریه
Wednesday 23 January 2008, 08:45AM
با سلام وتشکر فراوان از دوست فرزانه جناب مهرداد 123

نکته اینجاست که منافقین و دشمنان اسلام میدانستند که پیامبر میخواهد اسم خلیفه بعد از خود را اعلام کند وبنویسد و بهمین سبب با تهمت هجر وهذیان مانع اقدام بعدی رسول خدا (ص) شدند از کتاب معتبر اهل سنت ببینید :


(*) ‏أخرجه ابن سعد فيالطبقات الكبرى.‏ منتخب كنز العمالرقم18771-
* ذكر الذبيدي في تاجالعروس : حديث أبي بكر رضياللهعنه: " أنّ النبي دَعَافي مَرضه بدَوَاة ومِزْبَر، فكَتَب اسمَ الخَلِيفَة بَعْدَه.
(*) تاج العروس للذبيديباب " ز ب ر


فدای غربتت و مظلومیتت یا رسول الله .... این بود اجر رسالت و زحمات سالها رنج وتلاشت برای هدایت امت !!! عجب خیر امتی ... آفرین به خیر القرون

puyan
Wednesday 6 February 2008, 11:23AM
بسم الله الرحمن الرحیم
اخیرا با مقاله ای مواجه شدم که در صدد توجیه حدیث قلم و دوات بر آمده و با بیان موضوعاتی عجیب سعی کرده است با تحریف آن واقعه اذهان مسلمانان را مشوش نماید . لذا لازم دیدم با اشاره به کلیه بندهای آن مقاله ، به تفکیک ، توضیحی درباره آن بندها ارائه دهم تا خوانندگان آگاه با مطالعه شبهه و توضیحات ذیل آن ، با شیوه ناجوانمردانه ای که در این مقاله به چشم میخورد آشنا شده و در مطالعه نوشته هایی از این دست هوشیاری بیشتری داشته باشند .




تحقیق حدیث قرطاس به اعتبار سند

عده ای از علماء براین نظراند که حدیث قرطاس از نظر سند ضعیف و غیر معتبر است و آن را بطور کلی مردودمی دانند البته ناگفته نماند که این دسته از علما با تحقیق و بررسی هایی که درزمینه ی این روایت بعمل آورده اند ثابت کرده اند که خبر قلم و قرطاس در اساس موضوعو روایت آن از پیامبر صلی الله علیه وسلم به هیچ وجه صحیح نیست (علامه برقعی درکتاب رهنمود سنت در رد اهل بدعت و شیخ عبد الرحیم خطیب در کتاب شیخین و نویسندهکتاب سیمای فاروق اعظم بر این نظر اند. برای کسب اطلاعات بیشتر به کتابهای مذکورمراجعه شود)

چنانچه استاد طه در کتاب مرآة الاسلام می گوید این خبرگرچه در کتب صحاح هم روایت شده ولی متن و محتوا، طرق و القاءات آن مانع قبول صحتحدیث می باشد مجموعه دلایلی که این دسته از علماء برای ضعف و معلول قرار دادن حدیثاستدلال می کنند از قرار ذیل است:



اولا : اولاً بررسی ها نشان میدهد که قائلین به ضعف این خبر در نقطه مقابل علمای طراز اول سنی همچون مسلم و بخاری ( صاحبان صحیح ) و ابن سعد ( صاحب کتاب طبقات ) و ترمذی ( صاحب جامع الاصول ) و سایر بزرگانی قرار گرفته اند که در طول قرنهای گذشته همگی این خبر را نقل کرده و به صحّت آن حکم کرده اند بطوریکه بخاری و مسلم آن را نه در کتابهای دیگرشان که اخبار غیر صحیح را در آنها آورده اند بلکه در کتاب صحیح خود آورده اند . لذا مخالفت احتمالی این چند نفر از ارزش علمی برخوردار نیست .
ثانیا : آیا اگر مضمون این خبر خوشایند سنیان بود باز هم اینگونه سخن از ضعف سند آن به میان می آوردند ؟!



از میان آنهمه صحابه که در جلسه حضور داشتند بغیر از عبد الله بن عباس هیچ کسی روایحدیث قرطاس نیست و بنا به قول ابن عباس که می فرماید: «توفی رسول الله و انا ابنعشر سنین» (آنحضرت در حالیکه من ده ساله بودم وفات کردند) معلوم می شود که در آنجلسه افراد خردسال حضور نداشته اند لذا ابن عباس در جلسه حضور نداشته و اگر پیامبرچنین سخنی را بیان می داشتند، حتماً صحابه دیگر آنرا روایت می نمودند. عدم روایتدیگران بیانگر این است که پیامبر صلی الله علیه وسلم چنین سخنی را بیان نداشته است.

اولا : اینکه نوشته اید : ( از میان آن همه صحابه ) :
1 - مگر چند نفر آنجا بوده اند ( آیا کتب تاریخ نامشان را ذکر میکنند ؟ )
2- ثانیا : معروفین صحابه که میبایست در آن موقع در لشکر اسامه باشند ! پس آنجا چه کار میکردند ؟!
ثانیا : بخاری در صحیحش روایت را به طریق دیگری هم نقل کرده است .
ثالثا : دلیل مقبولی برای نپذیرفتن حضور ابن عباس در آن جمع وجود ندارد .
رابعا : این روایت از جابر بن عبد الله انصاری رحمه الله ، آن صحابی بزرگوار ، هم نقل شده است ؛ اگر هم نقل نشده بود باز هم دلیلی برای نپذیرفتن خبر نبود .
خامسا : اگر سن کم ابن عباس ( برای تضعیف او ) مطرح است که در این صورت این آفت دامنگیر سایر روایاتی که ابن عباس از پیامبر نقل کرده هم میشود . ضمن آنکه جابر بن عبد الله انصاری رحمه الله هم خبر را تایید کرده و خود نیز نقل کرده است .

خداوند در آیات متعددی آنحضرت را اُمّی معرفی نموده است و اُمّی به کسی گفته می شودکه سواد خواندن ونوشتن را ندارد. اگر بگوییم که پیامبر صلی الله علیه وسلم در آخرینلحظات زندگی اش دستور می دهند که قلم و کاغذ بیاورند تا برای شما چیزی بنویسم، اینمخالف صریح آیات و کلام خداوند است که می فرماید: «ما کنت تتلوا من قبله من کتاب ولا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون» (و قبل از آن نتوانستی کتابی را بخوانی و بهخطی بنویسی تا بمادا مبطلان در نبوت تو شک کنند) و یا اینکه در جای دیگر می فرماید: «فامنوا بالله و رسوله النبی الامی الذی یؤمن بالله و کلماته واتبعوه لعلکم تهتدون» (پس ایمان بیاورید به خدا و رسولش پیغمبر امی، آن پیامبری که فقط به خدا و سخنانخدا بگرود و شما باید پیرو او شوید تا هدایت یابید- عنکبوت آیه: 48)

در پاسخ به نکات زیر اشاره میکنم :
1- معنای " اُمِّی " غیر از بی سواد است . در کتابهای معروف لغت همچون لسان العرب نیز در ذیل لغت " امّی " درباره امّی بودن پیامبر مطالبی آورده اند و منظور از آن را نخواندن و ننوشتن پیامبر دانسته اند نه بی سوادی ایشان .
2- اتفاقا بی سواد دانستن پیامبر ، مخالفت صریح با قرآن است ؛ یعنی همین آیه ای که شما برای اثبات بی سواد بودن پیامبر آورده اید بر خلاف نظر شما توانایی پیامبر را در نوشتن اثبات میکند ! چون اگر پیامبر بی سواد باشند در این صورت امر خداوند لغو میشود . چگونه خداوند به کسی که از کودکی توانایی خواندن و نوشتن را ندارد امر میکند که " تو حق نداری چیزی بنویسی " ؟!! چنین امری به یک بی سواد معقول نیست . اما خداوند به پیامبر امر به ننوشتن میکند " وَلَا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ " ( عنکبوت/48 ) ، پس مطابق ظاهر آیه پیامبر میتوانستند بخوانند و بنویسند اما به امر خدا به نوشتن اقدام ننموده اند .
3- در آیه بعد (فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ ) اشاره به امّی بودن پیامبر دارد و نمیتوان از ظاهر آیه به بی سواد بودن پیامبر پی برد فقط بحث در امی بودن پیامبر است که معنای کلمه " امّی " آن ( همانطور که قبلا گقته شد ) " بی سواد " نیست ؛ اتفاقا غیر از موضوع سوادِ خواندن و نوشتن ، لغوییین درباره سایر معانی کلمه ( امّی) هم بحث کرده اند که آن معانی ربطی به سواد خواندن و نوشتن ندارد . بهر حال این ، دلیل مقبولی نیست .
4- جالب است که حتی یکی از تواریخ و حتی در یکی از نقلهای متعددی که حدیث قلم و دوات را آورده اند هم نیامده که حاضران از فرموده پیامبر متعجب شده باشند و به پیامبر گفته باشند : "مگر شما خواندن و نوشتن بلدید ؟"



3- پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم با لغت اهل حجاز صحبت می کردند والفاظی که در حدیثاست بطور هلمّوا، صیغه جمع استعمال شده، مخالف با عادت و ورش وی می باشد زیرا کهاهل حجاز کلمه هلمّ (صیغه مفرد) را برای تثنیه و جمع بطور یکسان استعمال می کردندولی در حدیث صیغه هلمّوا که لغت بنی تمیم است بکار رفته است


اولا : نمیدانم این سخن درباره " هلمّوا " درست است یا نه ، اما به هر حال حدیث با الفاظ دیگری هم نقل شده است ( اِئتونی ) . لذا نگرانی شما درباره (هلموا) رفع میگردد !!
ثانیا : بسیاری از روایات نقل به مضمون است لذا شما فرض کنید یکی از افراد سلسله خبر ، از قبیله بنی تمیم ، روایت قلم و دوات را نقل به مضمون کرده است ( البته با فرض درست بودن ادعایی که درباره " هلمّوا " مطرح شده که من از درستی یا نادرستی آن خبر ندارم )



4- لفظ «قومواعنّی» خلاف عادت و اخلاق آنحضرت صلی الله علیه وسلم می باشد، کسی که رحمت للعالمیناست و خداوند در وصف وی می فرماید: «و لو کنت فضا غلیظ القلب لانفضوا من حولک» (آلعمران آیه: 159) چگونه اصحابش را از محفل خارج می کند.


در پاسخ نکات زیر را عرض می کنم :
1- وقتی اصحاب رعایت ادب محضر پیامبر را نمی کنند و بعد از 23 سال حضور در محضر صاحب " خلق عظیم " و شنیدن آیاتی که حرمت والای پیامبر را به مسمانان گوشزد میکند باز هم در حضور رسول خدا و بر بالین ایشان با هم منازعه و دعوا میکنند جا دارد با این عبارت تحقیر آمیز مواجه شوند .
2- اتفاقا از رحمت پیامبر است که ایشان را به خارج از آن محل می رانند ؛ چون منازعه اصحاب در محضر پیامبر عذاب اصحاب را بیشتر میکرد و گناهشان افزونتر میشد . همین که در کنار پیامبر به مخاصمه و منازعه و جار و جنجال ( بنابر نقل صحیح بخاری ) پرداختند و مایه سخط خدا و غضب رسول خدا و حبط عملشان را فراهم کردند برایشان کافی نبود ؟ لذا پیامبر برای آنکه حرمت شکنی آنها بیش از این نشود و گناهشان بیشتر نگردد آنها را به خارج از آن محل راندند .



5- نسیان راوی که می گوید: «نسیت الثالثة» دال بر ضعف حافظه راوی است و این جرحیدیگر بر راوی حدیث قرطاس است.


1- این فراموشی میتواند از راوی باشد نه از ابن عباس .
2- راوی میگوید یا ابن عباس ساکت شد و نکته سوم را عمدا بیان نکرد و یا او بیان کرد و من فراموش کردم . در حالت اول خود ابن عباس بنا به مصالحی از بیان این بخش از خبر خودداری کرده است و لذا هیچ جرحی بر او نیست ، و در حالت دوم راوی لین بخش را فراموش کرده و باز هم نمیتوان این فراموشی را دستمایه انکار کل ماجرا قرار داد چرا که تعدد نقل این حادثه جای شکی در رخ دادن آن باقی نمیگذارد .
3- این ، نکته ایست که صاحبان صحاح و بزرگان محدثین در طول تاریخ به آن پی نبرده اند و امروز شما آن را کشف کرده اید !! این تذکر شما قبل از راوی این خبر صاحبان صحاح و تاریخ نگاران و بزرگان سنیان را جرح میکند .
لذا برای تخریب این خبر قطعی باید چاره دیگری بیندیشید !!



در این روایت آمده است که آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند :
«قلم و دواتبیاورید تا گمراه نشوید و اصحاب، قلم و دوات نیاوردند و پیامبر صلی الله علیه وسلمنیز از مسئله قلم و دوات سکوت کردند و آنرا دیگر مطرح نساخت؛ از مفهوم این قضیه برمی آید که پیامبر صلی الله علیه وسلم، خودش اسباب گمراهی امت را فراهم ساخته اند (نعوذ بالله)


اولا : خیر ، بر عکس است ! گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست ؟
ثانیا : این فرمایش پیامبر نشانه تاکیدی بود از جانب ایشان تا جای هیچ شک و شبهه ای ( و شاید بهانه ای ) برای کسی باقی نماند ؛ و این آخرین پیام پیامبر سندی ماندگار برای حاضران و آیندگان باشد .



7- مسئله دیگر اینکه اصحاب وقتی که قلم و دوات نیاوردند آیا گمراه شدند یا خیر؟ درصورتیکه معتقد به گمراهی همه صحابه باشیم در آنوقت هیچ یک از اهل بیت نیز از اینقاعده استثناء نمی شود و مسئله ضلالت و گمراهی در حق آنها نیز ثابت می شود که اینخود مخالف آیات و احادیث و اجماع امت است و اگربگویم که گمراه نشده اند این مخالفحدیث قرطاس می شود که می فرماید: «ائتونی اکتب لکم کتاباً لا تضلوا بعدی ابداً».


اولا : مسلّماً عده ای از آنها گمراه شدند و عده ای هم گمراه نشدند .
عده ای گمراه شدند چون در روایات داریم که پیامبر در روز قیامت ،درباره به جهنم رفتن عده ای از اصحاب خود با خدا سخن میگویند و خداوند میفرماید که این اصحاب پس از تو به جاهلیت برگشتند ؛ و عده ای گمراه نشدند چون نمیتوان تصور کرده که همه امت اسلام به گمراهی قدم گذاشتند . دست کم حضرت علی علیه السلام که پیامبر درباره ایشان فرمودند : " علی مع الحق و الحق مع علی " و کسانی که از پیروان ایشان بودند اهل نجاتند . و پیامبر هم آنها را با عبارت " فائزون " وصف کرده اند .
ثانیا : بهر حال این قضاوت شما نادست است و نمیتوان با تکیه بر این فرمایش پیامبر همه را با یک چوب راند ( یا به ضلالت ، یا به هدایت ) . از فرمایش پیامبر معلوم میشود که ایشان قید ( ابداً ) را برای اتمام حجت و نگارش یک سند ماندگار آوردند ولی به هر حال دستورهای قبلی ایشان راه هدایت را مشخص کرده بود . این کار پیامبر میتوانست به عنوان آخرین سند ، امر هدایت را محکمتر کند .



بنابر دلائل مذکوره، حدیث قرطاس حدیثی است ضعیف، و معلول که خبر واحد نیز می باشد وبوسیله آن نمی توانیم صحابی جلیل القدری چون حضرت عمر رضی الله عنه را مورد انتقادو بازخواست قرار بدهیم.


... و بنا بر توضیحات ذکر شده حدیث قلم و دوات نه معلول است و نه ضعیف و البته واحد هم نیست ، که اگر بود هم مشکلی نداشت .

puyan
Wednesday 6 February 2008, 11:50AM
1-مصدر هجر بر دو وزن فُعل و فَعل (هُجر و هَجر) می آید که هجر به معنی ترک کردن وهجرت نمودن می آید و در اینجا مراد از اَهَجَرَ همان معنای دوم (ترک کردن) منظوربوده، چنانچه در تاج العروس این معنی آمده است.


لذا معنی جمله بدینگونه می باشد:
«استفهموا رسول الله هل یفارقنا؟ حیث یامرنا بکتابة وصیة». از آنحضرت بپرسیدآیا ما را ترک می نماید که به نوشتن وصیت دستور می فرماید.
این یک نوعاستفهامی است که حضرت عمر رضی الله عنه از دیگران پرسید که از آنحضرت صلی الله علیهوسلم بپرسید آیا دنیا را وداع می گوید و به دار باقی می پیوندد؟

2- جمله اهجر رسول الله استفهام انکاری است و به معنای لم یهجر رسول الله (یعنی پیامبر صلی الله هذیان نمی گوید) می آید.



1- در لسان العرب آمده است : هَجَرَ یَهجُرُ هَجرًا ، بالفتح ، اذا خلط فی کلامه و إذا هذی ( هنگامی که سخنش مخلوط است و هذیان میگوید )
و نیز آمده است :
هجر المریض : حلم و هذی ( خواب استو هذیان میگوید ( { شاید به این معنی که خواب میبیند و در خواب حرف میزند . چون حرف زدن در خواب به هذیان گویی شباهت دارد }
این همه زحمت لزومی ندارد ؛ چون در سایر نقلها عبارتی آمده که معنی ( هجر) در این روایت را بخوبی توضیح می دهد : در روایات دیگر آمده است : عمر گفت : " أنّ النَّبِیُّ غَلَبَهُ الوَجَع ! " و در نقل دیگر " أنَّ النَّبِیُّ قَد غَلَبَهُ الوَجَع " یعنی بیماری بر پیامبر غلبه کرده است ! و وقتی بگوییم بیماری بر کسی غلبه کرده است یعنی اختیارش دست خودش نیست و حرفی که میزند بخاطر غلبه بیماریست و در یک کلمه یعنی بیمار هذیان میگوید ( العیاذ بالله ) .
پس اینکه میگویند : عمر گفته است که پیامبر " هذیان " میگوید با مجموع روایات همخوانی دارد و جمع بندی روایات این جمله زشت را ( که متاسفانه بر زبان رانده شده ) تایید میکنند .
2- اما درباره استفهموه ، متاسفانه معنی نامناسبی دارد . با توجه به اینکه این عبارت پس از فرمایش پیامبر گفته شده است معنی آن اینست : بگویید حرفش را بفهمد !! ( از او فهمیدن را طلب کنید ) . و معنای آن بخش از خبر اینست : أ هجر ؟ إستفهموه !! ( آیا هذیان میگوید ؟ بگویید بفهمد چه میگوید !! ). البته در سایر نقلها عبارت سؤالی نیست بلکه جمله خبری است و عمر اعلام میکند که پیامبر هذیان میگوید !



3- قول اهجر رسول الله توسط حضرت عمر گفته نشده بلکه این جمله از جانب ابن عباس رضیالله عنه نقل شده است.
4- در بسیاری از روایت های حدیث قرطاس، لفظ قال بعضهم اهجر رسول الله آمده است (صحیح مسلم: 2/42، صحیح بخاری: 2/638)



1- اگر این عبارت از عمر صادر نشده پس ابن عباس چه چیزی را نقل میکند ؟ آیا کسی که چنین ادعایی را مطرح کرده خودش فهمیده که چه گفته است ؟! آیا یعنی این ابن عباس بوده که پیامبر را به هذیان گویی متهم کرده است ؟!
در عربی مثلی هست که مضمون آن اینست : " الغریق یتشبّث بکل حشیش " یعنی کسی که در حال غرق شدن است برای فرو نرفتن در آب ( یا خصوصا فاضلاب ) به هر خاشاکی چنگ میزند .
خلاصه آنکه تعدد نقل این موضوع مانع از آن میشود که انتساب این سخن زشت را بتوان از عمر منصرف کرد .
2- در بعضی نقلها عبارات توهین آمیز را به جمع نسبت داده اند اما معلوم است که جمع حاضران ، همه با هم ، یک جمله را نمیگویند بلکه از میان جمع یکی آن عبارت را گفته که چون سخن نامناسبی بوده است آن سخن را به جمع نسبت داده اند بطوریکه در یکی از نقلها ابن عباس از پدرش نقل میکند : " فَقَالَ عُمَر کَلِمَةً مَعنَاهَا أنَّ الوَجَعَ قَد غَلَبَ عَلَی رَسُولِ الله ! " (یعنی عمر کلمه ای گفت که معنایش اینست که بیماری بر پیامبر غلبه کرده است ! ) و این همان کلمه " یَهجُر " است که برخی مدارک تصریح کرده اند و معنایش " هذیان گویی " پیامبر است ( نعوذ بالله )
3- این نکته در موضوعات مختلف در تاریخ مشاهده میشود که بعضی تواریخ در نقل یک واقعه نام فرد مورد نظر را ذکر کرده اند و بعضی دیگر از منابع ، که همان واقعه را ذکر کرده اند ، از فرد مورد نظر ( به هر دلیل ) نام نبرده و با الفاظی چون " بعضهم " و یا " فلان " یاد کرده اند و کسانی که با متون تاریخی ( و احتمالا با خرده شیشه نویسندگان آنها ) آشنا هستند با جمع بندی مدارک به نام آن " فلان " و یا " بعضهم " پی میبرند و در این جا هم نام " عُمَر " به عنوان کسی که گوینده این الفاظ است شناخته شده است . نهایتا و بدون تردید آغازگر این جسارت عمر بوده و بعضا ، برای کاهش جسارت لفظ اصلی را حذف نموده و به جای آن واژه ای دیگر که همان مفهوم را دارد به کار برده اند و برخی هم نخواستند از گوینده آن عبارت زشت نامی برده شود تا اعتبار گوینده ( عمر ) محفوظ بماند .


همچنین در حدیث، لفظ قالوا اهجر رسول الله آمده است و آنچه معلوم است، اینست کهقالوا صیغه جمع مذکر است لذا قائلین قول اهجر رسول الله جمعی بوده اند نه حضرت عمررضی الله عنه. لذا اگر مراد از اهجر هذیان باشد دیگران نیز با حضرت عمر شریک میشوند. در آنصورت اعتراض تنها به حضرت عمر رضی الله عنه بر نمی گردد بلکه جمع کثیریاز اهل بیت حاضر در مجلس در این اعتراض داخل هستند.


هرچند با تکیه بر جمع اخبار ، این احتمال منتفی است چون تعداد قابل توجهی از اخبار ، گوینده را یک نفر ( عمر ) معرفی کرده اند اما بر فرض که چنین باشد دو نکته قابل تامل است :
اول : مگر کثرت عاملان یک جنایت موجب تقلیل جرم آنها میشود ؟ اگر ثابت شود به جای یک نفر ، سه نفر در قتل کسی مباشرت داشته اند و هر سه با هم او را به قتل رسانده اند آیا از شدت جنایت انجام شده کاسته میشود ؟ خیر ، بلکه باعث میشود جهنم شلوغ تر گردد !
دوم : اگر کسی بگوید چند نفر با هم و اتفاقا یک کلمه را گفته اند و اتفاقا آن یک کلمه هم " یهجر " بوده است و یا هر سه با هم و هم نوا عبارت " ان النبی قد غلبه الوجع " را سر داده اند ، این مساله نوعی هماهنگی و طراحی قبلی را در ذهن تداعی میکند چون سابقه نداشت کسی به پیامبر خدا در حال بیماری نسبت هذیان گویی بدهد و ناگهان جمعی با هم این نسبت را میدهند !

هر یک از دو حالت فوق در اصل ماجرا تاثیری ندارد ، بلکه توجه به حالت دوم وخامت اوضاع را برای سینه چاکان صحابه بیشتر میکند !



در این صورت حضرت علی رضی الله عنه از دو حالت خالی نیستند یا انکه جزو موافقینکتابت بوده اند یا جزء مخالفین (عدم کتابت).

در صورت اول که موافقباشند عیناً همان اعتراضی که به حضرت عمر رضی الله عنه می شود به حضرت علی رضی اللهعنه نیز بر می گردد و همان جوابی که برای حضرت علی رضی الله عنه ذکر شود همان جوابدر حق حضرت عمر نیز پذیرفته می شود.

در صورت ثانی که حضرت علی رضی اللهعنه مخالف باشد باز هم از دو حالت خالی نیست یا اینکه مخالفت را ظاهر کرده اند ودیگران را از این قول منع کرده اند و یا اینکه در اینجا سکوت کرده اند.
در صورت اول که ایشان مخالف و مانع باشد این خود مایه رنجش پیامبر صلیالله علیه وسلم و سبب حبط اعمال می گردد، زیرا این تنازع و رفع صوت عند النبی صلیالله علیه وسلم است و مخالف آیه «یا ایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوتالنبی و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم وانتم لا تشعرون» میباشد.
در این صورت همان اعتراضی که در حق حضرت عمر رضی الله عنه شده، عیناًهمان اعتراض در حق حضرت علی رضی الله عنه نیز صادق می آید لذا هر جوابی که در حقعلی رضی الله عنه پذیرفته شود همان جواب در حق حضرت عمر رضی الله عنه پذیرفته میشود.

و اگر بگوییم که حضرت علی رضی الله عنه در این مکانی که بر پیامبرتوهین شده، سکوت اختیار کرده است و از او دفاع ننموده و حق را با سکوت خود پایمالکرده است، بر مقام شامخ حضرت علی رضی الله عنه اعتراض می شود که:
آیا این عملاو بر بی وفایی حضرت علی رضی الله عنه نسبت به پیامبر حمل نمی شود و چگونه او بهخود می قبولاند که نزداو که به شیر خدا ملقب است، بر پیامبر توهین شود و ازذوالفقارش کار نگیرد و در صورت توهین باز هم ایشان سکوت کنند. سکوت دیگر چرا؟ آیااز مخالفین می ترسیدند؟ آیا طرفداران حق و حقیقت در این مجلس نبودند که با حضرت علیرضی الله عنه یکصدا شوند و علیه باطل شورش کنند؟ اگر بودند چرا جلوی این همه فساد وتوهین را نگرفتند؟ آیا مقام و جرأت حضرت علی رضی الله عنه به جرأت آن صحابی که درمقابل کفار می گوید: من راضی نیستم که در پای حضرت محمد صلی الله علیه وسلم خاریبخلد و به او توهین شود، نمی رسد و آیا....؟



این همه قلمفرسایی و امّا و اگر برای چیست ؟ آیا در صدد انکار تاریخ مذکور هستید ؟ آنچه مطابق گزارش تاریخ بدست ما رسیده است درخواست پیامبر و مخالفت عمر با درخواست آن حضرت و گفتن آن عبارت موهن است .
مثلا اگر نام زنان پیامبر را اضافه کنیم چه میشود ؟ کدام زن بوده و کدام نبوده ؟ ابن عباس کجا بوده ؟ اصلا آن اتاق ، چند نفره بوده است ؟ این ها و امثال اینها مسائلیست که هر چند میتوان به آنها پرداخت اما چیزی از اصل موضوع کم نمیکند .

.

puyan
Wednesday 6 February 2008, 12:09PM
... و ادامه مقاله به ترتیب خواهد آمد . انشاء الله

احمدfff
Wednesday 6 February 2008, 08:32PM
http://albrhan.org/wthaeq/books/bokhari_1/bokhari_1.jpg

http://albrhan.org/wthaeq/books/bokhari_1/1.jpg

puyan
Thursday 7 February 2008, 02:22AM
دومین اعتراضی که بر حضرت عمر شده بود اینکه ایشان مخالف دستور آنحضرت عمل کردند وکلام او را که وحی است زیر پا گذاشت.

اوّلاً: باید دانست که کلیه اقوال وافعال آنحضرت به عنوان وحی تلقی نمی شود بلکه در بعضی جاها امر و دستور ایشان جنبهاستحبابی و مشورتی دارد، چنانچه صیغه های امر زیادی در احادیث وجود دارد که برایاستحباب است و اگر کسی به آن عمل نکند گنهکار نمی شود همچون آیه «و اذا حللتمفاصطادوا» (مائده 2) که صید بعد از احرام مستحب است نه واجب و کسی که صید نکند عاصیو گنهکار نیست و نمی توانیم این فرد را مخالف دستور خداوند قلمداد کنیم و او را ازدایره اسلام خارج نماییم.

همانند این آیات، بسیاری از اقوال آنحضرت بودهاند که جنبه استحبابی و مشورتی را دارند لذا در اینجا که دستور به آوردن دوات و قلمنمودند امرشان برای استحباب بوده و جنبه اختیاری را دارد نه لازمی را؛ و اگر حضرتعمر بنا بر تشخیص بجای خود حالات آنحضرت که در آوردن دوات و قلم سبب ایذاء او بودبه این امر عمل نکند، گنهکار نمی شود.

1- شاید عده ای در اینکه کلیه کلمات خارج شده از دهان مبارک پیامبر وحی است یا نه و پیامبر در آنها معصوم بوده اند یا نه ، دچار تردیدهایی باشند ، اما آنچه کسی در آن شک ندارد اینست که در موضوعات هدایتی آنچه از پیامبر صادر شده است قطعا در حوزه عصمت و به منزله حکم الهی بوده و از سوی مخاطبان اولًا واجب و لازم الاجراست ؛ مگر آنکه با فرمایش دیگر پیامبر و یا قراین دیگر از وجوب خارج شده و در حوزه استحباب قرار گیرد . درباره سایر احکام نیز چنین است و فرمان پیامبر اولًا لازم الاجراست مگر آنکه از ناحیه ایشان دستوری مبنی بر عدم وجوب صادر گردد . فقها در تشخیص واجب از مستحب و مکروه از حرام از چنین معیارهایی استفاده میکنند و الا هیچکس ( جز آنکه ادعای رابطه مستقیم با خدا کند ) راهی برای تشخیص واجب از مستحب در احکام شرعی جز از طریق پیامبر ندارد .
در موضوع حاضر نیز پیامبر امر فرموده اند و چیزی را درخواست کرده اند تا امری هدایتی را برای مردم تبیین نمایند لذا مخالفت با آن فرمان ، مخالفت با حکم شرع و حکم خداست .
2- این ادعا که فرمان پیامبر مبنی بر آوردن قلم و دوات مستحب بوده است باید اثبات گردد . یعنی مدعی اثبات کند که منظور پیامبر امر نبوده و بلکه یک توصیه بوده است . مثلا به این تعبیر : حالا که دور هم نشسته ایم اگر قلم و دواتی هم بیاورید خوب است !!
در غیر این صورت ، این سخن باطل بوده و گوینده در حکم بدعتگزار در دین تلقی میگردد چون واجبی را بدون دلیل به مستحب تغییر داده است .
3- مگر مدعی این سخن باطل به متن خبر توجه نمیکند ؟
یکم : مگر نمیبیند که در متن خبر آمده که با عکس العمل عمر و مخالفت او با دستور پیامبر ، بین اصحاب مخاصمه شد " فَاختَصَمُوا وَ مِنهُم مَن یَقُولُ یَکتُبُ لَکُم رَسُولُ اللهِ اَو قَالَ قَرِّبُوا یَکتُب لَکُم النَّبِی ... وَ مِنهُم مَن یَقُولُ مَا قَالَ عُمَر " صحیح بخاری ج7 ص 9( پس بینشان دشمنی در گرفت عده ای از آنها میگفتند : بیاورید تا بنویسد و عده ای از آنها سخن عمر را میگفتند . )
اگر امر پیامبر مستحب بود که دعوایی نداشت عمل نکردن به عمل مستحب که باعث نزاع بین مسلمانان نمیشود ، آنهم در محضر رسول خدا !
دوم : همچنین در خبر آمده است : بعد از سخن اهانت آمیز عمر ، پیامبر که این اهانت را شنیدند فرمودند : "ذَرُونِی فَالَّذِی اَنَا فِیهِ خَیرٌ مِمَّا تَدعُونِی اِلَیهِ " یعنی : " رهایم کنید ، آنچه من در آن هستم بهتر از آن چیزیست که شما مرا به آن میخوانید " آیا این نشان ازبرخورد عادی پیامبر دارد یا ناراحتی ایشان از نافرمانی اصحاب و توهین به رسول الله ؟ آیا این برخورد پیامبر نشان از استحباب حکم دارد ؟!
سوم : در خبر دیگری از قول خود عمر آمده است : " فقال رسول الله : ...وائتونی بصحیفه و دوات اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده ابدا فقال النسوه : ائتوا رسول الله بحاجته قال عمر : فقلت اسکتن فانکن صواحبه ، اذا مرض عصرتن اعینکن و اذا صح اخذتن بعنقه ، فقال رسول الله : هن خیر منکم "
یعنی : عمر نقل میکند : پس پیامبر گفت : صفحه و دوات برایم بیاورید تا نوشته ای برایتان بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید . پس زنان پیامبر گفتند : آنچه پیامبر خواسته است را بیاورید ! عمر میگوید : به زنان پیامبر گفتم ، ساکت شوید که شما مانند آن زنانی هستید که میخواستند یوسف را از راه به در کنند !!! ( در اسناد دیگر این عبارت واضحتر آمده است ) وقتی پیامبر مریض میشود چشمتان را فشار میدهید (تا از آن اشک بیاید ، اصطلاحا آبغوره میگیرید !) و وقتی صحیح و سالم است گردنش را میگیرید ! ( قضاوت عمر درباره زنان پیامبر در نوع خود قابل توجه است ) پس پیامبر گفت : آن زنان از شماها بهتر هستند ! طبقات کبیر ج2ص243
این کدام امر مستحب است که زنان پیامبر آن را واجب و لازم الاجرا میدانند و پیامبر در مقابل مخالفت عمر با زنان ، آنها را در تشخیصشان برتر و بهتر میداند و به عمر و هوادارانش می فرمایند : این زنان ( که با زشتی از آنها یاد کردید ) از شما بهترند ؟
چهارم : در خبر دیگری آمده است : " فقال الزینب زوج النبی الا تسمعون النبی یعهد الیکم " یعنی آیا نمیشنوید که پیامبر عهدی را با شما میبندد . با کدامین ملاک ، مخالفت با عهد رسول خدا به مخالفت با یک امر مستحب تاویل میشود ؟
پنجم : چگونه است که اصحاب و زنان از یک طرف امر پیامبر خدا را لازم الاجرا میدانند و بر انجام آن اصرار میکنند ولی عمر ، اولا به تنهایی و سپس با عده ای ، در مقابل آن می ایستد و اسباب غم و غصه رسول خدا را فراهم میکند آنچنانکه بخاری در صحیحش می آورد : " فلما اکثروا اللغط و الاختلاف و غم رسول الله قال قوموا عنی " یعنی : " پس هنگامی که جنجال و اختلاف زیاد شد و رسول الله غمگین شدند فرمودند : از نزد من بلند شوید ."
ششم : این کدامین امر مستحب است که حِبر امت ، و کسی که روایات بسیاری در احکام دین از او نقل شده و از صحابه مورد احترام سنیان است ، یعنی ابن عباس در تشخیص آن ناتوان است و مصیبت جامعه اسلامی را از روزی میداند که با فرمان پیامبر مخالفت کردند . ابن عباس میگوید : " یوم الخمیس و ما یوم الخمیس ثم بکی حتی بل دمعه الحصی " یعنی : روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبه ای ! سپس گریه کرد تا آنکه اشک او سنگریزه ها را خیس کرد .
در این شرایط چه کسی سخن از استحباب آن دستور پیامبر به میان می آورد ؟

اگر ما بودیم و یک فرمان از پیامبر ، آن فرمان برای ما واجب بود تا آنکه خلاف آن ثابت شده و بفهمیم منظور از آن حکم استحباب بوده است . اما ادله فوق اتفاقا حکم وجوب دستور پیامبر را محکم تر میکند .

puyan
Thursday 7 February 2008, 04:55PM
ثانیاً: آن کلامی، وحی تلقی می شود که وحی متلو باشد نه غیر متلوّ و مراد آیه «و ماینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی» (نجم 3) وحی متلوّ است نه غیر متلو بدلیل اینکهبعد از این آیه لفظ «علمه شدید القوی» مذکور است.


به این ترتیب شما در درست بودن بسیاری از احکام دین که توسط پیامبر تبیین شده اند شک می کنید ! چون متن قرآن نبوده و با بیان پیامبر برای ما تشریع شده است .
همانطور که باز هم گفته ام پیامبر یک دستور هدایتی صادر کرده اند و مخالفت عمر با دستور هدایتی پیامبر قدم زدن در وادی ضلالت است و ایستادن در برابر حکم خدا است ( اطیعوا الله و اطیعوا الرسول )


ثالثاً: اگر کلیه اقوال آنحضرت را واجب العمل بدانیم در اینصورت بر حضرت علی رضیالله وبسیاری از صحابه جلیل القدر اعتراض وارد می شود. زیرا که آنها در بسیاری جاهابه دستور آنحضرت عمل نکرده اند و در این باره روایت های متعددی وجود دارد که در اینرساله به بعضی از آنها اشاره می شود.

1- هنگامیکه آنحضرت در صلح حدیبیه صلحنامه نوشتند و در پایان آن، دستور دادند که محمد رسول الله را بنویسد بعد از آنمشرکین اعتراض کردند که ما شما را رسول الله نمی دانیم، لذا رسول الله را حذف کنیدو تنها محمد بنویسید، آنحضرت صلی الله علیه وسلم به حضرت علی رضی الله عنه فرمودند: «امح رسول الله» (لفظ رسول الله را از پایان صلح نامه پاک کنید) اما حضرت علی رضیالله عنه در جواب ایشان فرمودند: «و الله لا امحوک ابداً» قسم به خدا اسم شما راپاک نخواهم کرد (صحیح بخاری: 2/610)
حتی مسئله به آنجا رسید که آنحضرتفرمودند: به من نشان بدهید تا آنرا پاک کنم. لذا خودش آنرا پاک کرد.
اگر قرارباشد که کلیه اقوال آنحضرت واجب العمل باشد در این صورت آیا بر علی رضی الله عنهواجب بود که لفظ رسول الله را پاک کند یا خیر؟
اگر واجب بود چرا به واجبعمل نکرد؟ اگر مستحب بوده در مسئله قلم و دوات نیز مستحب بوده است.



چرا سعی میکنید با تراشیدن مشابه ، خطایی را که اتفاق افتاده عادی جلوه دهید ؟

اولا : حضرت علی علیه السلام هیچ گاه از فرمان رسول خدا سرنتافته است و به تعبیر خود آن حضرت ، همچون بچه شتری که دنبال مادرش میرود همواره پیرو رسول خدا بوده اند . به یاد آوردید آن فرمان رسول خدا را درباره ذوالثدیه که عمر مامور به کشتن او بود و وقتی دید او در حال نماز خواندن است دستور پیامبر را انجام نداد و بازگشت و گفت او را در حال نماز دیدم و فرمان شما را انجام ندادم و وقتی امیرالمومنین علیه السلام برای اجرای فرمان رفتند ، او گریخته بود . موارد مشابه قضیه قلم و دوات که در آنها عمر از دستور رسول خدا رویگردان شده و نافرمانی کرده چندین بار رخ داده است اما از آنجا که این ماجرا در آخرین روزهای حیات پیامبر رخ داده است و نیز توهین درشتی به ایشان شده است ماجرای قلم و دوات معروفتر شده است و الا از جنبه نافرمانی از فرمان رسول موارد مشابه دیگری هم دارد .
البته در میان اصحاب ، سرپیچی از فرمان پیامبر امر نوظهوری نبوده است اما از آنجا که موضوع مورد بحث ، نافرمانی عمر میباشد لذا صرفا به این شخص پرداخته شده است .

ثانیا : آن خبری که درباره صلح حدیبیه نوشتید با عبارات مختلفی نقل شده است و مراجعه به متن تاریخ این شائبه را ، که ممکن است کسی تصور کند حضرت علی علیه السلام به فرمایش پیامبر کم توجهی نموده ، مرتفع میگرداند .
این موضوع با چند عبارت آمده که خلاصه آنها چنین است :
1- حضرت علی علیه السلام میگویند : در مقابل محو نام پیامبر گفتم نام شما را محو نمیکنم ...
2- حضرت علی علیه السلام میگویند : عمرو بن سهیل به پیامبر گفت : نامت و نام پدرت را بنویس پس من از محو عبارت رسول الله امتناع ورزیدم که پیامبر فرمودند ای علی آن را محو کن و بزودی تو هم به مانند این ، دعوت میشوی ( اشاره به ماجرای حکمیت در جنگ صفین که معاویه لقب امیرالمومنین علیه السلام را در نامه نپذیرفت و گفت باید محو شود ) ... بعبارت دیگر حضرت در برابر حرف آن مشرک که خواستار حذف نام پیامبر بود مخالفت نشان دادند .
3- حضرت علی علیه السلام میگویند : وقتی پیامبر فرمودند عبارت رسول الله را محو کن عرض کردم : دستانم برای محو نام شما حرکت نمیکند و پیامبر فرمودند دستم را روی آن بگذار و خودشان آن را محو کردند ...
4- حضرت علی علیه السلام میگویند : من توانایی محو کردن نام شما را ندارم و پیامبر خودشان آن را پاک کردند و تبسم کردند ...
نکته اول : با جمع بندی منابع مختلفی که این موضوع را نقل کرده اند متوجه میشویم که رفتار حضرت علی علیه السلام به نافرمانی و تمرد و سرکشی از فرمان رسول خدا هیچ شباهتی ندارد و اتفاقا با دیدن این عبارات شدت محبت حضرت علی علیه السلام به پیامبر آشکار میگردد بطوریکه آن حضرت اظهار ناتوانی میکنند نه اینکه با فرمان رسول خدا مخالفت کرده و بخواهند نظر شخصی خود را تنفیذ کنند ، و بالاخره خود حضرت نسبت به انجام خواسته پیامبر اقدام کردند .
نکته دوم : از سوی دیگر این ناتوانی روحی حضرت ، برای محو نام پیامبر ، نه تنها موجبات غمگینی و حزن پیامبر را فراهم نمیکند بلکه این امر در واقع بروز شدت محبت حضرت علی علیه السلام به رسول الله بوده و با تبسم پیامبر همراه میشود .
نکته سوم : در کنار این دو نکته ، اضافه میکنم که هیچ یک از اصحاب ، این امر را به نافرمانی تعبیر نکردند که ( مثلا ) نافرمانی پیامبر با عکس العمل آنها روبرو شود و در مقابل این نافرمانی بایستند و از موضع پیامبر و فرمان ایشان دفاع کرده و با کسی که مخالف دستور پیامبر است نزاع کنند .
در حالی که این سه نکته در ماجرای قلم و دوات رخ داده است :
اولا : پیامبر غمگین شدند .
ثانیا : زنان پیامبر و عده ای از اصحاب از اینکه دستور پیامبر توسط یکی از اصحاب لغو شده ایستادگی کردند و کار به نزاع کشیده شد .
ثالثا : بالاخره دستور پیامبر روی زمین ماند و انجام نشد و نافرمانی پیامبر محقق گردید .
لذا داستان صلح حدیبیه نمیتواند دستاویزی برای توجیه مخالفت صریح و بی پرده عمر با فرمان رسول خدا باشد .
البته در ماجرای صلح حدیبیه دو موضوع به چشم میخورد :
1- در نقلها آمده که پیامبر بخشی از نامه را خود ، نوشتند و این توانایی ایشان بر خواندن و نوشتن را نشان میدهد .
2- در جریان صلح از عمر نقل شده که : من در واقعه صلح حدیبیه در نبوت پیامبر شک کردم . و البته میدانیم و علما بر این نکته اتفاق نظر دارند که شک در دین کفر است !





2-روزی آنحضرت صلی الله علیه وسلم به منزل حضرت فاطمة الزهرا رضی الله عنها تشریفآوردند و به ایشان هفت دینار دادند و فرمودند: وقتی که علی رضی الله عنه آمد هفتدینار را به او بده و بگو که پیامبر فرموده اند تا برای اهلیه خود طعام بخرید. وقتیکه حضرت علی رضی الله عنه آمدند حضرت فاطمه رضی الله عنها هفت دینار را به ایشانتحویل داده و دستور پیامبر را نیز بیان داشتند. حضرت علی رضی الله عنه در حالیکه بهطرف بازار می رفت، در بین راه به سائلی برخورد وهفت دینار را به او داد و برایاهلیه خود طعام نخرید. (محمد بن بابویه در امالی و دیلمی در ارشاد القلوب این روایترا نقل کرده اند)

اگر قرار باشد که اقوال و دستورات آنحضرت صلی الله علیهوسلم واجب العمل باشد، در اینجا نیز آن دستور باید واجب الاجرا می شد ولی حضرت علیرضی الله عنه به آن توجهی نکرد و به آن جامعه عمل نپوشاند. لذا حضرت علی رضی اللهعنه در عدم توجه به این دستور حتماً دارای یکی از اندیشه های ذیل بوده اند: یااینکه معتقد به وجوب بودند و یا اینکه معتقد به استحباب و درجه مشورتی مصلحتی راقائل بودند، بدون شک صورت اول (وجوب) نمی تواند بعنوان اعتقاد حضرت علی معرفی گردد،زیرا که ایشان به آن عمل نکردند. اگر بگوییم که قائل به وجوب بودند در اینصورت برآن اعتراض وارد می شود که چرا شئ واجب الاجرا و واجب الدستور را ترک کردند.

اذا اعتقاد حضرت علی رضی الله عنه دستور دوم (امر استحبابی) می باشد و برترک آن بنابر مصلحتهایی هیچگونه گناه و اعتراضی مرتب نمی شود.

همانند این دستور، امر به آوردن قلم و دوات نیز امر مشورتی و استحبابی است لذا اگرحضرت عمر رضی الله عنه به آن عمل نکند بر او هیچ اعتراضی وارد نمی شود «لانه مستحبو یستطیع ان یترک المستحب لمصالح».


اما درباره این خبر هم نکاتی وجود دارد که هر خواننده در نگاه اول به آنها پی میبرد و در می یابد مشابهت ماجرای قلم و دوات ( که با توهین عمر به پیامبر و نیز با سرپیچی او از فرمان رسول خدا توأم بود ) با این خبر ، به هیچ ذهن پاکیزه ای خطور نمیکند . متن کامل آن خبر به پیوست می آید اما اکنون به بیان تذکراتی اکتفا میکنم :
1- اگر این خبر مورد تایید است و سنیان این خبر را با ملاکهای خود میپذیرند در کنار این نکته ای که به آن اشاره کردید نشانه هایی از علم غیب پیامبر و نیز مساله حاجت خواهی از حضرت علی علیه السلام و نیز مناقب خاص و ویژه ای درباره ایشان وجود دارد که گمان نمیکنم خوشایند شما باشد . استناد شما به این خبر آیا با تایید همه موارد مندرج در این خبر است یا به دلخواه خود ، تکّه ای از خبر را برداشت کرده اید ؟
2- کاملا روشن است که میتوان تصور کرد پیامبر آن پول را بخشیده و هبه کرده اند و از آنجا که موضوعِ گرسنگی ، اولین موضوع مورد نظر بوده است لذا پیامبر به خرید طعام ، به عنوان یکی از موارد استفاده آن ، اشاره کرده اند .
3- از صدر اسلام تا کنون احتمالا اولین باری است که از این خبر به عنوان یک نافرمانی از فرمان رسول خدا (!) استفاده میشود ، یعنی هیچکس برداشت نافرمانی از آن نکرده است و برداشتی مطابق شماره (2) مورد نظر بوده است .
4- پیامبر از آنچه رخ داده به هیچ عنوان ناراحت و غمگین نشدند ( آنگونه که از توهین عمر در جریان قلم و دوات ناراحت شدند ) و حتی پیامبر ، در ملاقات مجدد با حضرت علی علیه السلام از اتفاقات انجام شده به نیکی یاد کرده اند .
5- رفتار حضرت علی علیه السلام به قدری عالی بوده است که خداوند جبرائیل و میکائیل ( دو ملک گرانقدر و پر ارج الهی ) را برای شرکت در آن جریان از عرش به زمین فرستاده است ؛ این کجا و رفتار عمر با پیامبر کجا که پیامبر اصحاب را اخراج نموده و میفرمایند : " از نزد من بلند شوید و بیرون بروید ! "
6- اگر بازی با اصطلاحات واجب و مستحب را می پسندید تاریخ موضوعات بهتری هم در دل دارد ؛ به یاد آورید جنگ خیبر را که وقتی پیامبر سپاه اسلام را به عمر می سپارد تا به فرمان خدا و رسولش به سوی دشمن بتازد ، وی هنگام مواجه شدن با سختی جنگ از فرمان پیامبر تخطّی میکند ، میگریزد و باعث سر شکستگی سپاه اسلام میشود . تصور نمیکنم که فرمان پیامبر در حمله به دشمن یک امر مستحب باشد !!
7- مطابق روش سنیان مردم در امور دنیای خود از پیامبر داناترند ( العیاذ بالله ) و همانطور که همه میدانند از قول پیامبر در کتابهایشان نوشته اند : " «انتم اعلم باموردنیاکم منی» شما در امور دنیا از من داناترید . " (!) ؛ حال این ماجرا را به حساب روش سنیان بگذارید و لذا آنچه پیامبر فرموده اند و آنچه حضرت علی علیه السلام انجام داده اند ، هر دو در امور دنیا بوده و لذا عمل نکردن به فرمایش پیامبر مساله ای ایجاد نمیکند . بنابر این برای سنیان و مطابق ملاکهای آنها راه هر گونه اعتراضی به حضرت علی علیه السلام مسدود است .
8- در کنار توجه به شماره (7) دقت نمایید که سنیان پیامبر را در امور هدایتی و اموری که به ضلالت و هدایت و رسالت ایشان مربوط میشود معصوم از خطا میدانند و هیچگونه اشتباهی را در آن متصور نیستند ؛ حال با نگاه دوباره به موضوع قلم و دوات پی میبریم که موضوع ، کاملا هدایتی و برای دوری از ضلالت است ! پیامبر فرموده اند : " قلم و دوات بیاورید تا برایتان چیزی بنگارم که پس از آن هرگز گمراه نشوید . "

9- <FONT face="B Compset"><FONT size=5>ترک کدا

puyan
Thursday 7 February 2008, 05:25PM
9-ترک کدام مستحب با توهین به پیامبر و دعوای اصحاب همراه است . این کدام استحبابی است که ترک آن موجب توهین به زنان پیامبر است . آیا در نظام سنیان توهین به زنان پیامبر حکم کفر ندارد ؟!

puyan
Friday 8 February 2008, 12:24PM
3-حدیث تابیر نیز دلیلی واضح و روشنی برای اثبات مدعی است زیرا که آنحضرت صلی اللهعلیه وسلم طیّ سخنانی به اصحابش خطاب می کند «انتم اعلم باموردنیاکم منی» (صحیحمسلم باب الفضائل: 141، کنز العمال: 32182، الشفا للقاضی عیاض: 2/417، الاسرارالمرفوعة لعلی القاری: ص 455) شما در امور دنیا از من داناترید
قضیه حدیث تابیراز اینقرار است: آنحضرت روزی نزد اصحابش تشریف آوردند و آنها را در حالت تلقیحدرختان خرما دیدند از آنها پرسیدند شما چکار می کنید؟ صحابه در پاسخ عرض کردند ماگرد افشانی و عمل تلقیح را انجام می دهیم.
آنحضرت صلی الله علیه وسلمفرمودند: اگر خدا بخواهد به شما خرما بدهد بدون عمل تلقیح خرما می دهد، لذا نیازیبه این عمل نیست.

صحابه نیز این عمل را ترک کردند، از قضا درختان خرما در آنسال بی بار و ثمر شدند پس از مدتی آنحضرت نزد اصحاب تشریف آوردند؛ صحابه فرمودند: یا رسول الله شما گفتید این عمل را ترک کنید ما آنرا ترک کردیم ولی درختان ثمریندادند.
در اینجا بود که آنحضرت فرموند: «آیا عمل تلقیح فایده هم دارد؟ عرضکردند: آری یا رسول الله. آنحضرت دستور به عمل تلقیح دادند و فرمودند: «انتم اعلمبامور دنیاکم منی»

آری، آنحضرت در طی این کلام بیان می دارد که کلیه سخنان وکلام من وحی به شمار نمی رود بلکه در بعضی موارد منجمله مسائل دنیوی اقوال شما کهبیشتر با مسائل دنیوی سر و کار دارید مقبول تر اند؛ اذا درامور دنیوی شما به مسائلداناترید.
اگر کلیه اقوال آنحضرت وحی تلقی شود چگونه می فرمایند: «انتماعلم بامور دنیاکم منی» و آیا اقوال مردم از وحی مقبول تر اند؟ و می توانند درمقابل وحی حجت قرار بگیرند؟! پس چگونه آنحضرت نظر صحابه را بر نظریه خود ترجیحدادند و نظر آنها را بعنوان حجت پذیرفتند؟!


آیا هدایت و ضلالت از امور دنیاست ؟ اگر ما در هدایت و ضلالت از پیامبر خدا داناتریم پس چرا او پیامبر ماست ، در این حال شایسته است که مردم او را هدایت کنند و از ضلالت باز دارند و در واقع ما پیامبر او هستیم !!
همانطور در بخش قبلی ذکر کردم این قصه ( البته ساختگی ) نمی تواند بر ماجرای قلم و دوات سرپوش بگذارد .
تاکنون ( کمی ) فکر کرده اید که چطور یک نفر از اعراب سرزمین حجاز که غذا و قوت غالبشان خرماست و به سن حدود 55 سالگی رسیده است نمیداند تلقیح نخل چیست ؟!! ...



اما در اینجا باقی می ماند اعتراض دیگری که می گویند پیامبر به حضرت عمر رضی اللهعنه دستور دادند و ایشان سرپیچی کردند در اینمورد باید گفت:

اولاً: از الفاظوارده در حدیث چنین بر می آید که حضرت عمر رضی الله عنه بتنهایی مخاطب آنحضرت صلیالله علیه وسلم نبوده اند بلکه اهل مجلس واهل بیت نیز مخاطب بوده اند زیرا که دراحادیث الفاظی همچون «ائتونی اکتب لکم کتاباً» (بخاری 2/638، البدایة و النهایة 5/247) و هلمّوا اکتب لکم کتاباً (صحیح مسلم: 2/42، البدایة والنهایة: 5/247) وارداست و الفاظ «ائتونی» و «هلمّوا» جمع مذکر مخاطب اند و بر بیش از سه نفر دلالت میکنند. لذا مخاطبین آنحضرت جمعی از اصحاب واهل بیت بوده اند، بنابر این همان اعتراضیکه بر حضرت عمر رضی الله عنه شده، براهل بیت نیز صادق می آید. در اینصورت آیا آنهارا معذور می دانید و یا اینکه مخالف امر خدا و رسول می دانید؟ اگر آنها را مخالفنمی دانید پس چگونه به خود جرأت می دهید که حضرت عمر رضی الله عنه را به عنوانمخالف دستور خدا و رسولش معرفی کنید!!
و بالفرض اگر بنا به بعضی روایاتحضرت عمر رضی الله عنه مخاطب باشد، در این صورت نیز به هیچ مشکلی بر نمی خوریم،زیرا که همین روایت در مسند امام احمد رحمه الله نقل شده و در آنجا حضرت علی رضیالله عنه می فرماید: پیامبر صلی الله علیه وسلم به من دستور دادند تا قلم و دواتبیاورم، ولی بنده بنابر شفقت وترحم به پیامبر آنرا ترک کردم. (به نقل از تکمله فتحالملهم 2/138، مسند احمد رقم الحدیث 11401)

لذا حضرت علی رضی الله عنه نیز جزومخاطبین پیامبر صلی الله علیه وسلم بوده است. اگر بالفرض حضرت عمر رضی الله عنهکوتاهی کردند و مخالفت دستور رسول الله صلی الله علیه وسلم را نمودند پس چرا حضرتعلی رضی الله عنه مخالفت ورزیدند و قلم و دوات نیاوردند؟ مگر قادر براین کار نبود؟اگر قادر بود با وجود قدرت جرا به آن عمل نکرد؟ آیا ترک دستور پیامبر، مخالفت بادستور خداوند نیست؟ اگر مخالفت با دستور خداونداست پس جرا حضرت علی رضی الله عنه رامخالف دستورالهی معرفی نمی کنید؟! مگر غیر از این است که در آنجا توجیهاتی را بیانمی کنید، لذا همان توجیهات، در حق حضرت عمر رضی الله عنه پذیرفته می شوند.




اولا : همانطور که از نقل ها بر می آید جسارت عمر به رسول خدا و نزاع اصحاب بر بالین ایشان موجب اخراج اصحاب از محضر پیامبر شد و لذا درخواست ایشان معطل ماند .
ثانیا : همانطور که دیدیم عده ای از حاضران و حتی زنان پیامبر هم اصرار بر آوردن قلم و دوات داشتند و خواستند فرمان پیامبر اجرا شود اما سخن عمر و در پی آن منازعه اصحاب مانع اجرای فرمان پیامبر از سوی دیگران شد و کار به جایی رسید که پیامبر خواستار رفتن اصحاب از نزد ایشان شدند .
ثالثا : در یکی از نقلها آمده است : بعد از سخن توهین آمیز عمر به پیامبر ،گفته شد : " أَ لَانَأتیکَ بِمَا طَلبت " یعنی : آیا آنچه را خواستید نیاوریم ؟ و پیامبر در پاسخ فرمودند : " أَ وَ بَعدَ مَاذَا قَال ؟ " یعنی : " آیا پس از آنکه او ( عمر ) چنین سخنی را گفت ؟ " الطبقات الکبری - ابن سعد – ج2 ص 242
پس می بینیم سخن عمر چنان بر رسول خدا گران آمده که از تکرار فرمان خود چشم پوشیدند !



ثانیاً: اگر حضرت عمر رضی الله عنه مخاطب باشد، در اینصورت شی مأموربالکتابة که آنحضرت آنرا می خواستند بنویسند از دو حالت خالی نیست یا اینکه امریاست واجب که نباید ترک شود و یااینکه امری است مشورتی و استحبابی که نوشتن آن اولیاست و ترک آن هیچگونه عتاب و سرزنشی را در بر نمیگیرد!!

بدون شک صورت اول نمیتواند قرار بگیرد زیرا که اگر آن شئ ضروری و واجب الکتابة می شد، آنحضرت آنراهیچوقت ترک نمی کردند؛ ولی در اینجا آنحضرت کتابت را ترک نمودند و در این صورت کهبگوییم یکی از ضروریات و واجبات مهم دین باقیمانده و آنحضرت آنرا ننوشته، از اینمسأله نقصان دین فهمیده می شود در حالیه خداوند چند روز جلوتر اعلام تکمیل دین رابیان داشته اند. لقوله تعالی: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیتلکم الاسلام دیناً» (مائده 3)

و همچنین این گفته مخالف آیه «یا ایها الرسول بلغما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالتک و الله یعصمک من الناس» (مائده 67) و مخالف با آیه «فاصدع بما تؤمر» (حجر 94) بنابر این از حالات و قرائن چنین برمی آید که آنحضرت شئ مأمور را جلوتر بیان کرده اند و هم اکنون می خواند آنرا تاکیدکنند و اهمیتش را بیشتر جلوه گر سازند. لذا در اینصورت کتاب آن شئ مستحب و غیرضروری خواهد بود و امری که برای آن بکار رود نیز مستحب است و کسی که به شی مستحبعمل نکند مورد عتاب و سرزنش قرار نمی گیرد، بدلیل آیه «و اذا حللتم فاصطادوا»


اولا : بدون توجه به هیچ قرینه ای بدون شک واجب بود فرمان پیامبر اطاعت شود !
ثانیا : با توجه به قرائنی که ذکر شد بدون شک واجب بود فرمان پیامبر اطاعت شود !
ثالثا : عمر فرمان پیامبر را ترک کرد همچنانکه بارها در طول دوران حضورش در بین مسلمین این کار را کرده بود و تاریخ ، نافرمانی های متعددی را از وی گزارش کرده است .
رابعا : این ادعا که " چون دین تکمیل گشته است لذا پیامبر هرگز امر دینی واجب الاطاعه دیگری ندارند " ، سخن خودساخته ایست که در هیچ مرجع معتبر دینی قابل توجه و اعتنا نیست . ملاک خودساخته شما برای تقسیم بین واجب و مستحب مصداق بارز بدعت در دین است ، یعنی نسبت دادن غیر عالمانه حکمی به خداوند .
مسلمانان و علاقمندان به تعالیم آسمانی قرآن میدانند که به امر خداوند باید از فرمان رسول اطاعت نمود ؛ " اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم " و " من یطع الرسول فقد اطاع الله " و " اطیعوا الله و الرسول لعلکم ترحمون " ...
خامسا : در عادی بودن پیام پیامبر (!) و بی اهمیت بودن آن (!) همین بس که ابن عباس (حبر امت از دیدگاه سنیان ) بخاطر آن اتفاق افسوس میخورد و از آن واقعه به عنوان یک مصیبت یاد میکند و آن چنان میگرید که زمین جلوی او تر میشود !!

puyan
Saturday 9 February 2008, 04:23AM
ثالثاً: این اجتهاد و رای حضرت عمر است و ایشان معتقد بودند که پیامبر بعد ازریشه کن ساختن منافقین، وفات می کنند و با این بیماری از دنیا نمی روند و بعد ازاین بیماری زنده اند و اگر بخواهند امر ضروری و مهمی را بنویسند، در حالت صحت وتندرستی آنرا بیان می کنند.


اگر کسی در مقابل امر خدا مبنی بر اطاعت کامل از رسول خدا اجتهاد نماید و رأی خود را بر فرمان خدا و رسولش ترجیح دهد و آن را جلو اندازد و اصطلاحاً اجتهاد در مقابل نص کند چه حکمی دارد ؟ این چگونه مسلمانی است که فرمان رسول خدا را درباره هدایت امت به تشخیص ( البته ) نابجای خود زیر پا میگذارد و به جای رسول خدا تصمیم گیری میکند .
اگر کسی بخواهد از هوای نفس خود اطاعت کند آیا جز این عمل ، کار دیگری میکند؟
در قرآن میخوانیم :
" وَ لَا تُطِع مَن أغفَلنَا قَلبَه عَن ذِکرِنَا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ وَ کَانَ أمرُهُ فُرُطاً " ( کهف – 28 ) یعنی : " و از آنکه قلبش را از یاد خود غافل ساخته ایم و از هوس خود پیروی کرده و اساس کارش زیاده روی است ، پیروی مکن . "
این توجیه شما که عذر بدتر از گناه است !


رابعاً: اگر منع حضرت عمر رضی الله عنهمورد پسند حضرت پیامبر نمی بود حتماً آنرا رد می کرد و آنحضرت در بیان و ذکر حق ازهیچ کس ترس و واهمه ای نداشتند.

همانطور که قبلا نیز ذکر شد پیامبر میخواستند نوشته خود را به حاضران بدهند و وقتی منازعه آنها و حرمت شکنی شان را دیدند آن صحابه را از نزد خود اخراج کردند و دیگر قلم و دوات نخواستند .
در نقل دیگری نیز پیامبر در مقابل این سوال که قلم و دوات را بیاورید فرمودند آیا بعد از این جسارتی که عمر در حق من روا داشت چنین کنم ؟ (قال : أَ وَ بَعدَ مَاذَا قَال ؟ ) و دیگر قلم و دوات نخواستند !


خامساً: اگر حضرت عمر رضی الله عنه قلمو دوات نیاوردند پس چرا حضرت علی، فاطمه وعباس رضی الله عنهما با او در این امرشریک شدند و قلم و دوات نیاوردند؟ آیا آنها نیز از کسی می ترسیدند؟!


اولا : وقتی پیامبر از درخواستشان در شرایط اهانت باری ،که همه میدانیم ، صرفنظر کردند دیگر موضوع مطرح نشد .
ثانیا : در این باره که آیا نوشته ای از پیامبر ( پس از آن حادثه تاسف بار ) باقی ماند یا خیر در ادامه ، مطالبی را عرضه خواهم کرد .
ثالثا : تا آنجا که تاریخ از شخصیت حضرت علی علیه السلام گزارش داده است ، آری وی میترسید ، بسیار هم می ترسید ، اما از خدا !
لذا هیچگاه خواسته ای جز خواست خدا و رسول نخواست و همواره پیرو رسول خدا بود و وقتی مشاهده کرد که پیامبر در آن جوّ مسموم ، اراده ای برای تکرار خواسته خود ندارند ، لذا ایشان نیز سکوت فرمود .

puyan
Monday 11 February 2008, 02:29AM
آیا حدیثقرطاس با مسئله خلافت و جانشینی بعد از پیامبر مرتبط است؟!

سومین اعتراضی که برحضرت عمر رضی الله نموده اند، اینست که می گویند: پیامبر صلی الله علیه و سلم میخواستند مسئله ولایت و خلافت رامطرح کنند و حضرت عمر چون می دانستند پیامبر ولایتوجانشینی را برای حضرت علی مینویسند لهذا از آوردن قلم و دوات منع کرد و بدینوسیلهاز اظهار ولایت منع کرده و این تضییع حق مسلمین و پایمال کردن حقوق امت اسلامی ومحمدی است!! و این ظلمی است بس بزرگ و نابخشودنی، زیرا که ایشان سبب گمراهی امتاسلامی را فراهم ساختند اگر پیامبر این مسئله را می نوشت هیچ وقتی درباره خلافتاختلاف نمی کردند و شورا تشکیل نمی دادند و ابوبکر را خلیفه آنحضرت معرفی نمیکردند؟!

باید دانست که مسئله خلافت و ولایت یکی از مسائل اختلافی و ابحاثی استکه در این باره کتابهای متعددی نوشته شده است(تفهیمات حضرت علی رضی الله عنه، رازدلبران، باقیات صالحات، خلافت اسلامی و ...) ولی مختصراً در جواب اشکال باید گفت:
اولاً: از کجا معلوم که آنحضرت می خواستند ولایت حضرت علی رضی الله عنه رابنویسند وآیا بر این گفته قرائن وشواهدی وجود دارد؟!
بنا به گفته خودتان که میگویید پیامبر در غدیر خم مسئله ولایت را بیان داشتند هم اکنون چه ضرورتی وجود داشتکه در حالت مریضی، قلم و دوات طلب کنند وخود را به زحمت بیندازند؟!

اگر مسئله یولایت در غدیر بیان شده بود این بیان ثانی برای چیست؟! و آیا این بیان مستحب است یاواجب؟
اگر مستحب است چگونه ترک مستحب سبب تضییع حق و پایمال کردن حقوق مسلمینمی تواند قرار بگیرد؟!

وانگهی از کجا ثابت است که پیامبر خلافت را درحق علی می خواست بنویسد و بالفرض اگر می شد آیا پیامبر از عمر رضی الله عنه میترسید و از ترس، آنرا ترک می کرد و یا اینکه در سکوت آن عبادت بود که آنرا ترک کرد. اگر به خاطر عبادت بودنش سکوت کرد شما نیز سکوت کنید و برای آن دلیل نیاورید واگراولی باشد، این طعن فقط به حضرت عمر رضی الله عنه نیست بلکه طعن به پیامبر و شجاعتو دعوت و رسالتش می شود.




خدا میداند پیامبر در نوشته خود میخواستند به چه چیزی اشاره کنند که رعب در دل عده ای برانگیخته گردید .
آیا پیامبر میخواستند از جانشینی خود و امر ولایت و وصایت سخنی بنگارند ؟
آیا میخواستند در آخرین روزهای عمر خویش منافقان را معرفی کنند تا مردم آنها را ( بدون تردید) بشناسند و راه خود را از ایشان جدا کنند و یا ...
بعدها یعنی در آغاز حکومت عمر ، ابن عباس از عمر نقل میکند که گفت :
" ... هَل بَقی فِی نَفسِهِ شیئ من امر الخلافه؟ ... و لقد اراد {رسول الله صلی الله علیه و آله } فی مرضه ان یصرح باسمه فَمَنَعتُ مِن ذَلِکَ إشفَاقاً وَ حِیطَةً عَلَی الإسلَام(!!) "
" ... آیا در دل او ( علی بن ابیطالب علیه السلام ) چیزی از امر خلافت باقی مانده است ؟... {پیامبر} در بیماریش اراده کرده بود که تصریح به اسم او ( علی بن ابیطالب علیه السلام ) کند و من بخاطر شفقت و احاطه ای که بر اسلام داشتم مانع شدم . " شرح نهج البلاغه –ابن ابی الحدید – ج12 ص 21 به نقل از تاریخ بغداد در خبری مسند .
حال با دیدن این گفته عمر ، فرمایش امیرالمومنین علیه السلام را بیاد آورید که درباره آن دوره فرمودند : "فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ مُحَمَّدٍ صَلَّیَ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ‏ " یعنی : " پس دست نگه داشتم تا آنکه دیدم گروهی از مردم از دین اسلام برگشته به نابودی دین اسلام دعوت میکنند "
حال این کار عمر چگونه کاریست که عمر علّت آن را " إشفَاقًا وَ حِیطَةً عَلَی الإسلَام " میداند و حضرت علی علیه السلام نتیجه اش را با " رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ " توصیف میکنند ؟!
قضاوت با وجدانهای آگاه و بیدار !


اگر مقصود خلافت فرد غیر معین باشد در آن صورتابوبکر برنده است چون صحابه او را تایید کردند و پیامبر نیز او را در حج خلیفه گرفتو در نماز و ایام مرض او جانشین بود، بنا بر این بعد از وفات نیز او خلیفه می شود.


در صحت مواردی که ذکر کردید همین بس که :
1- صحابه بر خلافت او اجماع نداشتند و به گفته عمر خلافت ابوبکر لغزشی بود که مسلمین از شرّش در امان ماندند (!) و دستور داد اگر کسی خواست همانند آن خلافت را تکرار کند او را به قتل رسانند .
2- نماز ادعایی درباره ابوبکر اقامه نشد ، که خود داستان مفصلی دارد ...
3- ابوبکر جزو سپاه اسامه بود و میبایست در آن زمان در لشکر باشد ... به هر حال هیچ کس انتظار حضور ابوبکر را در آن موقع در شهر مدینه نداشت اما چه شد که ناگهان او در نماز حاضر شد خود بحث مفصلی است ... به هر حال پیامبر با شنیدن این خبر که ابوبکر به جای آن حضرت به نماز ایستاده است کشان کشان خود را به نماز رساندند تا نماز با امامت پیامبر اقامه گردید نه ابوبکر !


ثانیاً: بنا به اعتراض مطرح شده که پیامبر می خواست خلافت را در حقحضرت علی رضی الله عنه بنویسد باید گفت که آیا حضرت علی رضی الله عنه به این قولاعتماد نموده است یا خیر؟ و آیا یکبار از این مسئله برای ولایت خویش استدلال کردهاند یا خیر؟ و اگر استدلال نموده اند لطفاً استدلال آنرا در یکی از کتب معتبر مذکورباشد را ذکر کنید؟!

اگر واقعاً ولایت، حق علی رضی الله عنه بود چرا از حق خوددفاع ننمود و سکوت اختیار کرد مگر غیرت و جرأت او از غیرت و جرأت فاطمه رضی اللهعنها که ادعای میراث پیامبر نمودد کمتر بود؟! پس چرا سکوت کردند؟!

این ، موردی بود که چون با دخالت صحابه به انجام نرسید لذا قابل اتکاء و قابل استناد نبود اما از آنجا که اقرار هر کس در دادگاه بر علیه خودش مقبول و مورد توجه و قاضی قرار میگیرد لذا با توجه به گفته عمر مبنی بر اینکه پیامبر میخواستند بر نام علی بن ابیطالب علیه السلام به عنوان خلافت تصریح کنند لذا میتوان از این سخن استفاده کرد و خلافت را بر خلاف خواسته عمر متعلق به علی بن ابیطالب علیه السلام دانست !

اما درباره سکوت ، باید دانست که در مواقع مختلف گزارشهای متعددی از تاریخ به دستمان رسیده است که حاکی از عدم سکوت آن حضرت و اعلام حق زمامداری خود به ابوبکر و هواداران او است .



ثالثاً: آنحضرت می خواستند ولایت و خلافت را در حق حضرت ابوبکر صدیقرضی الله عنه بنویسند نه در حق علی رضی الله عنه. زیرا که در این باره احادیثمتعددی وارد شده و بیانگر خلافت ابوبکر بعد از پیامبر است که در این مقاله مختصرفقط به بعضی از روایات اشاره می شود:
1- قوله صلی الله علیه وسلم: «ائتنی بکتفاو لوح حتی اکتب لابی بکر کتاباً لا یختلف علیه احد فلما ذهب عبد الرحمن لیقوم قالابی الله و المؤمنون ان یختلف علیک یا ابابکر»(البدایة و النهایة: 5/248)

آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند: کتف یا لوح و تخته ای را برای منبیاورید تا اینکه در حق ابوبکر چیزی را بنویسم که بعد از آن مردم اختلاف نکنند؛هنگامی که عبد الرحمن رضی الله عنه رفتند تا قلم و کاغذ بیاورند آنحضرت فرمودند: ایابوبکر خداوند مؤمنان ازاینکه مردم در باره خلافت شما اختلاف کنند اباء می ورزند.

2- قال ابن کثیر و هذا الذی کان یرید علیه اسلام ان یکتبه قد جاء فیالاحادیث الصحیحة التصریح بکشف المراد منه فانه قال الامام محمد: حدثنا مؤمل حدثنانافع عن ابن عمر و حدثنا ابن ابی ملیکة عن عائشة قالت: لما کان وجع رسول الله الذیقبض فیه قال: «ادعوا لی ابابکر و ابنه لکی لا یطمع فی امر ابی بکر طامع و لا یتمناهمتمن قم قال یابی الله ذلک و المؤمنون، مرتین» (البدایة و النهایة: 5/248)

علامه ابن کثیر رحمه الله می فرمایند: آنچه که آنحضرت اراده داشتند تاآنرا در مرض وفاتش بنویسند در احادیث صحیح به صراحت وارد شده است. امام احمد بنحنبل رحمه الله در روایتی از حضرت عایشه می فرماید که ایشان فرمودند: ابوبکر وفرزندش را نزد من فرا خوانید تا فردا اشخاص طماع و مکاری خلافت را از آن خود ندانندپس دو بار فرمودند: خدا و مؤمنین انکار می کنند که بغیر از ابوبکر کسی دیگر خلیفهپیامبر گردد.

3- عن مؤمل بن اسماعیل عن نافع عن ابن عمر ابن ابی ملیکةعن عائشة قالت: لمامرض رسول الله فی مرضه الذی قبض فیه اغمی علیه فلمّا افاق قال: «ادعی لی ابابکر فلاکتب له لا یطمع طامع فی امر ابی بکر و لا یتمنّی متمن قم قالیابی الله ذلک و المؤمنون (ثلاثاً )» قالت: فابی الله الا ان یکون ابی. (تاریخالاسلام: 1/552)

از حضرت عایشه- رضی الله عنها- روایت است که میفرمایند: وقتی پیامبر در مرض وفاتش بیهوش شدند و بعد از آن به هوش آمدند فرمودند: ابوبکر را نزد من بیاورید تا اینکه درباره خلافت او برایش چیزی بنویسم که بعد از آنهیچ طمّاعی در امر وی طمع و آز نکند پس تا سه بار فرمودند: خدا و مؤمنین اختلاف درامر ابوبکر را اباء می ورزند. سپس حضرت عایشه می فرمایند: خواسته خداوند فقط بهپدرم تعلق گرفت.


اولا : آیا شما بر این باورید که به عقیده عمر پیامبر با تعیین ابوبکر به جانشینی خود دچار هذیان گویی شده اند ؟!! عمر که خود از گردانندگان ماجرای دعوای سقیفه برای به حکومت رساندن ابوبکر بود چگونه است که وقتی پیامبر او را به جانشینی خود تعیین میکنند پیامبر را به هذیان گویی متهم میکند ؟ آیا اگر کسی سخن از نصب ابوبکر به عنوان جانشینی پیامبر بر زبان جاری کند این علامت هذیان گویی اوست ؟
ثانیا : پس آن مصیبتی که ابن عباس از آن سخن میگفت این بود ! ابن عباس ( در حدیث صحیح ) می گفت : ( الرزیه کل الرزیه ... ) مصیبت ، همه مصیبت از آن زمانی آغاز شد که نگذاشتند پیامبر آنچه میخواست بنگارد . از آنجا که پس از پیامبر ، این ابوبکر بود که زمام امور را در دست گرفت لذا روشن میشود که آن مصیبتی که ابن عباس از آن دم میزد زمامداری ابوبکر بوده است !!
ثالثا : این خبر مجعول ، صورت مسخ شده همان روایت قلم و دواتی است که در مجامع حدیثی( صحاح و مسانید و خصوصا صحیح مسلم و بخاری ) با نقلهای متعدد نقل شده است ؛ حتی ابن ابی الحدید هم به جعلی بودن این خبر حکم کرده و اینچنین آورده است : " وضعوه فی مقابله الحدیث المروی عنه فی مرضه : ائتونی بدوات و بیاض اکتب لکم ما لا تضلون بعده ابدا فاختلفوا عنده ... " یعنی این روایت را در مقابل حدیث پیامبر ساختند که فرمود : کاغذ و دوات بیاورید تا برایتان چیزی بنویسم تا پس از آن هرگز گمراه نشوید ، پس {صحابه} در کنار رسول خدا اختلاف کردند ... " وچون دیدند شکل صحیح این خبر بر خلاف مصالح آنهاست است لذا شکل مسخ شده آن را ساختند .

puyan
Monday 11 February 2008, 02:34AM
رابعا : در بخشی از این خبر آمده است : "ابی الله و المؤمنون ان یختلف علیک یا ابابکر" یعنی " خدا و مومنان از اختلاف درباره ابوبکر امتناع میکنند " . و یا در نقل دیگری در همین ردیف آمده است : " معاذ الله انه یختلف المومنون فی ابی بکر " یعنی " پناه بر خدا اگر مومنان درباره ابوبکر اختلاف نمایند " .
این امتناع و یا پناه بردن به خدا یا به عنوان خبر دادن از عدم وقوع اختلاف است و یا به عنوان یک دستور شرعی است مبنی بر اینکه مومنان از اختلاف درباره ابوبکر ، شرعاً ، نهی شده اند و خدا نمیخواهد مومنان جز ابوبکر ، فرد دیگری را انتخاب کنند و کسی حق اختلاف درباره جانشینی ابوبکر ندارد .
حال اگر منظور ، خبر دادن از عدم اختلاف باشد که حتما دروغ است ! زیرا عده ای از صحابه که بزرگان صحابه نیز در بین آنها بودند در این امر اختلاف کردند مثل انصار و خصوصاً سعد بن عباده ( بزرگ قبیله خزرج ) و نیز بنی هاشم و ... و انکار این اختلاف ناشی از عدم اطلاع از متون مسلم تاریخی است ! اختلاف حضرت علی علیه السلام و ابوبکر به حدی است که معاویه به وسیله آن و با یادآوری آن ، سعی در شوراندن سپاه آن حضرت بر علیه ایشان دارد ( نامه 28 نهج البلاغه ) .
لذا این عبارت " ابی الله " و یا " معاذ الله " نمیتواند گزارشی از عدم وقوع اختلاف باشد .
اما اگر منظور از این عبارات ، نهی از اختلاف باشد مستلزم فاسق دانستن عده ای از صحابه خواهد شد چرا که مطابق نقل تاریخ اختلافاتی روی داده است و لذا این اختلافات بر خلاف امر خدا و رسولش خواهد بود و صحابه را تفسیق مینماید ؛ و این امر با ملاک سنیان مبنی بر عدالت صحابه در تعارض است و موجب میشود که سنیان بخاطر حفظ عدالت صحابه روایتهای اینچنینی را معلول دانسته ، از درجه اعتبار ساقط بدانند .
خامسا : براستی چرا عایشه و یا سایر سنیان در روز سقیفه و یا حتی بعد از آن هیچیک به این روایت اشاره نکردند تا دیگران در کار ابوبکر اختلاف نکنند ؟ حتی در دوران حاکمیت ابوبکر و عمر و حتی عثمان خبری از این روایت نیست ، نتیجه آنکه این خبر بعدها ساخته و پرداخته شده است ...
سادسا : از عایشه حدیث صحیحی ( صحیح در ملاک سنیان ) در دست است که پیامبر از دنیا رفتند و هیچ کس را به عنوان جانشین تعیین نکردند و برای خلافت خود از هیچ کس نام نبردند . پس چگونه است که نویسنده این مقاله در چند جای این نوشته ، موضع قبلی خود را فراموش میکند ؟ آیا به این دلیل نیست که گفته اند دروغگو فراموشکار میشود ؟!! اخبار مزبور ( که مورد قبول سنیان است ) شاهد دیگری بر ساختگی بودن اخباری جعلی از این دست است .
سابعا : آیا پیامبر ناخود آگاه به این فکر افتادند که ابوبکر را جانشین خود کنند و یا این امری بود که ایشان از پیش در نظر داشتند ؟ اگر امری ناخود آگاه و ناگهانی بود که با رسالت الهی ایشان و احاطه ایشان بر امور مسلمین سازگار نیست که امری با این درجه اهمیت بطور ناگهانی به ذهنشان خطور کند (!) و اگر امری سابقه دار و از پیش مسلّم بوده است پس چرا پیامبر جانشین خود را با سپاه اسامه به سفری دور میفرستند و او را ( همچون سایر سپاهیان ) ملزم میکنند که حتما با این سپاه مدینه را به مقصد مرزهای روم که فاصله زیادی با مدینه داشت ( تقریبا مرز اردن و فلسطین امروز ) ترک کند ؟! حضور ابوبکر در سپاه اسامه از قطعیات است ، آن هم در شرایطی که حضرت علی علیه السلام قطعا جزو سپاه اسامه نبوده و قرار بوده در مدینه و در کنار پیامبر بمانند . اگر پیامبر می خواستند که ابوبکر پس از ایشان زمامداری کند لازم بود در آن شرایط سخت و بحرانی و در آن بیماری ای که امیدی به بهبودی ایشان نمیرفت او را در جمع سپاهیان قرار ندهند و نام او را از اول از لیست سپاهیان خارج کنند .
این نکته نیز از نشانه های ساختگی بودن این اخبار است .
ثامنا : و به عنوان یک نکته جالب مشابهت این اخبار با اخبار دیگری است که جریان از دنیا رفتن ابوبکر را نقل میکنند که چطور در لحظات آخر به اغماء رفت و به هوش آمد و از این موضوع که عثمان ، که بر بالین ابوبکر بود ، نام عمر را به عنوان خلیفه بعدی نوشته است خوشحال شد و نظر خود را تامین شده دید .
تاسعا : ... و مگر نویسنده این مقاله فراموش کرده که در چند خط پایین تر برای آنکه القاء کند که حضرت علی علیه السلام قائل به خلافت خود نبودند روایتی را از قول آن حضرت و عمر نقل کرده است که آن دو فرمودند : " لم یعهد النبی فیالخلافة شیاً " یعنی : "پیامبر درامر خلافت چیزی را بیان نداشتند. " ؟
این خبر از یک سو ، و اخباری که مضمون آنها تعیین ابوبکر بر خلافت است از سوی دیگر ، با هم در تضادند ! حال چگونه است که نویسنده سنی این مقاله از این دو دسته خبر متضاد برای القاء منظور خود سود میجوید از جنبه های جالب توجه این مقاله است !!

puyan
Tuesday 12 February 2008, 12:36PM
رابعاً حضرت علی رضی الله عنه خود منکر ولایت وخلافتبعد از پیامبر است و در این باره روایات متعددی است که به بعضی از آنها اشاره میشود.

1-عن قیس بن عبادة قال قال لی علی ان رسول الله مرض لیالی و ایاماً ینادیبالصلاة فیقول: «مروا ابابکر یصلی بالناس» فلما قبض رسول الله نظرت فاذا الصلاةعَلَم الاسلام و قوام الدین فرضینا لدنیانا من رضی رسول الله لدیننا فبایعناابابکر» (تکمله فتح الملهم: 2/138)

از قیس بن عباده روایت است که ایشانمی فرمایند حضرت علی رضی الله به من فرمودند: آنحضرت چند شبانه روزی که مریض بود وبه نماز فراخوانده می شد می فرمود: به ابوبکر (رضی الله عنه) دستور فرمایید تا نمازرا برپا دارد هنگامیکه رسول الله صلی الله علیه وسلم وفات کرد با خود اندیشیدم کهنماز پرچم و قوام دین است و پیامبر، ابوبکر را در امر دینمان بر ما برگزیده اند سپسما نیز راضی شدیم که ابوبکر (رضی الله عنه) درامور دنیا (خلافت) نیز برگزیده شود،لذا با او بیعت کردیم.

6- و منها ما رواه ابو الحجاف قال: لما بویع ابوبکر و بایعه الناس قام ینادی ثلاثاً ایها الناس قد اقلتکم بیعتکم فقالعلی و الله لا نقیلک و لا نستقیلک قدمک رسول الله فی الصلاة فما ذا یوخرک؟ (انسابالاشراف: 1/587، ریاض النضرة: 1/229)

ابو الحجاف روایت می کند: وقتی کهبا حضرت ابوبکر مردم بیعت کردند سه بار به مردم خطاب کردند اگر بیعت را درست نمیدانید می توانید بیعت خود را فسخ کنید. حضرت علی فرمودند: قسم به خدا بیعت را فسخنمی کنیم و طلب فسخ را نداریم.
رسول الله شما را در نماز مقدم کرده اند پس چیزی میتواند شما را عقب بیندازد.



در موضوع نماز ابوبکر ظاهر روایات بقدری مختلفند و این اختلافات بقدری جدّی اند که درباره حقیقت ماجرا ذهن را با سوالهای متعدی روبرو میکنند .
در ضمن این روایات آمده است :
1- " ابوبکر یصلی بصلاه رسول الله " یعنی " ابوبکر نمازش را به پیامبر اقتدا کرد ( پشت سر پیامبر نماز خواند ) " البدایه و النهایه - ابن کثیر ج5ص254
2- پیامبر وقتی دریافتند که ابوبکر میخواهد با مردم نماز بخواند کشان کشان خود را به مسجد رساندند و خود ، نماز را اقامه کردند . صحیح - مسلم ج 2 ص 23
3- در روایتی آمده که پیامبر به ابوبکر اقتدا کردند !!!
4- در روایتی آمده ابوبکر نماز چند روز را خواند ! فراموش نکنیم که نام ابوبکر جزو سپاه اسامه ثبت است و شکی در این موضوع نیست که ابوبکر به هر حال هرجایی میتوانست باشد چز در مدینه !
5- در روایاتی آمده که پیامبر برای همان یک نماز هم فرستادند تا ابوبکر را بیاورند .
6- روایتی نقل میکند که ابوبکر مکبّر بود و نماز را پیامبر خواندند .
7- روایتی نقل میکند که عمر تکبیر نماز را میگفت ( مکبر بود ) و ( احتمالا ) ابوبکر نماز میخواند و پیامبر فرمودند :. " یابی الله ذلک و المسلمون " یعنی : " خدا و مسلمانان ابا میکنند و امتناع دارند " !!
8- و در آخر و البته جالبتر از همه ، روایتی است که در سنن بیهقی از عایشه نقل شده که او گفت : " من الناس یقول کان ابوبکر المقدم بین یدی رسول الله صلی الله علیه {و آله} و سلم فی الصف و منهم یقول کان النبی المقدم الناس" یعنی : " عده ای از مردم میگویند ابوبکر امام بود و پیامبر پشت سر او نماز خواند و عده دیگری هم میگویند پیامبر امام بود " !! ( السنن الکبری – بیهقی ج3 ص82 ) و نیز ( فتح الباری – ابن حجر – ج2 ص130)
جایی که خود عایشه هم نداند بالاخره چه کسی نماز را امامت کرده است و بد تر از آن ، جایی که خود مردم ندانند که بالاخره امام جماعتشان چه کسی بوده است چگونه میتوان نماز ( فرضی ) ابوبکر را نشانه این دانست که پیامبر میخواستند او را خلیفه کنند ؟
9- ابن حجر در فتح الباری از این موضوع با " اختلاف شدید " (!) یاد میکند . همچنین در فتح الباری درباره روایات منقول از عایشه درباره نماز ابوبکر آمده است : " تضافرت الروایات عنها بالجزم بما یدل علی ان النبی صلی الله علیه { و آله } و سلم کان هو الامام فی تلک الصلاه یعنی : روی هم رفته روایاتی که از عایشه درباره آن نماز وارد شده اند قطعاً بر این مطلب دلالت میکنند که این پیامبر بودند که در آن نماز ، امامت کردند .

و اخباری ساختگی از این دست ما را به یاد گفته عامر بن شراحیل می اندازد : " اکثر من کُذِب علیه من الامّه الاسلامیّه هو امیرالمومنین علیه السلام " یعنی : "در ميان توده مسلمانان كسى كه بيش از همه بر او دروغ بستند حضرت علی علیه السلام است . " تذکره الحفاظ -ذهبی ج1 ص 77
به هر حال این موضوع رسواتر از آنست که بتوان آن را دستمایه حقّ کسی بر جانشینی پیامبر دانست . هر چند با فرض صحت هم هیچگونه ارتباطی میان امامت یک نماز و جانشینی رسول خدا وجود ندارد .


2- قال عباس لعلی: اذهب بنا الی رسول اللهفلنسأله فیمن هذا الامر ان کان فینا علمنا و ان کان فی غیرنا علمنا فاوصی بنا فقالعلی انا و الله لئن سألناها رسول الله فمنعناها لا یعطیناها الناس بعده و انی والله لا اسألها رسول الله. (صحیح بخاری: 2/927، فتح الباری: 8/117)

حضرت عباس رضی الله عنه به حضرت علی رضی الله عنه گفت: مرا نزد رسولالله ببر تا از او بپرسیم که امر خلافت در حق چه کسی است؟ اگر در بین ما باشد آنرامی دانیم و اگر در حق دیگران باشد به پیامبر صلی الله علیه وسلم پیشنهاد می کنیم کهآنرا در حق ما وصیت کند. حضرت علی رضی الله عنه فرمود: اگر خلافت را از آنحضرتتقاضا کنیم ما را از آن باز می داد و بعد از آن مردم، آنرا به ما نمی دهند هماناسوگند به خدا که من خلافت را از آنحضرت صلی الله علیه وسلم تقاضا نکنم.



از کجای این حدیث ( به فرض صحت ) میتوان ادعا کرد : "حضرت علی رضی الله عنه منکر ولایت وخلافتبعد از پیامبر است " بزرگترین ادعایی که میتوان مطرح کرد اینست که آن حضرت برای جانشینی و خلافت پیامبر رأسا اقدام ننموده و خود پیشنهادی به پیامبر نداده اند و منتظر اعلام خود پیامبر مانده اند . طبیعتا هم باید چنین باشد چون جانشینی پیامبر خدا با توصیه و اعمال نظر اطرافیان و فامیل بازی و این قبیل امور حاصل نمیشود بلکه این رسول خداست که خود ، بنا به مصالح الهی و مطابق مشیت الهی ، جانشین خود را انتخاب و معرفی مینمایند .

puyan
Wednesday 13 February 2008, 04:57PM
3- قال علی فی نهج البلاغة خطبة 36:

«رضینا عن الله قضائه و سلمنالله امره اترانی اکذب علی رسول الله و الله لانا اول من صدقه فلا اکون اول من کذبعلیه فذا نظرت فی امرنا فاذا طاعتی سبقت بیعتنی و اذا المیثاق فی عنقی لغیری».

حضرت علی در طی خطبه در نهج البلاغة می فرمایند: ما تسلیم قضا و قدر الهی هستیمآیا شما تا کنون دیده اید که بر رسول الله (صلی الله علیه وسلم) دروغ ببندم؟ قسم بهخدا من اولین کسی هستم که او را تصدیق می کنم و اولین تکذیب کننده قرار نمی گیرم،پس از مقدار تأملی اندیشیدم در امر خلافت که طاعت من از بیعتم پیشی جسته است ومیثاق و وفای به عهد خلافت بر من لازم شده است که از دیگران پیروی کنم.



اولا : با تکیه به شروح نهج البلاغه روشن میشود که این کلام حضرت ربطی به زمامداری ابوبکر ندارد و مربوط به قبول خلافت از جانب ایشان بوده و زمان آن ، پس از مرگ عثمان است . نهایتاً شارحان در زمان این سخن اختلاف دارند .
ثانیا : حضرت از یک پیمان سخن میگویند اما از محتوای آن پیمان و مفاد آن عهد چیزی نمی گویند لذا ذکر عنوان " میثاق " نمیتواند دستاویزی برای انحراف منظور حضرت به پذیرش خلافت ابوبکر و یا محقّ نبودن خودشان در امر خلافت باشد .
اتفاقا گزارشی در دست است که به پیمان میان رسول خدا و حضرت علی علیه السلام اشاره میکند :
" وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَهِدَ إِلَيَّ عَهْداً فَقَالَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَكَ وِلَايَتِي فَإِنْ وَلَّوْكَ فِي عَافِيَةٍ وَ رَجَعُوا عَلَيْكَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَيْكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِيهِ، فَإِنَّ اللَّهَ سَيَجْعَلُ لَكَ مَخْرَجا " یعنی : " پیامبر با من عهدی بستند پس فرمودند ای پسر ابی طالب ولایت من از آن توست پس اگر ولایت تو را با عافیت پذیرفتند و با رضایت به سوی تو بازگشتند برای امورشان اقدام کن و اگر دچار اختلاف شدند پس آنها و هر چه به آن مشغولند را رها کن ، پس همانا خداوند بزودی برایت گشایشی قرار خواهد داد . "


4- قال علی لو عهد الینا رسول الله عهداً لجاد لنا علیه حتی نموت اوقال لنا قولاً لا نفذناه علی رغمنا» (تکمله فتح الملهم:
2/138)
حضرتعلی رضی الله عنه می فرمایند: اگر آنحضرت به ما در امر خلافت عهد و پیمانی می بست وآنرا به ما می بخشید بر آن امر تا مرگ می جنگیدیم و یا اینکه اگر به ما در این امرقولی می گفت البته آنرا جاری می کردیم.



درباره این مدرک لازم است نکات زیر مورد توجه قرار گیرد :
1- از کجای این عبارات انکار حق خلافت از سوی حضرت برداشت میشود ؟ اگر گفته شود : " در صورتی که عهد خلافتی در میان بوده ، باید آن حضرت می جنگیده است " پاسخ کاملا روشن است ، چرا که رسول خدا هم در مکه ، با آن که صاحب حق نبوت بودند بنا به مصالح فراوان از ابتدا با کفار قریش منازعه و جنگ نکردند و حتی در برابر ظلمهایی که قریش به مسلمانان مظلوم روا میداشتند سکوت میفرمودند ، تا زمانی که بنا به تشخیص الهی خود در مقابل ظلمهای قریش برخورد جنگی نمودند ؛ این سنت میتواند در موضوعات مختلف از سوی افراد مختلف به اجرا در آید . البته برداشت " خلافت " از کلمه " عهد " در اینجا ، هیچ استناد موجّهی ندارد ، اما به فرض که چنین هم باشد باز هم دلیلی برای برداشت انکار حق خلافت از سوی حضرت علی علیه السلام نمیتواند باشد و چنین برداشتی در واقع نوعی سوء استفاده از متن تلقی میشود !
2- متاسفانه از سوی نویسنده مقاله " حدیث قرطاس " خیانتی در این مدرک صورت گرفته است و آن نقل ناقص و بریده خبر است ! برای آگاهی بیشتر ، خبر مورد اشاره را از چند خط قبل ارائه میدهم و توضیح عرض میکنم :
" الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي اخْتَارَ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنَّا نَبِيّاً وَ ابْتَعَثَهُ إِلَيْنَا رَسُولًا، فَنَحْنُ أَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ الْحِكْمَةِ، وَ أَمَانٌ لِأَهْلِ الْأَرْضِ، وَ نَجَاةٌ لِمَنْ طَلَبَ، إِنَّ لَنَا حَقّاً إِنْ نُعْطَهُ نَأْخُذْهُ وَ إِنْ نُمْنَعْهُ نَرْكَبْ أَعْجَازَ الْإِبِلِ وَ إِنْ طَالَ السُّرَى، لَوْ عَهِدَ إِلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَهْداً لَأَنْفَذْنَا عَهْدَهُ، وَ لَوْ قَالَ لَنَا قَوْلًا لَجَادَلْنَا عَلَيْهِ حَتَّى نَمُوت " .
موضوع مربوط به همان شورایی است که عثمان از آنجا خلیفه شد . حضرت علی علیه السلام در آنجا میگویند : " ستایش خدایی را که محمد صلی الله علیه و آله را از ما برگزید و او را با مقام رسالت به سوی ما فرستاد و پس ما اهل بیت نبوت و گنجینه حکمت و پناه برای اهل زمین و نجات برای طالب آن هستیم ؛ همانا ما صاحب حقی هستیم اگر به ما داده شود آن را میگیریم و اگر از آن منع شویم بر انتهای پشت شتر ( آنجا که نزدیک است سوار کار بیفتد و با زحمت و مشقّت خود را نگه میدارد ) سوار میشویم هر چند راه ، طولانی شود ، اگر پیامبر با ما عهدی ببندد به عهدش وفادار میمانیم و اگر فرمانی را به ما بدهد تا پای جان برای آن فرمان مقابله میکنیم . "
3- همانطور که از ظاهر عبارت روشن است حضرت علی علیه السلام از حقی سخن میگویند که صاحب آن هستند و با لطافت به ممنوع شدن از حقشان اشاره میکنند .
4- حضرت علی علیه السلام مقام و منزلت خود را با عباراتی چون : " أَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ " وَ" مَعْدِنُ الْحِكْمَةِ " و " أَمَانٌ لِأَهْلِ الْأَرْضِ " و " نَجَاةٌ لِمَنْ طَلَبَ " بیان میکنند . آیا نویسنده مقاله همانطور که بخش آخر کلام حضرت را میپسندد و به آن به عنوان قول صحیح استناد میکند به این بخشها نیز اقرار دارد ؟
5- ایشان به وفاداری خود در مقابل عهدی که با رسول الله بسته اند اشاره میکنند و اگر میثاقی میان حضرت علی علیه السلام و پیامبر بسته شده باشد همان میثاقی است که در چند خط بالاتر متن آن را آنگونه که خود حضرت علی علیه السلام فرموده بودند آوردم و آن میثاق درباره دست کشیدن از قتال با مخالفان ولایت در صورت کمی یاران و به خطر افتادن جان ایشان است . اتفاقا خود حضرت تصریح میکنند که اگر میثاق و عهدی که با پیامبر بسته ام نبود به فرمان ایشان تا پای جان وفادار میماندم . این جان فشانی حضرت علی علیه السلام را با توهین عمر به رسول خدا در هنگام شنیدن فرمان ایشان و نسبت دادن هذیان گویی به پیامبر از سوی او ، مقایسه کنیم تا دریابیم چرا حضرت علی علیه السلام ، امیرالمومنین میشوند و عمر ، عمر !

puyan
Thursday 14 February 2008, 02:21AM
نسبت دروغ و اراجیفی که به پیامبر گرامی اسلام داده شده رو محکوم میکنم و اعلام میکنم که اونها انسانهای کثیف و دروغ گویی هستند

سلام

خوب کاری میکنید .

متشکرم

shahin2563
Thursday 14 February 2008, 11:26AM
برادرهای شیعه لطفاً به انجمن اینترنتی مسلمانان سری بزنید بد نیست

خدایا شکر که مولایم علی شد

puyan
Thursday 14 February 2008, 12:59PM
5- عن علی انه قال یوم جمل ان رسول اللهلم یعهد الینا عهداً ناخذ فی امارة و لکنّه شئ رأیناه من قبل انفسنا ثم استخلفابوبکر رحمة الله علی ابی بکر فاقام و استقام ثم استخلف عمر رحمة الله علی عمرفاقام و استقام حتی ضرب الدین بجرانه.
(تکمله فتح الملهم: 2/138 کذا فی مسند احمد)
از حضرت علی رضی الله عنه روایت است که ایشان در جنگ جمل فرمودند: رسولالله در امر خلافت و امارت هیچگونه عهدی با ما نبسته اند ولی این چیزی است که ماآنرا در دلمان احساس کردیم، پس ابوبکر که رحمت خدا بر او باد خلیفه شد و دین رابرپا داشت پس عمر که رحمت خدا بر او باد خلیفه شد، او نیز دین را برپا داشت تااینکه آنرا به نقاط مختلف رساند.

7- و منها ما اخرجه الحاکم فی المستدرک و صححه والبیهقی فی الدلائل عن ابی و ائل قال قیل لعلی الا تستخلف علینا؟ قال ما استخلفرسول الله فاستخلف ولکن ان یرد الله بالناس خیراً فسیجمعهم بعدی علی خیرهم کماجمعهم بعد نبیهم علی خیرهم. (تحفة الاحوذی: 3/230، کذا فی التکملة: 2/138)

امام حاکم در مستدرک روایتی نقل می فرمایند: رسول الله صلی الله علیهوسلم خلیفه نگرفته اند که من خلیفه بگیرم ولی اگر خداوند بر مردم اراده خیری راداشته باشد آنها بعد از من بر بهترین مردم جمع می کند همانگونه که آنها را بعد ازپیامبر بر بهترینشان جمع کرد.

8- عن عمر و علی قالا لم یعهد النبی فیالخلافة شیاً (تکمله فتح الملهم: 2/138)

حضرت عمر و علی می فرمایند: پیامبر درامر خلافت چیزی را بیان نداشتند.


در پاسخ به این اخبار باید به نکاتی توجه کرد :
1- در مخالفت با این اخبار ، روایاتی است که در همین مقاله به آنها استناد شده که پیامبر ، ابوبکر را به جانشینی برگزیدند !! لذا از آنجا که برهان این مقاله با تناقض داخلی روبرو است و نویسنده بطلان برهان خود را به صدای بلند اعلام کرده است ، این مقاله خود ،کوس رسوایی خود را بانگ زده است .
2- روایاتی که در بالا به آنها اشاره شد نشان میدهد حضرت علی علیه السلام اعلام کرده اند پیامبر با ایشان عهدی داشته است که موضوع آن عهد و میثاق در بالا ذکر شد . لذا آن دسته از اخبار نیز با این روایات در تعارض قرار میگیرند . ( وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَهِدَ إِلَيَّ عَهْداً فَقَالَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَكَ وِلَايَتِي ... )
3- تاریخ گزارشهای متعددی دارد که حضرت علی علیه السلام خلافت را حق خود دانسته و ابوبکر را غاصب حق خود معرفی میکنند : "ِ فَقِيلَ لَهُ بَايِعْ أَبَا بَكْرٍ، فَقَالَ أَنَا أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ مِنْكُمْ، وَ لَا أُبَايِعُكُمْ وَ أَنْتُمْ أَوْلَى بِالْبَيْعَةِ لِي ... تَأْخُذُونَهُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتَ غَصْباً ... " یعنی : " به او گفته شد با ابوبکر بیعت کن . آن حضرت فرمود : من سزاوارتر به این امر {حکومت } هستم و شما به بیعت با من شایسته ترید ( باید شما با من بیعت کنید ، نه من با شما ) ... آن { حکومت } را از ما اهل بیت غاصبانه گرفتید ... " احتجاج – طبرسی ج 1ص73
همچنین امام جعفر صادق علیه السلام میفرمایند : " وَ اللَّهِ لَقَدْ جَلَسَا مَجْلِسَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَام غَصْباً ، فَلَا غَفَرَ اللَّهُ لَهُمَا وَ لَا عَفَا عَنْهُمَا " یعنی : " به خدا سوگند که آن دو نفر ( ابوبکر و عمر ) محققا بر جایگاه امیرالمومنین علیه السلام ، غاصبانه نشستند ، خدا آن دو را نیامرزد و آن دو را عفو نکند ! " بحار الانوار ج 30 ص 398


خامساً: اگر پیامبر می خواست علی را خلیفهبگرداند چرا در رؤس الاشهاد اعلام نکرد و در جلسه خصوصی آنرا می خواست اعلام کند.


اولا : چه کسی حق دارد رفتار پیامبر را مورد سوال قرار دهد و تصمیم ایشان را ( هر چه باشد ) زیر سوال ببرد ؟ اگر پیامبر قصد داشتند در جمع حاضران اقدام به نگارش پیام خاصی نمایند که به عنوان یک سند هدایت ، تاکیدی بر اهداف رسالت ایشان باشد با هیچ یک از موازین مقبول ناسازگاری ندارد .
ثانیا : پیامبر این موضوع را بارها اعلام کرده بودند و آخرین بار در غدیر آن را اعلان کردند همچنانکه خود حضرت علی علیه السلام هنگاهی که ایشان را برای بیعت با ابوبکر تهدید میکنند ، میفرمایند :
لَا عَلِمْتُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله تَرَكَ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ لِأَحَدٍ حُجَّةً وَ لَا لِقَائِلٍ مَقَالًا فَأَنْشُدُ اللَّهَ رَجُلًا سَمِعَ النَّبِيَّ صلی الله علیه و آله يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ يَقُولُ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ ، اللهم ... أَنْ يَشْهَدَ بِمَا سَمِعَ قَالَ زَيْدُ بْنُ أَرْقَمَ فَشَهِدَ اثْنَا عَشَرَ رَجُلًا بَدْرِيّاً بِذَلِكَ .
یعنی : فکر نمیکردم رسول خدا در روز غدیر خم برای کسی حجتی باقی گذارده و جای سخن برای کسی گذاشته باشد . پس اگر کسی روز غدیر خم از رسول خدا شنید ، او را به خدا سوگند میدهم که هم اینک به آنچه شنیده است شهادت دهد که فرمود : هر که من مولای اویم پس این علی مولای اوست . خدایا ... . زید بن ارقم گفت پس دوازده نفر از اهل بدر شهادت دادند .

puyan
Thursday 14 February 2008, 01:07PM
آیا اعمال حضرت عمر رضی الله عنه حبط و برباد شده اند؟!
چهارمیناعتراضی که بر حضرت عمر رضی الله عنه شده است، این است که ایشان با منع از آوردنقلم و دوات سبب منازعه و جدال نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم شدند و کسی که نزدآنحضرت منازعه کند این توهین به پیامبر و محفل اوست و بنا به آیه «یا ایها الذینامنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا کقول بعضکم لبعض ان تحبطاعمالکم و انتم لا تشعرون» (ای اهل ایمان بالای صدای پیامبر صدا بلند مکنید و بر اوفریاد مکشید مانند فریاد کشیدن بعضی از شما که این کار، اعمال نیکتان را محو می کندو شما نمی فهمید.- الحجرات 2) کلیه اعمال او حبط و برباد می شود لهذا اعمال حضرتعمر رضی الله عنه (العیاذ بالله) حبط شده اند.
در پاسخ به این اعتراضباید گفت که:
اولاً: الفاظ آیه با این نوع استدلال مخالف اند زیرا که در آیه «لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی» (حجرات 2) فرموده و بیان داشته است که در مقابلحرف پیامبر صلی الله علیه با آنحضرت منازعه نکیند و بااو درگیر نشوید نه اینکه باخود درگیر نشوید، اگر مراد آیه آنگونه که مشا می گوید می بود آیه به الفاظ «یا ایهاالذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت عند النبی» نازل می شد.


ثانیاً: اگر جهر عند النبی سبب حبط اعمال می شود در اینصورت اعمال اکثر صحابه و کسانیکهبرای منازعه و خصومت های قومی نزد آنحضرت می آمدند باید حبط و برباد شود زیرا کهبرای بیان استدلال و توضیح قضایا در بسیاری صورتها با همدیگر در مجلس آنحضرت منازعهمی کردند ولی هیچ کس نگفته است که اعمال آنها حبط و برباد شده است لهذا در اینمسئله نیز عمل حضرت عمر رضی الله عنه حبط عمل نمی شود.

ثالثاً: دراینصورت که بگوئیم عمل حضرت عمر رضی الله عنه حبط شده است تنها عمل وی حبط نمی شودبلکه دیگران و از جمله اهل بیت نیز برباد می شود زیرا که منازعه در بین دو گروهصورت گرفته است و عدهای موافق وعده ای مخالف بوده اند.
دراینصورت اهلبیت و از جمله حضرت علی رضی الله عنه از دو حالت خالی نیست یا اینکه با حضرت عمررضی الله عنه موافق بوده اند و یا انکه با ایشان مخالف بوده اند.

درصورت اول که موافق باشد کلیه اعتراضاتی که بر حضرت عمر رضی الله عنه می شود بر حضرتعلی رضی الله عنه بر می گردد و اگر در صورت ثانی حضرت علی مخالف باشند در اینصورتنیز از دو حالت خالی نیست یا اینکه حضرت علی رضی الله عنه مخالفتش را اعلام داشتهباشند، این خودمنازعه و اختلاف عند النبی میشود و سبب حبط اعمال می گردد و آیه «یاایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول کجهربعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون» (ای اهل ایمان بالای صدای پیامبر صدابلند مکنید و بر او فریاد مکشید مانند فریاد کشیدن بعضی از شما که این کار، اعمالنیکتان را محو می کند و شما نمی فهمید.- الحجرات 2) او را شامل می شود.
و در صورت ثانی اگر ایشان سکوت کنند و هیچگونه عکس العملی از خود نشانندهند آیا ان عمل بر بی وفائی وی حمل نمی شود؟ و آیا سکوت او در این لحظه مایهپایمال شدن حق نمی گردد؟ چرا در این مکان و زمانی که حق پایمال می شود حضرت علی رضیالله سکوت اختیار کنند؟ چرا از حق دفاع نکنند؟ و.....



اولا : پیامبر حال خوبی نداشتند و انسان در چنین حالتی توان سخن گفتن ندارد و اگر سخن بگوید صدای او آهسته خواهد بود ؛ این مساله درباره مریضهایی که سن بالایی دارند تشدید میشود بگونه ای که اطرافیان گاهی به زحمت صدای بیمار را میشنوند . از گزارش تاریخ در مورد حال پیامبر میتوان به شدت بیماری پی برد و آرام بودن صدای پیامبر امری کاملا طبیعی میتواند باشد . از طرف دیگر عمر به صدای بلند معروف بوده است بگونه ای که باید برای کنترل صدای خود و پایین آوردن صدایش در محضر پیامبر دقت میکرده است . حال این عمرِ صدابلند ، در محضر پیامبر میگوید که پیامبر خدا هذیان میگوید ! و سپس کار به منازعه میگشد که نهایتا پیامبر آنها را اخراج میکنند . آیا میتوان پذیرفت که عمر صدایش را پایینتر از صدای پیامبر برده و به آرامی و با ادب (!) و خضوع (!)گفته است : پیامبر هذیان میگوید ؟!
با توجه به این مسائل پی میبریم که بی حرمتی عمر به پیامبر به این ترتیب با صدایی بلند تر از صدای بیمار و آهسته پیامبر بوده و لذا مشمول آیه حبط عمل میگردد . توجه داشته باشیم که عمر در پاسخ پیامبر صدایش بلند بوده و چنین حرفی زده است و سخن او به دعوای دو نفر که به نزد پیامبر آمده باشند و با یکدیگر بلند صحبت کنند ربطی ندارد . « یاایها الذین امنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول کجهربعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون » ؛ و بد نیست بدانیم در روایات ، عمر اینگونه وصف شده است : " کان رجلا مجهرا " یعنی " مردی بلند صدا بود ! " مسند – احمد حنبل –ج4ص322 سنن ابی داوود ج2 ص405
ثانیا : اگر نکته قبلی را با توجه به قرائن حالیه برداشت کردیم اما نکته دیگری هست که قرائن آن در تاریخ ثبت گشته و نمیتوان منکر آن شد :
در روایات قلم و دوات به مواردی بر میخوریم که نشاندهنده آزرده شدن پیامبر از وقایعی که در حضور ایشان رخ داده است . وقتی عمر آن عبارت توهین آمیز را به پیامبر گفت پیامبر غمگین شدند ( غُمَّ ) ، پیامبر از بی ادبی حضار ، و در ادامه حرف عمر ، آنها را از محضرشان اخراج کردند( قُومُوا عَنِّی ) ، علاوه بر این پس از آن ماجراها وقتی از پیامبر پرسیدند : خواسته شما را برآوریم ؟ فرمودند : آیا پس از آنچه این مرد گفت ؟ ( أ و بعد ماذا قال ؟ ) ، و یا وقتی عمر در حضور پیامبر به زنان ایشان توهین میکند پیامبر میفرمایند : این زنان از شما بهترند ( هنّ خیر منکم ) ، و نیز در هنگامی که رسول خدا به مسلمانان امری کرده است عمر با آن فرمان مخالفت کرده و به مسلمانان اینطور خطاب میکند : قرآن در نزد شماست ، کتاب خدا برای ما کافیست ! (عندکم القرآن حسبنا کتاب الله )یعنی سخن رسول خدا را رها کنید و سخن من را بگیرید ؛ این مخالفت آشکار این رو در رویی با پیامبر و دستوز ایشان مسلما موجب آزرده شدن رسول خدا گشته است و قرائن مکتوب تاریخی هیچ شکی در این موضوع باقی نمیگذارد .
اکنون به آیاتی از قرآن توجه میکنیم :
1- إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً (57)احزاب
بى‏گمان، كسانى كه خدا و پيامبر او را آزار مى‏رسانند، خدا آنان را در دنيا و آخرت لعنت كرده و برايشان عذابى خفّت‏آور آماده ساخته است. (57)
2- وَ الَّذينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبيناً (58)احزاب
و كسانى كه مردان و زنان مؤمن را بى‏آنكه مرتكب [عمل زشتى‏] شده باشند آزار مى‏رسانند، قطعاً تهمت و گناهى آشكار به گردن گرفته‏اند. (58)

نکته اول : عمر پیامبر را در دنیا آزرده است به دلیل مواردی که در چند خط بالاتر اشاره کردم .
از طرف دیگر مسلما با انجام نشدن دستور پیامبر عده ای به ضلالت و گمراهی افتاده اند که هیچ کس نمیتواند منکر آن گردد ؛ و این گمراهی عده ای از مسلمین ، موجب آزرده شدن پیامبر در آخرت میگردد .
لذا عمر هم در دنیا و هم در آخرت موجب آزرده شدن پیامبر شده و مطابق آیه اول خود را مشمول لعنت خدا و عذاب خفت آور او گردانده است .
نکته دوم : همانطور که در تاریخ آمده و به بخشهایی از آن در بالا اشاره شد عمر به زنان پیامبر بی دلیل توهین کرده و به آنها تهمتی وارد کرده است ؛ عمر چگونه به خود حق میدهد که به زنان پیامبر بگوید شما برای پیامبر همچون زنان نابکار اطراف یوسف هستید که میخواستند او را اغوا کنند . اگر این سخن از پیامبر صادر شده باشد حتما با حقیقت سازگار بوده و زنان پیامبر ( دست کم تعدادی از آنها ) با یان طعن پیامبر خطاکاری و حیله گری خود را نشان داده اند . اما این سخن هیچگاه از جانب عمر پذیرفته نیست و یک تهمت آشکار محسوب میگردد .
از سوی دیگر عمر با گفتن عبارت " او ( پیامبر ) هذیان میگوید " به رسول خدا تهمت هذیان گویی زده است در حالیکه از مسلمیّات اسلام است که رسول خدا هیچگاه دچار هذیان گویی نمیشود و وقتی در می یابیم که موضوع هدایت جامعه در میان بوده است در معصوم بودن پیامبر در این گفتارشان در بین مسلمانان به یک اجماع کلی بر میخوریم که همه در آن اتفاق نظر دارند !
لذا عمر مشمول آیه دوم شده و مصداق تهمت زنندگان به مردان و زنان مومن گشته و مرتکب " بهتان " و " اثم مبین " شده است .

ثالثا : اصلا قرار نبود عمر در آن زمان در مدینه باشد و او موظف بود طبق دستور چند باره و مؤکد رسول خدا در سپاه اسامه حضور داشته باشد و تخلف او از دستور پیامبر و خروج از سپاه ، او را مشمول نفرین پیامبر کرده است که در روزهای پایانی عمر شریف خود بارها و بارها تکرار میکردند . " أنفذوا جیش اسامه ، لعن الله من تخلّف عنه ! " یعنی : "سپاه اسامه را حرکت دهید ، خدا لعنت کند هر کسی را که از سپاه تخلف ورزد " و لذا حضور عمر در اتاق رسول خدا و خروج او از سپاه ( به هر بهانه ای که باشد ) تخلف از سپاه محسوب شده و متخلفین ملعون خواهند بود .
رابعا : در هیچ منبع تاریخی نمی یابیم که حضرت علی علیه السلام هم در منازعه شرکت کرده اند . اتفاقا به این دلیل که مطابق گروهی از روایات پیامبر با امیرالمومنین علیه السلام پس از آن ماجرا سخنانی فرموده اند پی میبریم که آن حضرت جزو صحابه اخراج شده نبودند و پس از بیرون رفتن آنها بر بالین برادرشان رسول خدا حاضر بوده اند .
رابعا : شرکت نکردن امیرالمومنین علیه السلام در آن منازعه قطعی است زیرا از آنجا که ایشان با فضیلت ترین مسلمانان در علم و ادب و تقوا و سایر کمالات هستند لذا این نکته ابتدایی را حتما مورد توجه قرار داده و ادب حضور در کنار رسول خدا را درک کرده و وارد منازعه اصحاب نمیشوند و متاسفانه این اصحاب هستند که بدون توجه به این نکته ساده به دعوا و جنجال بر بالین رسول خدا می پردازند .

puyan
Saturday 16 February 2008, 02:45AM
آیا نسبت تضییع حقمسلمین به حضرت عمر رضی الله عنه درست است؟!
پنجمین اعتراضی که به حضرت عمر رضیالله عنه شده است اینست که: حضرت عمر رضی الله عنه تضییع حق مسلمین نمودند و بانیاوردن و منع قلم و دوات، حقوق مسلمین را پایمال کردند و این بزرگترین خیانتی استکه به جهان اسلام و مسلمین نمودند. (العیاذ بالله)
با توجه به پاسخاعتراضات گذشته، پاسخ این اعتراض خود به خود آشکار گشت، در حقیقت حضرت عمر رضی اللهعنه حقی از حقوق مسلمین را پایمال نکرده، بلکه قصد اشفاق و ترحم بر پیامبر را داشتهو خواستار راحتی ایشان بوده است.




این کدامین اشفاق و ترحم است که با توهین به پیامبر حاصل میشود ؟
این کدامین اشفاق و ترحم است که با مخالفت صریح با دستور رسول الله حاصل میشود ؟
این کدامین اشفاق و ترحم است که با توهین به زنان پیامبر آن هم در حضور ایشان حاصل میشود ؟
این کدامین اشفاق و ترحم و طلب راحتی است که با نادیده گرفتن خواسته ایشان برای پیامبر تعیین تکلیف میکند ؟ آیا عمر به راحتی پیامبر از خود ایشان آگاه تر است ؟
براستی چه کسی برای اشفاق و ترحم و طلب راحتی دوست خود در بستر بیماری به او نسبت هذیان گویی میدهد و بر بالینش دعوا و جنجال راه می اندازد و به همسرانش توهین میکند و سخن او را رد کرده و سخن خودش را جایگزین خواسته او میکند ؟



در اینصورت اگر بگوئیم که حضرت عمررضی الله عنه تضییع حق مسلمین نموده است، این اعتراض نه تنها به حضرت عمر رضی اللهعنه بلکه به پیامبر صلی الله علیه وسلم و اهل بیت نیز بر می گردد؛ اگر منع کتابتتضییع حق بشمار می ورد آیا عدم کتابت و ترک آن به سبب منع حضرت عمر رضی الله عنهتضییع حق به شمار نمی رود.
اگر حضرت عمر رضی الله عنه در این لحظه پیامبر راوادار به تضییع حق کرده بود در لحظات و ساعات دیگر که پیامبر و یارانش بودند و حضرتعمر رضی الله عنه در آن جلسه تشریف نداشتند، چرا در آن لحظه این حق را بیاننداشتند؟ آیا از حضرت عمر رضی الله عنه می ترسیدند؟ و آیا عدم بیان این حق مخالف باآیه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فلما بلغت رسالته و اللهیعصمک من الناس» (مائده 67) نیست؟!
چگونه به خود اجازه می دهیم که بگوئیمپیامبر از دنیا رفتند و حقی از حقوق مسلمین را بیان نداشتند!! و این حق تا قیامتپایمال شد!!


اولا : این اظهار نظر شما تکرار عمل عمر است پس از 1400 سال و بخوبی نشان میدهد شما در کدام مکتب و مشرب فکری دانش آموزی کرده و فکر خود را از سطل کدام مشرب پر کرده اید .
چگونه به خود حق میدهید اعمال رسول خدا را گمانه زنی کرده و درست و نادرست آن را سنجش نمایید .
چگونه به خود حق میدهید تصمیمات پیامبر خدا را با میزان معیوب خود بسنجید ؟ این ، گام نهادن در کژ راهه ایست که عمر گشاینده آن است .
ثانیا : جالب اینجاست که ما ، امروز و پس از گذشت قرنها ، هماهنگی رفتار رسول خدا را با منطق قرآن و عقل سلیم درک کرده و در می یابیم .
در پاسخ شما عرض میکنم اگر پیامبر در آن جمع اصحاب اصرار به نوشتن آن متن داشتند و عمر آن متن را با امیال خود در تضاد میدید ( همانطور که بعد ها نزد ابن عباس اقرار کرد ) پس از رسول خدا میتوانست بگوید : این نوشته درست نیست ! من که گفتم پیامبر هذیان میگوید و حال طبیعی ندارد (!) شدت بیماری ایشان را به نوشتن این مطالب واداشته است (!) ؛ و عمر با این سخن میتوانست پیام پیامبر را از ارزش ساقط کند و مردم عوام که نگاهشان به رؤسایشان است این سخن را از او میپذیرفتند و لذا راه برای انکار تدریجی فرمایشهای پیامبر باز میشد .
لذا اینکه پیامبر در جمع اصحابی که چنین به مجادله پرداختند اقدام به نوشتن ننموده و از درخواستشان صرف نظر کردند میتواند امری معقول و هشیارانه تلقی گردد .
با این نگاه یکبار دیگر به فرمایش پیامبر آنگاه که از ایشان پرسیدند : " آیا اکنون درخواست شما را اجابت کنیم ؟ " توجه کنیم : " أ وَ بَعدَ مَا ذَا قَالَ "؟! آیا شما میخواهید من بعد از آنکه عمر چنین حرفی زد مطلب خود را برایتان بنویسم ؟ " و ایشان در آن جمع درخواستشان را تکرار نکردند و به اصحاب فرمودند : بلند شوید و از پیش من بیرون بروید ! ( قُومُوا عَنِّی )
ثالثا : اتفاقا چون به آیه ابلاغ اشاره کردید ( یا ایها الرسول بلغ ... ) بد نیست اشاره کنم پیامبر در غدیر خم امر خلافت پس از خود را اعلان عمومی و همگانی کرده بودند و از مردم بیعت گرفتند و به همین دلیل است که حضرت علی میفرمایند : " لَا عَلِمْتُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله تَرَكَ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ لِأَحَدٍ حُجَّةً وَ لَا لِقَائِلٍ مَقَالًا " یعنی : " فکر نمیکردم رسول خدا در روز غدیر خم برای کسی حجتی باقی گذارده و جای سخن برای کسی گذاشته باشد . "
لذا لطفاً جنابعالی نگران آیه قرآن ، پیامبر ، و رسالت ایشان نباشید !! آنچه پیامبر در صدد نگارش آن بودند نکته ای بود که اگر عمر دخالت نمیکرد ویژگی خاصش در هدایت گمراهان و پایداری هدایت یافتگان ، بر همگان روشن میشد .
رابعا : اتفاقاً مطابق نقل تاریخ ، پیام پیامبر نوشته شده است اما پس از رفتن اصحاب جنجالی و توهین کننده .
اکنون بخشهایی از این حدیث را نقل میکنم :
راوی حدیث سلمان است که میگوید : " سمعت عليا عليه السلام بعد ما قال ذلك الرجل ما قال و غضب رسول الله صلى الله عليه و آله و دفع الكتف ألا نسأل رسول الله عن الذي كان أراد أن يكتب في الكتف مما لو كتبه لم يضل أحد و لم يختلف اثنان فسكت حتى إذا قام من في البيت و بقي علي و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام و ذهبنا نقوم أنا و صاحبي أبو ذر و المقداد، قال لنا علي عليه السلام اجلسوا . فأراد أن يسأل رسول الله صلى الله عليه و آله و نحن نسمع، فابتدأه رسول الله صلى الله عليه و آله فقال «يا أخي، أما سمعت ما قال عدو الله أتاني جبرئيل قبل فأخبرني أنه سامري هذه الأمة و أن صاحبه عجلها، و أن الله قد قضى الفرقة و الاختلاف على أمتي من بعدي، فأمرني أن أكتب ذلك الكتاب الذي أردت أن أكتبه في الكتف لك، و أشهد هؤلاء الثلاثة عليه، ادع لي بصحيفة». فأتى بها. فأملى عليه أسماء الأئمة الهداة من بعده رجلا رجلا و علي عليه السلام يخطه بيده. و قال صلى الله عليه و آله إني أشهدكم أن أخي و وزيري و وارثي و خليفتي في أمتي علي بن أبي طالب، ثم الحسن ثم الحسين ثم من بعدهم تسعة من ولد الحسين. ثم لم أحفظ منهم غير رجلين علي و محمد، ثم اشتبه الآخرون من أسماء الأئمة عليهم السلام، غير أني سمعت صفة المهدي و عدله و عمله و أن الله يملأ به الأرض عدلا كما ملئت ظلما و جورا. ثم قال النبي صلى الله عليه و آله إني أردت أن أكتب هذا ثم أخرج به إلى المسجد ثم أدعو العامة فأقرأه عليهم و أشهدهم عليه. "
" سلمان میگوید : بعد از آنکه آن مرد ( عمر ) آن سخن را گفت و پیامبر غضبناک شدند و کتف را رها کردند از حضرت علی علیه السلام شنیدم که فرمود : آیا از پیامبر نپرسیم چه مطلبی میخواستند در کتف بنویسند که اگر آن را مینوشتند احدی گمراه نمیشد و دو نفر با هم اختلاف نمیکردند ؟ من سکوت کردم تا کسانی که در خانه بودند برخاستند و فقط امیرالمومنین علیه السلام و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام باقی ماندند . من و دو رفیقم ابوذر و مقداد هم خواستیم برخیزیم که علی علیه السلام به ما فرمود بنشینید . حضرت میخواستند از پیامبر بپرسند و ما هم بشنویم .ولی خود پیامبر ابتدائا فرمودند : برادرم ، نشنیدی دشمن خدا چه گفت ؟ جبرئیل کمی قبل از این نزد من آمد و به من خبر داد که او سامری این امت است و رفیقش ( ابوبکر ) گوساله آن است . خداوند تفرقه و اختلاف را بعد از من بر امتم نوشته است ( زمینه امتحان امت ) . لذا جبرئیل به من دستور داد بنویسم آن نوشته ای را که می خواستم در کتف بنویسم و این سه نفر ( سلمان و ابوذر و مقداد ) را بر آن شاهد بگیرم ؛ برایم ورقه ای بیاورید ، برای حضرت ورقه ای آوردند پیامبر نام امامان بعد از خود را یکی پس از دیگری املاء میفرمود و علی علیه السلام به دست خویش مینوشت . همچنین فرمود : من شما را شاهد میگیرم که برادرم و وزیرم و وارثم و خلیفه ام در امتم علی بن ابیطالب است و سپس حسن و سپس حسین و بعد از آنان نه نفر از فرزندان حسین اند . راوی گوید از نام امامان جز دو نفر به نام محمد و علی به یادم نماند و در نام بقیه ائمه به اشتباه افتادم ولی توصیف حضرت مهدی و عدالت او و برنامه اش را شنیدم و اینکه خداوند به دست او زمین را پر از عدل و داد میکند همانگونه که از ظلم و جور پر شده باشد . سپس پیامبر فرمود : من میخواستم تا این را بنویسم سپس آنرا به مسجد ببرم و عموم مردم را دعوت کنم و آن را برایشان بخوانم و آنان را { هم } بر آن شاهد بگیرم . "
می بینیم که پیامبر پیامی را که پیشتر در غدیر گفته بودند در این نامه نیز تأکید نموده اند و لذا آنانکه به دنبال هدایت میگردند میتوانند از این پیام رسول خدا استفاده کرده و به آن عمل کنند .
البته اگر این نامه در حضور اصحاب و با خط پیامبر و با شهادت اقشار مختلف اصحاب نوشته میشد و به عنوان آخرین سند و تنها دست خط پیامبر باقی میماند هیچ یک از منافقین جرأت عرض اندام در برابر آن را نداشتند اما همانطور که میدانیم این اتفاق خوشایند رخ نداد و پیامبر با ممانعت عمر و هواداری چند تن صحابی از او ، به خواسته خود نرسیدند .

فيروز
Saturday 16 February 2008, 11:33AM
سلام عليکم
با تشکر از زحمات جناب پويان، با دقت به مقاله اصلی که اين دوست بزرگوار در صدد جواب آن بر آمده اند، باز هم روش هميشگی منافقان را می بينيم که به زمين و زمان توهين می کنند تا دامن خليفه شان را از ننگ و عار پاک نشان دهند.

yaallah
Sunday 17 February 2008, 04:01PM
بسم الله الرحمن الرحیم
ان الحکم الا لله
سلام علیکم

http://www.iranclubs.net/forums/showthread.php?t=10137
پست 10 و 11 و 12

والسلام
یا الله

puyan
Sunday 17 February 2008, 04:58PM
بسم الله الرحمن الرحیم
ان الحکم الا لله
سلام علیکم

http://www.iranclubs.net/forums/showthread.php?t=10137
پست 10 و 11 و 12

والسلام
یا الله

سلام

این رفقی ما هول شده و آدرس مقاله حدیق قرظاس را داده تا جواب نوشته های من باشد اما نگاه نکرده که همه مقاله من پاسخ به جزءجزء همین مقاله حدیث قرطاس است !!

خدا چشمان باز بدهد .

متشکرم

puyan
Sunday 17 February 2008, 04:58PM
بسم الله الرحمن الرحیم
ان الحکم الا لله
سلام علیکم

http://www.iranclubs.net/forums/showthread.php?t=10137
پست 10 و 11 و 12

والسلام
یا الله

سلام

این رفیق ما هول شده و آدرس مقاله حدیث قرظاس را داده تا جواب نوشته های من باشد اما نگاه نکرده که همه مقاله من پاسخ به جزءجزء همین مقاله حدیث قرطاس است !!

خدا چشمان باز بدهد .

متشکرم

حسینی
Sunday 17 February 2008, 05:46PM
بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام
و تشکر از جناب پویان عزیز و مهرداد گرامی به خاطر پاسخ های کوبنده به مقاله سطحی حدیث قرطاس.

واقعا لذت بردیم و استفاده کردیم.

اجرکم عند الله
التماس دعا

والله العالم

mehrdad_123
Sunday 17 February 2008, 06:19PM
سلام

این رفیق ما هول شده و آدرس مقاله حدیث قرظاس را داده تا جواب نوشته های من باشد اما نگاه نکرده که همه مقاله من پاسخ به جزءجزء همین مقاله حدیث قرطاس است !!

خدا چشمان باز بدهد .

متشکرم

بسم رب المهدی:
ا...هم عجل لولیک الفرج
و علیکم السلام
ضمن تشکر فراوان از شما استاد بزرگوار جناب Puyan- :smile07:-اجرکم عندا...

-----------------------------------------------
و اما کاربری که اسم خود را یا ا... گذاشته است:
دوستان ببینند منطق اهل سنت را در مناظرات:
این شخص که اسم کاربری خود را یا ا... گذاشته کارش هوچی گری است و شیوه های مختلف عوام فریبی(شما می توانید به بحث های ایشان نگاه کنید و با من حقیر هم عقیده بشوید ان شاا...)
این شخص حتی به خود زحمت خواندن مطالب ما را نداده است و تنها چیزی که یاد گرفته است کبی کردن مقاله ی کذب جناب گلستانی هستش و چیز دیگری بلد نیست:smile31:

برای این برادرمان از صمیم دل متاسفم




.

puyan
Monday 18 February 2008, 12:39AM
آیا حضرت عمر به حجیت حدیث معتقد بودند یا خیر؟!
ششمیناعتراضی که بر حضرت عمر رضی الله عنه شده است اینست که ایشان در مقابل دستور و سنتپیامبر «حسبنا کتاب الله» گفتند و تنها به کتاب الله اکتفا کردند و سنت را حجت قرارندادند، در حالیکه اطاعت و پیروی از پیامبر صلی الله علیه وسلم اطاعت از خداونداستو همانگونه که پیروی از کتاب الله فرض و ضروری است پیروی از سنت نیز ضروری است واین قولشان مخالف آیه «یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولیالامر منکم» (اطاعت خدا و رسول و فرمانداران رابکنید) و مخالف حدیث «من اطاعنی فقداطاع الله و من عصانی فقد عصی الله» (صحیح بخاری: ص 77، صحیح مسلم: ص 32، سنننسائی: 3/154، فتح الباری: 13/11، مستدرک حاکم: 3/121) می باشد لذا حضرت عمر رضیالله عنه العیاذ بالله عاصی و نافرمان اند.

در پاسخ این اعتراض بایدگفت:
اولاً حضرت عمر کلام حسبنا کتاب الله را بنا بر ذکاوت و درایتی که داشتندمطابق با آزمایش و امتحان آنحضرت صلی الله علیه وسلم بیان دشته اند، زیرا که آنحضرت چند روز قبل، اکمال دین را بیان داشته بودند و آیه «الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» (مائده3) را بر یارانش قرائت کرده بودو هم اکنون می خواستند از آنها امتحان بعمل بیاورند که آیا اصحاب و یاران آنحضرتمفهوم اکمال دین را فهمیده اند و یا اینکه در انتظاراند تا برای آنها و برای تکمیلدین چیزی دیگر بیان شود لذا در این جلسه از آنها امتحان گرفتند و حضرت عمر با قول «حسبنا کتاب الله» اشاره کردند که دین تکمیل شده است اذا چیزی از ضروریات و واجباتدین باقی نمانده است. و همان اکمال دین ما را کفایت می کند و این عین رضایت پیامبرصلی الله علیه وسلم است.


اولا : ما از رسول خدا حدیث متواتری در دست داریم که نام آن " حدیث ثقلین " است و اتفاقا پیامبر در آنجا ضمن بیان دو گوهر گرانبها که " قرآن و عترت " هستند آن دو را از هم جداناشدنی ذکر کرده اند و اتفاقا در پایان آن حدیث هم پیامبر فرموده اند: " اگر به این هر دو ( قرآن و عترت ) تمسک کنید هرگز گمراه نخواهید شد ! "
همانطور که میبینیم عبارت تا ابد گمراه نشوید در هر دو عبارت مشترک است ! ( یعنی هم در " حدیث ثقلین " آمده و هم در ماجرای " قلم و دوات " )
حدیث ثقلین از احادیثی است که پیامبر تکرار فرموده اند و در منابع متعدد و معتبر ثبت شده است .
حال با یک نگاه ساده به حدیث ثقلین و عبارت "حسبنا کتاب الله" که گفته عمر است میتوان نتیجه گیری کرد که عمر از این دستور پیامبر که فرمود : " قلم و دوات بیاورید تا برایتان چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید " حدس زد پیامبر باز هم میخواهند به جایگاه مهم عترت و اهل بیت خویش تاکید کنند و پیوند جداناشدنی بین قرآن و عترت را استحکام بیشتری ببخشند و لذا با جلو گیری از نوشته شدن آن نامه ، شعار " حسبنا کتاب الله " را سر داد ! پیامبر که از محتوای پیام خود چیزی نگفته بودند پس تاکید عمر بر تنهایی قرآن برای چیست ؟
گویا میدانست پیامبر میخواهند همچون حدیث ثقلین ، بار دیگر و این بار با دست خط خودشان ، در کنار قرآن مرجع دیگری را که همان عترت (مبیّنان قرآن) هستند معرفی کنند . و از آنجا که روزهای پایانی عمر پیامبر است لذا حکم پیامبر تثبیت میگردد و جانشینی و مرجعیت عترت پیامبر در کلیه امور استقرار می یابد .
با این وصف ما اسم این کار عمر را ذکاوت و درایت نمیگذاریم ، بلکه حیله و نیرنگ نام می نهیم . مبارکش باد !!
ثانیا : این چگونه امتحانیست که پاسخ صحیح عمر و سربلندی او در آن امتحان باعث غمگین شدن پیامبر و تنازع بین صحابه و صدور دستور اخراج توسط پیامبر را در پی دارد ؟
ثالثا : از مخالفت زنان پیامبر و اصحاب حاضر در مجلس میفهمیم که همه آنها چیزی خلاف عمر فهمیدند و لذا با عمر شدیدا مخالفت کردند . اگر عمر راه درست را انتخاب کرده است معنایش تخطئه اصحاب و زنان پیامبر است ! حال اصحابی که در روزهای پایانی عمر شریف پیامبر در امتحان پیامبر رفوزه میشوند و به خطا میروند پس چگونه قائل به صحت برداشت آنها در امور دینی پس از پیامبر میشوید و آنها را عادل و مرجع بدون خطا در امور دین بر می شمرید ؟!


ثانیاً: حضرت عمر فرمود: «حسبنا کتاب الله» یعنی آنچهدر کتاب الله بیان شده ما را کفایت می کند، مگر غیر از اینست که در کتاب الله اهمیتقرآن و سنت هر دو بیان شده اند گویا با این قول اشاره دارند که قرآن رهنمای کامل ومکملی است همه جهات را بیان می دارد و سنت شرح و تفصیل آنست و در قرآن از ضروریات ولوازم دین چیزی باقی نمانده است.



و دیدیم که چگونه حکم خدا در قرآن را زیر پا نهاد و علیرغم حکم خدا در قرآن مبنی بر اطاعت از رسول ، رو در روی پیامبر جبهه گیری کرد و با دستور ایشان با بدترین شکل و با بیان کلمات توهین آمیز مخالفت نمود .



ثالثاً: حضرت عمر رضی الله عنه بعد ازوفات پیامبر صلی الله علیه وسلم و در دوران خلافت راشده، سنت را مستدل و مورداعتماد خود قرار داده است لذا نمی توانیم بگوییم که با قول «حسبنا کتاب الله» باسنت مخالفت ورزیده است.


اما اصحاب با شما مخالف هستند و میگویند عمر آنها را از بیان حدیث پیامبر به شدت نهی میکرد و آنها در این موضوع ( همچون موضوعات دیگر ) از اینکه شرّ عمر دامن گیرشان شود واهمه داشتند .
تذکره الحفاظ-ذهبی-ج1ص5
مستدرک حاکم ج1 ص102
سنن -دارمی ج1ص136
طبقات -ابن سعد ج5ص140
و اتفاقا بزرگان سنی در طول تاریخ و در کتب متعدد ضمن پذیرش این کار عمر در صدد توجیه منع حدیث توسط عمر برآمده اند و دلائل متعددی را در دفاع از کار او تراشیده اند .
البته ناگفته نماند که شدت عمل عمر در عدم نقل حدیث مربوط به موضوعات خاصی بوده است و این موضوعات از جنس محتوای حدیث " ثقلین " و حدیث " قلم و دوات " است .

پویان
بهمن 86

puyan
Wednesday 20 February 2008, 09:22AM
سلام

کسانی که از هتک حرمت پیامبر توسط عمر دفاع میکنند و جسارت او را توجیه میکنند آیا هنوز برای دفاع از عمر چیزی برای عرضه دارند ؟

متشکرم

puyan
Thursday 21 February 2008, 09:50AM
سلام
کاربران سنی موجود در باشگاه

nikmanesh (http://www.iranclubs.org/forums/member.php?u=5326)
hady (http://www.iranclubs.org/forums/member.php?u=3857)
سجودی (http://www.iranclubs.org/forums/member.php?u=4923)

...

ترجیح میدهند این تاپیک را نبینند ؟

متشکرم

mehrdad_123
Monday 3 March 2008, 02:03AM
ظاهرا امروزه کاربرانی که اسم ا... تعالی را بر خود بر می گزینند تا به این تابیک می رسند به یاد دانشگاهشان می افتند:smile55:

mehrdad_123
Friday 7 March 2008, 11:17PM
بسم رب المهدی:
ا...هم عجل لولیک الفرج
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اصحاب الحسین(ع)
السلام علیک یا ابا صالح المهدی(عج)
و عرض سلام به حضور همه ی سروران:



این ایام جانگداز را به حضور سبحان حضرت صاحب الزمان(عج) و شما خادمان اهل بیت عصمت و طهارت و همه ی حقیقت جویان ادیان و مذاهب مختلف تسلیت عرض می کنم:


در روزشمار تاریخ همین چند روز بیش بود که عمر آن جسارت را نسبت به حضرت رسول(ص) کردند وقتی که حضرت قلم و کاغذ خواستند
همان قضیه ای که به قدرى درد آور بود كه وقتى ابن عبّاس به ياد آن مى‏افتاد ، اشك چشمانش هماننددانه‏هاى مرواريد از گونه‏هايش سرازير مى‏گشت‏عنابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت علىخدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوحوالدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلىاللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصيةلمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . .

آری این همان شعله های آتش است که بعد از حضرت رسول(ص) حتی به دخترش(بانوی دو عالم) رحم نکردند
همان شعله هایی است که امامان(ع) را یکی بس از دیگری مظومانه به شهادت رساندند ...

خداوندا عذاب قبر این ظالمان و منافقان را که حتی به حضرت رسول(ص) جسارت کردند و بارها به سیوه های مختلف قصد ترور حضرت را کردند صد چندان کن
الهی آمین یا رب العالمین


در آخر بازهم این ایام جانگداز را تسلیت عرض می نمایم

-----------------------------
ا...هم عجل لولیک الفرج
یا حق

shahnam3s
Saturday 8 March 2008, 01:21PM
چرا هنگامى كه پيامبر (ص) در بستر بيمارى فرمودند: «دوات و قلم بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد». [عمر گفت: انّ النبي (ص) غلبة الوجع و عندنا كتاب الله حسبنا، صحيح بخارى، كتاب العلم باب كتابة العلم]. عمر گفت: «درد بر او غلبه كرده و كتاب خدا ما را بس است» ؛ ولى هنگامى كه ابوبكر خواست وصيت بنويسد نگفت درد بر او غلبه كرده كتاب خدا ما را بس است؟

puyan
Saturday 8 March 2008, 04:14PM
چرا هنگامى كه پيامبر (ص) در بستر بيمارى فرمودند: «دوات و قلم بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد». [عمر گفت: انّ النبي (ص) غلبة الوجع و عندنا كتاب الله حسبنا، صحيح بخارى، كتاب العلم باب كتابة العلم]. عمر گفت: «درد بر او غلبه كرده و كتاب خدا ما را بس است» ؛ ولى هنگامى كه ابوبكر خواست وصيت بنويسد نگفت درد بر او غلبه كرده كتاب خدا ما را بس است؟


سلام

درد که هیچ ! ابوبکر غش کرده بود و عثمان از طرف او وصیتی نوشت و نام عمر در وصیت ابوبکر آمد .

اینها طوری نیست اما پیامبر در بستر بیماری سخن از هدایت به میان می آورد و صحابه !! میگویند پیامبر هذیان میگوید ( تکرار سخن مشرکین به پیامبر، در زبان اصحاب !! )


متشکرم

puyan
Sunday 20 July 2008, 07:08PM
سلام

درد که هیچ ! ابوبکر غش کرده بود و عثمان از طرف او وصیتی نوشت و نام عمر در وصیت ابوبکر آمد .

اینها طوری نیست اما پیامبر در بستر بیماری سخن از هدایت به میان می آورد و صحابه !! میگویند پیامبر هذیان میگوید ( تکرار سخن مشرکین به پیامبر، در زبان اصحاب !! )


متشکرم

mehrdad_123
Monday 20 July 2009, 03:38PM
چقدر باید پست بود تا به رسولی به این مهربانی که غم امت را همیشه بر دل داشت به یک چنین مهربانی اینگونه گستاخی کرد؟



لا اله الا ا...
عید مبعث است و یاد زجر ها و آزار و اذیتهایی که پیامبر مهربانمان به جان خریده است و میخرد هر صاحب انصافی را به گریه می اندازد!!!










-

mehrdad_123
Monday 20 July 2009, 04:48PM
آه! که چه بد کردند و بد می کنند با تو ای رسول محبت!
ای رسولی که شب ها وروزها در غم امت به سر میبردی!

آیا این بود مزد رسالتت که در حضور چون تویی که خدای مهربان در موردش دستور می فرماید لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی اینگونه گستاخی ها بنمایند؟نسبت هذيان به رسول گرامي اسلام (ص) توسط منافقين طمع كار (http://iranclubs.net/forums/showthread.php?t=10137)

آیا این بود مزد رسالتت که بارها دست به ترور چون تویی مهربان بزنند و آخر سر همان حزب ملعون تو را شهید کنند؟!شركت خلفا در ترور نا فرجام رسول اكرم ( ص ) (http://iranclubs.net/forums/showthread.php?t=10529)

آیا این بود مزد رسالت تو که دختر تو را که پاره تن تو بود اینگونه مظلومانه شهید کنند؟!اثبات شهادت پاره تن رسول خدا(ص) (http://valiasr-aj.com/fa/index.php) و پاسخ به شبهات و بهانه تراشی های مربوطه(قسمت مقالات و پرسش و پاسخ ها)

آیا این بود مزد رسالتت که برادرت جانت وصی و جانشینت را اینگونه حقش را غصب کنند و بارها قصد ترورش کنند و در آخر هم بدست فتنه های بلند شده از همان فتنه ی اصلی شهید شود؟توطئه ی ترور حضرت على (ع) توسط (http://iranclubs.net/forums/showthread.php?t=10567)

آیا این بود مزد رسالتت که امتت حتی کسانی را که نامشان نام جانشینت بود سرشان را از تنشان جدا کنند؟!جزاي كساني كه اسمشان علي بود (http://iranclubs.net/forums/showthread.php?t=10421)

آیا این بود مزد رسالتت که حسن و حسین تو را آنگونه مظلومانه شهید کنند؟! مگر نمی دانستند که آنها سید شباب اهل جنتند؟!

آیا این بود مزد رسالتت که آل تو را یکی پس از دیگری مظلومانه بکشند؟!

آیا این بود مزد رسالت که امتت منافقین را نسبت به تو ترجیه بدهند و آنها را نسبت به تو جانشینانت افضل تر بدانند؟!اهل سنت جوابگو باشید:کدامین افضل است بیامبر (ص)یا ابوبکر؟ (http://iranclubs.net/forums/showthread.php?t=10639)

آیا این بود مزد رسالتت که عده ای منافق بعد از 1400 سال آن هم در لباس اسلام دوباره نسبت به تو گستاخی کرده و تو را خطاکار وصرفا پستچی بدانند و به قدری در لجنزار نفس پرستی غرق شوند که خود را از تو مسلمان تر ببینند؟!

آیا این بود مزد رسالتت که عده ای در لباس تو هر روز شیعیان پاک دلت را امتت را سر از تنشان جدا کنند؟!جنایات وهابیت یا اهل سنت +عکس و فیلم - (http://iranclubs.org/forums/showthread.php?t=13991)

آیا این بود مزد رسالتت که بعد از 1400 سال عده ای در لباس پیروی از تو و اوصیایت خون امتت را به شیشه می کنند و آبروی دینت را ببرند؟!

وووو وهزاران هزار آیاهای دیگر که صفحات تاریخ را پر کرده و می کنند!


لا اله الا ا...

من شهادت می دهم که تو مظلوم هستی در بین امتت!

شهادت می دهم که من خود نیز با گناهان و خطاهایم تو را مظلوم ساخته ام!
ای مهربان پدر مرا ببخش و دستم را در این ظلمات بگیر و رهایم مکن!
ای رسول محبت ای رسول غم دیده ما را ببخش و برایمان از خداوند مهربان تر از مهربانان طلب آمرزش کن و بر دشمنان خاندانت لعنت فرست!همانان که دین تو را تکه تکه و صاحبان دین را شهید کردند!










آه! ای رسول محبت ما را ببخشا!!!
ای رسول غمدیده ما را ببخش!
ما را ببخش و آن جماعت ملعون را که ریشه ی ظلم و ستم را بر شما خاندان اهل البیت(ع) شما کشتی نجات بنا نهادند و آنجماعتی را که راه همانها رادامه داده و می دهند بر همگی آنها لعنت بفرست!

یامحمد(ص)